جداً ناامیدم کردید! در کامنت‎دونی پست قبل خودم و گلویم را جر دادم که هر سؤالی داشتید بپرسید. ریش و قیچی را دادم دست خودتان و گفتم اگر خواستید ریش بگذارید، اگر نه ببریدش خودتان را راحت کنید! به جان خودم همش استرس داشتم که از ارتباط شطرنج با سفر به سانفرانسیسکو بپرسید یا این قبیل مسائل! دیگر این‌که خودتان یا سال نو را تبریک گفتید یا پرسیدید چرا آنی دالتون نمی‎نویسد یا گفتید مگر «آرام» اسم دختر نیست به من ربطی ندارد! پس‌فردا نروید شایعه‌سازی کنید که موسیو گلابی یک دیکتاتور بالفطره است که به آزادی بیان اعتقادی ندارد!

فقط یکی از خوانندگان عزیز به نام فاطمه خواست که پنج مورد از بدترین و آبروریزی‌ترین کارهایی که در سال 87 انجام دادم را بنویسم! حالا به این کار ندارم که چرا نخواسته پنج مورد از کارهای خوبم را بنویسم! شاید هم به من نمی‌آید بتوانم در یک سال پنج تا کار خوب بکنم!

من هم چون در جواب کامنتش قول دادم بنویسم، می‌نویسم! با این مقدمه که شاید این چیزی که می‌نویسم آن نباشد که او خواسته اما نباید فراموش کرد که من یک دیکتاتور بالفطره‌ام که مطابق میل خودم عمل می‌کنم! در ضمن فقط یک کار را می‌نویسم ولی مطمئن باشید این یک مورد به اندازه‌ی پنجاه مورد آبروریزی داشته و خیلی بد بوده، هست و خواهد بود!

یک بار حدود ساعت دو نصفه شب برای مادام گلابی اس‌ام‌اس فرستادم. متنش یک چیزی بود توی مایه‌های این‌که دلم برات تنگ شده و خیلی آی میس یو! مطمئنم چیزهای دیگری هم بود که الآن دقیقاً یادم نیست. فقط می‌دانم آن‌قدر رمانتیک بود که هر دلی را به رحم می‌آورد! البته دروغ چرا، یک قسمت‌هایی را هم یادم هست ولی رویم نمی‌شود بگویم! بگذریم ... آخرش هم برای ختم کلام نوشتم کاش پیش هم بودیم! یکی دو ساعتی گذشت و خبری نشد، من هم فکر کردم لابد خوابش برده و با خودم گفتم بی‌انصاف! این وقت شب هم نمی‌گذاری دختر مردم راحت بخوابد؟ و این قضیه گذشت ...

چند روز بعدتر یکی از دوستانم را دیدم و رفتیم شامی خوردیم و می‌خواستیم برگردیم. گفت من هم امشب با تو هم‌مسیرم و بی‌زحمت من رو هم تا یه جایی ببر! اصرار داشت که زحمت نمی‌دهد و توی پارکینگ خانه‌مان پیاده می‌شود که برود. در دلم گفتم این پسر امشب چقدر مؤدب شده و هر چه هم اصرار کردم گفت تعارف ندارد و همان‌جا پیاده می‌شود و چند قدم پیاده می‌رود!

به خانه که رسیدم بعد از پارک کردن ماشین، خداحافظی کردم و معذرت‌خواهی از این‌که به مقصد نرساندمش! دیدم نمی‌رود! گفتم خجالت نکش محسن! من که کار خاصی ندارم، تا هر جا می‌خوای می‌رسونمت! دیدم نه خیر، رسماً کر شده! هی شانه‌اش را مالیدم، دست به شکمش زدم، حتی اگر اشتباه نکنم بوسش هم کردم اما فایده‎ای نداشت! والله با آدم مومیایی هم که به چشم برادری این‌کارها را بکنی بالاخره خوش خوشانش می‌شود و یک حرکتی از خودش بروز می‌دهد اما دوست من اصلاً انگار نه انگار!

فکر کردم مسخره‌بازی‌اش گل کرده! گفتم انقدر این‌جا بمون تا بمیری، من رفتم! اما تا خواستم راه بیفتم دیدم یک نگاه خریدارانه‌ای به من کرد و پشت سرم راه افتاد! قسم می‌خورم یک کمی هم ترسیدم که نکند همان‌جا در پارکینگ بپرد روی گردنم و زبانم لال به جان و مالم تجاوز کند! حالا این‌که پولم را ببرد به درک، آن‌جوری که نگاه می‌کرد گفتم الآن است که عفتم را لکه‌دار کند! خیلی سخت است که بعد از عمری رفاقت مشروع با یک آدم احساس کنی لب و لوچه‌اش تا چند لحظه‌ی دیگر روی سر  و گردنت خواهد جنبید!

شده بودم عین این دخترهای متینی که یک مزاحمی دارد دنبالشان می‌آید و دخترک زیر چشمی سایه‌ی مزاحم را نگاه می‌کند تا یک وقت، زیادی نزدیک نشود! اصلاً چرا صغری کبری بچینم، بگذارید راستش را بگویم! یک دستم به شلوارم بود و یک چشمم به سایه‌اش و هر آن منتظر یک اتفاق عجیب و غریب بودم! البته هم‌زمان داشتم تصور می‌کردم که اگر حمله کرد مثل بوروس‌لی دستش را بپیچانم و گردنش را خُرد کنم! اما خب تا حالا که صادق بودم، بگذارید در بقیه‌اش هم صداقتم را حفظ کنم! این محسنی که گفتم هیکلش سه چهار برابر من است و بدون اغراق هم‌قد و اندازه‌ی شکیل اونیل، با این تفاوت که سفیدپوست است! سرتان را درد نیاورم، آن‌قدر گنده است که اگر هم نزدیکم می‌آمد نه تنها آن دستی که روی شلوارم بود کار خاصی برای حفظ حرمت من از پیش نمی‌برد، چه بسا در راستای کمک به او استفاده می‌شد! می‌دانم الآن به این همه ناتوانی من می‌خندید اما آن لحظه مرتباً آن ضرب‌المثل کوفتی انگلیسی یادم می‌افتاد که اگر کسی می‌خواهد بهت تجاوز کند و کاری از دستت بر نمی‌آید لااقل از آن لذت ببر!

دیگر دستم به جایی بند نبود و این هم داشت رسماً می‌آمد! دل را به دریا زدم و گفتم این‌که قرار است حمله کند، بگذار این دم آخری انگیزه‌اش را بپرسم! آب دهانم را قورت دادم و در حالی که سعی می‌کردم خودم را خونسرد نشان بدهم، دستم را آرام گذاشتم روی شانه‌اش و پرسیدم محسن جان، واقعاً می‌خوای بیای؟ تأیید دوباره‌اش تیر خلاص را زد و رفتم که در آسانسور را باز کنم! فقط دعا می‌کردم حداقل در آسانسور کاری به کارم نداشته باشد و بگذارد برسیم به داخل خانه! راستش را بخواهید دیگر برایم مسجل بود که بحث مالی در میان نیست و هر چه هست جانی‌ست!

از آسانسور که خارج شدیم دستم را از روی شلوارم برداشتم و نگاه مظلومانه‌ای به محسن کردم! مرده‌شور آن ضرب‌المثل انگلیسی را ببرد، مگر می‌شود لذت برد؟! با این‌که داخل آسانسور از نظر روانی روی خودم کار کرده بودم باز هم نتوانستم وقتی رسیدیم دلبری کنم!

اما یک دفعه معجزه شد! گفت من امشب می‌رم خونه‌ی خاله‌م، یکی دو کوچه اون‌طرف‌تر! این هم که تا این‌جا اومدم برای این بود که چند شب پیش اس‌ام‌اس فرستادی که دلت می‌خواد با هم باشیم! انصافاً بدجوری سر کارم گذاشته بود و آن لبخند مضحکش هم مزید بر علت شد که بخواهم با مشت توی فرق سرش بکوبم! یک نفس عمیق کشیدم و یک لبخند مصنوعی هم تحویلش دادم! گفتم می‌دونم محسن جان و در ضمن می‌دونستم که به خاطر اون اس‌ام‌اس اون شب داری سر به سرم می‌ذاری!

و البته همان‌طور که گفتم روحم هم از این جریان خبر نداشت! بعدش که به اس‌ام‌اس‌های فرستاده شده‌ام نگاه کردم دیدم بله، اس‌ام‌اس را اشتباهی فرستاده‎ام و دیگر از آن روز با خودم عهد کردم که یا چشمم را باز کنم و در سلامت کامل عقلی برای مادام گلابی پیام‌های عاشقانه ارسال کنم یا دیگر از این غلط‌ها نکنم!

اگر بدانید چه تأثیری در روحیه‌ی آدم می‌گذارد! از آن موقع پایم را در خانه‌ی دوستم نگذاشته‌ام و هر وقت نگاهم می‌کند یک‌جورهایی خودم را جمع و جور می‌کنم! احتمالاً از چند روز دیگر جلویش هم که می‌نشینم یک پارچه‌ای چیزی خواهم انداخت روی پایم که نگاهش به ساق پایم نیفتد! می‌ترسم اغفال شود، مخصوصاً حالا هم که تقریباً بو برده در مقابلش ناتوانم خطر واقعاً بیخ گوشم است! نمی‌دانم چه کار کنم، شاید هم کلاً رابطه‌ام را باهاش به هم بزنم! باور کنید خیلی سخت است آدم با کسی دوست باشد که به صورت بالقوه چند فقره تجاوز به عنف در پرونده‌اش دارد!

 

پی‌نوشت:

 

خب ... این پست تقریباً دروغ بود! اس‌ام‌اس را اشتباهی برای محسن فرستادم اما بلافاصله برایم اس‌ام‌اس زد که این را اشتباهی فرستادی و به شوخی گفت من حاضر نیستم هیچ شبی را کنار تو بخوابم! واقعاً آبروریزی‌ترین کاری که در سال 87 انجام دادم همین بود یا اگر هم کار دیگری بود من الآن حضور ذهن ندارم! اصلاً نمی‌فهمم این فاطمه چه فکری کرده که این سؤال را پرسیده؟! اگر خیس کردن گاه و بی‌گاه شلوارم در عنفوان کودکی را کنار بگذارید به جرأت می‌توانم بگویم که در کل عمرم هم پنج کار بد و آبروریزی انجام نداده‌ام، چه برسد در یک سال!

دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()