ایران برای همه‎ی ایرانیان!

شعری که در ادامه آورده‌ام را «هادی خرسندی» سروده است: شعری‌ست از زبان یک ایرانی مقیم خارج از کشور که احتمالاً دلش هم قدری برای ایران تنگ شده است!

 

بگذر از نی، من حکایت میکنم

وز جدایی‌ها شکایت می‌کنم

ناله‌های نی، از آن نی‌زن است

ناله‌های من، همه مال من است

شرحه شرحه سینه می‌خواهی اگر

من خودم دارم، مرو جای دگر

این منم که رشته‌هایم پنبه شد

جمعه‌هایم ناگهان یک‌شنبه شد

چند ساعت، ساعتم افتاد عقب

پاک قاطی شد سحر با نیمه‌شب

یک شبه انگار بگرفتم مرض

صبح فردایش زبانم شد عوض

آن سلام نازنینم شد «هِلو»

وآنچه گندم کاشتم، رویید جو

پای تا سر شد وجودم «فوت» و «هِد»

آب من «واتِر» شد و نانم «برِد»

وای من! حتی پنیرم «چیز» شد

است و هستم، ناگهانی «ایز» شد!

من که با آن لهجه و آن فارسی

آن‌چنان خو کرده بودم سال سی

من که بودم آن‌همه حاضر جواب

من که بودم نکته‌ها را فوت آب

من که با شیرین‌زبانی‌های خویش

کار خود در هر کجا بردم به پیش

آخر عمری، چو طفلی تازه‌سال

از سخن افتاده بودم، لال لال

کم‌کمک، گاهی «هِلو»، گاهی «پیلیز»

نطق کردم! خرده خرده، ریز ریز

در گرامر همچنان سردرگمم

مثل شاگرد کلاس دومم

گاه «گود مورنینگ» من جای سلام

از سحر تا نیمه شب دارد دوام

با در و همسایه هنگام سخن

لرزه می‌افتد به سر تا پای من

می‌کنم با یک دو تن اهل محل

گاهگاهی یک «هِلو» رد و بدل

گر هوا خوبست یا این‌که بد است

گفتگو درباره‌اش صد در صد است!

جز هوا، هر گفتگویی نابه‌جاست

این جماعت، حرفشان روی هواست

بگذر از نی، من حکایت می‌کنم

وز جدایی‌ها شکایت می‌کنم

نی کجا این نکته‌ها آموخته

نی کجا داند نیستان سوخته

نی کجا از فتنه‌های غرب و شرق

داغ بر دل دارد و تیشه به فرق؟

بشنو از من، بهترین راوی منم

راست خواهی، هم نی و هم نی‌زنم

سوختند آن‌ها نیستان مرا

زیر و رو کردند ایران مرا

کاش می‌ماندم در آن محنت‌سرا

تا بسوزانند در آتش مرا

تا بسوزانندم و خاکسترم

در هم آمیزد به خاک کشورم

دیدی آخر هر چه رشتم پنبه شد

جمعه‌هایم ناگهان یکشنبه شد!

 

پی‌نوشت:

 

1.    این روزها کمی نگرانم. مدام با خودم می‌گویم نکند اتفاقی بیفتد که دل‌تنگ ایران شوم با این‌که در آن زندگی می‌کنم! نگرانم که با شرکت نکردن در انتخابات، خودم را از داشتن ایرانی بهتر (هر چند فقط قدری بهتر!) محروم کنم و دلم برای ایرانی که دوستش داشتم، تنگ شود!

2.       این مطلب را بخوانید. خوشمان آمد!

3.      مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا! البته درست‌تر آن است که بگویم من یار را پسندیدم!!

/ 119 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جودی ابوت

سلام کلی کنکاش کردم و توی نظرهات گشتم تا فهمیدم که می خواین از اینجما اسباب کشی کنید . درسته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ درسته ؟ مگه نه ؟[نیشخند] حالا کجا هستند ایشون ؟!

درســـــااااااا

از آن مطلب که شما خوشتان آمد ما هم خوشمان آمد لیک در شعر بالایی نفهمیدم که نی شده که نی زننده شد؟! شایدم نی قدیمی شد و ارگ زننده شد هر چه شد ما را فراق یار بس دشوار است(چه ربطی داشت!)

درســـــااااااا

مژده بده مژده بده یار پسندید مرا همان هنگامه که بودم عازم غار حرا او پسندید و ندانست که من دیوانه ام گوییا نیز نفهمید ساکن این خانه ام او مرا دید گلابی در دست و سپس شد کمی هم سرمست آن خر احمق نفهمید این گلابی زندگی را مانع است هیچ ابله هم نگفتش این گلابی مهندس صنایع است طبع شعرم باز شد من ناگهک هیچ کس باور نکرد اینان همه هستند کلک گر تقلب بر شود از هر جهت درسا بیاید در سر راه و رهت[چشمک]

سالی

جوابم کو؟ از کجا بفهمم درست حدس زده بودم یا نه؟؟؟؟؟[دلشکسته]

م.پارسا(4 ساله از تهران)

سلام داشتم تو یه بلاگ نظرات رو می خوندم دیدم نظرات شما هم هست خواستم بگم خوشمان آمد. علاوه بر باحال بودن با شخصیت هم هستی حتی با مخالفات هم با احترام صحبت می کنی با پست " فال انتخاباتی" به روزم از این طرفها رد شدی به ما هم سر بزنید لطفا خوشحال میشیم.

آزاده فیروز

از صبحی نیامدی - دیدی شایعات درست بود دیگه سرت مشغول جای دیگست بی خیال یادداشتهات [زبان] بزنم آهنگ یار مبارک بادو گلابی جان ؟ اون عکس پیشنهادی دو گلابی هم فکر بدی نبود ها [چشمک][پلک]

گردونه

سلام موسیو ! بخاطر شعر ممنون ! جالب بود .

پرتغال نشسته

کی میشه ما هم به زندگی برگردیم؟

شادی

فوق العاده قشنگ بود... خیلی به دلم نشست! فکر کنم حرف دل امروز خیلی ازماهاست که به بهترین شکل بیان شده[لبخند]