یک آدم مهم، شابدالعظیم، کوله‌باری از درس و دیگر هیچ!

در کلنجارم چه پستی بگذارم تا خدا و خلق خدا رو خوش بیاید. از یکی از دوستانم می‌خواهم یک کلمه بگوید و با خودم فکر می‌کنم هر چه گفت من در موردش یک پست خواهم نوشت! نیست خیلی اِشراف به ادب فارسی دارم و گنجینه‌ای از واژگان هستم، اعتماد به نفسم در مورد این‌جور مسائل به درد نخور، تا دلتان بخواهد زیاد است!

حالا آن بدبخت هم که نمی‌داند قرار است چه بلایی بر سر کلمه‌اش بیاید! یک اسمی را می‌گوید که جدی نوشتن در موردش هم خطرناک است، چه برسد به این‌که بخواهی چهار کلمه‌ی شوخی همه ضمیمه‌اش کنی! حداقلش این است که فرداروزی جنازه‌ی من را لخت و عور نزدیک یکی از کوره‌های آجرپزی اطراف پاکدشت پیدا می‌کنند! شانس هم که ندارم! حالا باز اگر جنازه‌ام در خیابان فرشته‌ای، آجودانیه‌ای، جایی پیدا می‌شد لخت هم بود، بود! حداقل کلاس مکانش اجازه نمی‌داد برایم حرف در بیاورند!

برایش توضیح می‌دهم که آن کلمه اساساً نمی‌شود؛ لطف کن و یک کلمه‌ی دیگر بگو! حالا او هم پایش را کرده در یک کفش که چرا از من این‌قدر کلمه می‌پرسی و کلمه‌ی من همانی بود که گفتم! نمی‌خواهم بفهمد به کلمه‌اش به عنوان دستمایه‌ی یک پست احتیاج دارم! فکر می‌کند می‌خواهم یک مورد شرعی را استفتا کنم و چسبیده به همان مورد قبلی!

مگر به آن کله‌ی پوکش می‌رود که در وبلاگ‌نویسی با دم شیر بازی نمی‌کنند؟! نه این‌که نداند دم شیر چیست‌ها؛ اصولاً نمی‌داند وبلاگ چیست! از آن دوستان دیوانه‌ایست که بگویم وبلاگ، فکر می‌کند بهش فحش داده‌ام! یک دفعه خون جلوی چشمانش را می‌گیرد و میخی چیزی در بازویم فرو می‌کند! حالا اگر شانس بیاورم به همان میخ قناعت کند و به همان بازو! از همشهری‌های مرحوم عارف قزوینی‌ست!! (راستش این قسمت آخر را دروغ گفتم، خواستم حساب کار دستتان بیاید!)

حالا او افتاده به ناز کردن و ول‌کن هم نیست! من هم نمی‌دانم چه ککی افتاده به تنبانم که از این بشر بپرسم! خدای من شاهد است دست روی هر آدم دیگری گذاشته بودم با این همه شیرین‌زبانی‌هایی که برایش کردم به انجام هر عملی تن می‌داد! اما این یکی خیر! کار به جایی رسیده بود که بنده به عنوان یک شخص متشخص حاضر بودم به انجام هر کاری تن بدهم تا فقط و فقط یک کلمه‌ی دیگر بگوید! یک‌جورهایی جنگ را مغلوبه کرده بود!

خلاصه با هزار کلک راضی‌اش کردم! گفت باشه، می‌گویم! من هم دلم را صابون زدم که الآن یک کلمه می‌گوید تا من وصلش کنم به یک داستان ورزشی یا اجتماعی یا سیاسی و بشود یک پست! بعدش هم این‌جا می‌گذارم و شما کیف می‌کنید و صدای تشویق کرکننده‌ی هواداران و ادامه‌ی ماجرا!

ولی انگار این آدم نمی‌توانست یک کلمه مثل آدم بگوید! نه گذاشت و نه برداشت، گفت شابدالعظیم! انگار کن با مشت کوبیده‌اند وسط شکمم! به نظرم نوشتن از همان اولی (به هر قیمتی) از این یکی راحت‌تر بود! حالا من با این همه وسعت لغات و تیزبینی نمی‌دانم در این مورد چه بنویسم که برازنده‌ی چون منی باشد! آخر شابدالعظیم هم شد دستمایه؟! البته او گفت شابدالعظیم وگرنه من خودم می‌دانم که اسمش حرم حضرت عبدالعظیم حسنی‌ست!

همه این‌ها که گفتم مقدمه‌ای بود که بگویم آن‌قدر درگیرم که قدرت تمرکز برای نوشتن یک پست را ندارم! مشغول تحویل پروژه‌هایم هستم و نباید انتظار داشته باشید که آن گلابی شیرینی باشم که دلتان می‌خواسته گاز گازم کنید! اما به خودم قول داده‌ام یک‌روزی برای کم کردن روی خودم هم که شده یک (به فتح میم!) پست کوبنده در مورد شابدالعظیم بنویسم که بترکاند و میلیون‌ها میلیون کامنت داشته باشد و به چندین و چند زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شود! بعدش هم می‌روم در هالیوود فیلم‌نامه‌نویسی چیزی می‌شوم! قول می‌دهم اگر با جسیکا آلبا روی فرش قرمز رفتم همه‌تان را یاد و جای همه‌تان را خالی کنم! حتی شاید مجبور شوم یک دوره بروم پیش یکی از این استاد بزرگ‌های شطرنج آموزش‌های لازم را ببینم!

می‌دانم احتمالش کم است اما محال که نیست! یک‌هو یک روز می‌آیید می‌بینید این وبلاگ دو نویسنده دارد و گهگداری جسی جانم هم مطلب می‌دهد! با آن نثر زیبایش و آن لهجه‌ی محشر تگزاسی‌اش که هر اسب نر رمیده‌ای را رام می‌کند! قول بدهید آن روز به من حسودی نکنید، من هم متقابلاً قول می‌دهم در ازای دریافت مبلغی ناچیز بگذارم با او عکس‌های یادگاری بگیرید! به هر حال نمی‌شود که زحمتش را بکشم، خون دلش را من بخورم، پست‌ها را من تایپ کنم، آن‌وقت شما از راه نرسیده، بروید هر کاری خواستید بکنید! مگر از روی جنازه‌ی من رد بشوید، شهر هرت نیست که عزیز من! مملکت قانون دارد!!

 

پی‌نوشت:

 

تمام این پست حقیقتاً دروغی بیش نبود! نه از کسی چیزی پرسیدم و نه قرار است اسبی را رام کنم! هدف آن بود که بگویم اگر این روزها کمتر می‌نویسم درگیر درس‌هایم هستم! بقیه‌اش تماماً ساخته و پرداخته‌ی خیالاتم بود! حتی در مورد آن دوستم هم دروغ گفتم! محض اطمینان سر به سر من نگذارید، یک‌هو دیدید همشهری عارف قزوینی از آب در آمد!

/ 115 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

تو جدا ارشد رتبت چهار شده؟ من بهت افتخاااااااااااااااااااار می کنم.... من مفتخرم که دوستی مثه تو دارم!!!! گاز گاز[نیشخند]

مرده شور

مزاحمت نمیشم .میدونم درس داری...بعدا میام و درد دل می کنم[خداحافظ]

انارستان

بابا چرا انارستان ما رو زدی به پرشین بلاگ ....انار ما ایرانی نیست ....بلاگ اسپاتیه

بانوی ارغوانی

البته ما که خیلی گلابی دوست نداریم! [ابرو] اما گلابی دیوانه چرا![خوشمزه] ... داشتم فکر می کردم مثل اینکه چشم مادام گلابی را دور دیده ای هی جسیکا جسیکا می کنی و تا روی رد کارپت و شطرنج و استادبزرگی و... هم پیش می روی! واقعا با این تخیلی که تو داری هر کسی جای مادام گلابی بود دخلت را می آورد![متفکر][چشمک] ... یک کم کمتر تخیل کن بچه جان!(اسمایلی مامان بزرگ خردمند نداری اینجا که!) ... راستی من چقدر از این اسمایلی ابرو خوشم میاد! [ابرو]... چقدر به شخصیتم نزدیکه![نیشخند] ... موفق باشی و شاد و درسا هم خوش پیش بره!

نارگل

بین هنرپیشه های مرد هم کسی هست که همسرت هم لهجه و اندام و زیبایی اونو اینطور هوس آلود ستایش کنه؟ یه کم خجالت بکش! حالا هر چی ما هیچی نمی‌گیم... البته اگه در مورد همسرت هم صدق می‌کنی یا دو تایی خجالت بکشین یا لازم نیست هیچ کدوم خجالت بکشین!!

نارگل

اولا که بنده خوبم. ثانیا جنبه شوخی داشته باش. ای بابا عجب دوره زمونه ای شده. تا با یکی دو کلوم حرف حساب می‌زنی سریع به تریج قباش برمی‌خوره. خداییش اون جمله لهجه تگزاسی اصلا خوب نبود. ثالثا بنده از کجا بدونم که جنابعالی زوجه اختیار ننمودی. شما که یه بند از مادام گلابی حرف می زنی. منم که کمی تا قسمتی تازه وارد! هنوزم نمی دونم مادام گلابی وجود خارجی داره یا تخیلیه؟! رابعا و خامسا هم نداریم!

الی

خیلی با حالی خیلی ماهی حالم بد بود [عصبانی]اما تو خوبش[نیشخند] کردی با این که گلابی خیلی بدم میاد اما دوست دارم[ماچ] تو امتحانا موفق باشی افتخار میدم برات دعا میکنم [زبان]

فاطمه

خیلی قشنگ می نویسی گلابی به این خوشمزگی ندیده بودم. یرای شما و تمام موجودات روی کره خاکی آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم همیشه موفق باشی گلابی جان [لبخند]

سیما

جسیکا آلبا مگه خوبه اصلا؟؟!!!

هانیه

salam yejoory benevis ke adam hosele dashte bashe ta akhare matlab bekhoone.ziadiam tanz too karet nis ya tanzet mano nagereft be har hal ye enteghad baraye behtar shodanet vel kon in honarpishehaye kharejio baba .ye harfe behtar dashte bash vase goftan albate shyad dashtio ma nafahmidim.inam hast age intore vasam tozih bede.