تازه فهمیدم که نخبه شدن کار چندان سختی هم نیست، البته شاید هم من خیلی کارم درست باشد! حالا می‌فهمم که چرا این رئیس جمهور مهربانمان می‌گفت نخبه است؛ به جان خودم دارم از اعماق وجودم می‌فهمم! اگر یک روزی خواستند بین وبلاگ‌نویس‌ها یک محقق و نخبه‌ی واقعی انتخاب کنند و من در صدرشان نبودم مطمئن باشید که شب سرشماری آرا خوابم برده و تقلب کرده‌اند، دارم از الآن می‌گویم‌ها!

دیشب در مقاله‌ی خودم نظریه‌هایی دادم که بیا و ببین! همه کار می‌کردم واقعاً! ترجمه و تحلیل مقاله‌هایی که می‌خواندم بماند؛ همزمان نوشته‌ها را در ذهنم جمع‌بندی می‌کردم و شروع می‌کردم به تایپ! مطمئنم اگر انیشتین هم پیشم بود نت برمی‌داشت از شیوه‌ی علم‌آموزی من، حداقل حداقلش این بود یک بوسی چیزی از لپ من بر می‌داشت؛ بالاخره دست خالی بلند نمی‌شد برود!

باید من را در آن حال می‌دیدید تا بفهمید یک مَن موسیو گلابی چقدر مقاله دارد! ساعت‌ها تمام مقاله‌های مرتبط با مدیریت تصویرسازی را درو کردم، مثل یک خرمن‌کوب و چه بسا هم گاوآهن! اساساً در آن لحظات یک آدم دیگری بودم که هر از چند سالی یک بار این‌طوری می‌شوم!

اما یک نکته‌ی عجیب در مقاله‌هایی که می‌خواندم آن بود که تمامشان نویسنده‌ی اسرائیلی داشتند. نامردها آن‌قدر روی مدیریت تصویرسازی کار کرده‌اند که نگو! حقا که این‌ها صهیونیستند و باید نامشان اساساً محو شود! خیلی دلم می‌خواست به دهانشان مشت و به اقصی نقاطشان لگد برنم! حیف که کارم پیششان گیر بود و باید این مقاله را تحویل می‌دادم وگرنه به خاطر مردم مظلوم فلسطین هم که شده نوشته‌هایشان را نمی‌خواندم! البته موقع خواندن مقاله‌ها گهگداری مرگ بر اسرائیل می‌گفتم که نکند خدای نکرده منحرف شوم! واقعاً از این اسرائیلی‌ها خوشم نمی‌آید. فقط آن خانم لیونی خوب بود و دوستش داشتم که او هم گویا گندش با کاندالیزا رایس در آمده! از آن سلیطه‌ها بود و حدس می‌زدم یک مشکلی دارد اما فکر نمی‌کردم یک‌وقت هم‌جنس‌باز هم از آب در بیاید! والله نمی‌دانم چرا مردم در این دور و زمانه این‌طوری شده‌اند، به خدا آخرالزمان است!

بگذریم .... اما دیشب انصافاً کولاک کردم، یحتمل همین امروز و فرداست که بیایند من را برای ادامه‌ی تحصیل کت‌بسته ببرند آمریکا و مقاله‌ام را هم زورکی در یکی از این ژورنال‌های توپ خارجی چاپ کنند! اگر نشد هم که می‌فرستم مقاله‌ام را وسط فال قهوه و الگوی مینی‌ژوپ (یا مینی‌ژوب؟! جلال همتی به «پ» ختم می‌کرد!) خانواده‌ی سبز چاپ کنند!

خلاصه اگر رفتم آمریکا که هیچ اما اگر هم نرفتم به مادام گلابی می‌گویم برود یک مجله‌ی خانواده سبز بخرد! هم فال قهوه می‌گیرد و هم می‌فهمد که موسیویش چه آدم باسواد و با معلوماتی‌ست! فقط یادم باشد بگویم بخش الگوی مجله را بسوزاند و یک وقت ازش الگوبرداری نکند!

می‌دانم خیلی دلتان می‌خواهد از مقاله‌ام بنویسم اما باور کنید از دیروز که بیدار شدم هنوز نخوابیده‌ام و الآن کاملاً رو به موت هستم. دلم می‌خواهد هر جور که هست زنده بمانم و ببینم مقاله‌ام را چاپ کرده‌اند! این پست را پابلیش می‌کنم، شام می‌خورم، به وبلاگ رفقا سری می‌زنم و می‌خوابم تا فردا همین موقع‌ها! این‌جا تهران است، صدای من را در حالتی بین خواب و بیداری می‌شنوید!

 

پی‌نوشت:

 

خیلی حال کردید کوتاه نوشتم، نه؟!

پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()