دیدید این بچه‌هایی را که ناخن می‌خورند و پدر و مادرهایشان فلفل می‌زنند به ناخن‌هایشان تا دیگر نخورند؟! کاش از میان شما پدر و مادرهای مهربانی که تجربه دارید و این وبلاگ را می‌خوانید یکی بگوید فلفل را به کجا می‌زنند تا جلوی غلط‌های اضافی را بگیرد! هر جا که باشد می‌زنم، حالا هر جای هر جا که نه، ولی خب خیلی جاها را حاضرم بزنم!

دلم یکی دو فروند پدربزرگ و مادربزرگ می‌خواهد، خب دل است دیگر! متأسفانه هر چهار تایشان فوت کرده‌اند و الآن به شدت به حداقل یک پیرمرد یا پیرزن نیاز دارم تا نصیحتم کند؛ از این‌هایی که حافظ می‌خوانند و در سریال‌ها بهشان می‌گویند «عزیز»! کاش یکی از آن‌ها این‌جا بود تا دیوان حافظش را بکوبد وسط فرق سرم و بگوید یا یک غلطی را نکن یا اگر کردی ادامه نده! شده‌ام مثل محمود احمدی‌نژاد که یک‌هو تصمیم می‌گیرد یک کاری را بکند؛ یک کاری که اساساً کار عبثی‌ست! بعدش هم که عبث بودن کارش ثابت می‌شود دلش نمی‌خواهد کم بیاورد و می‌گوید ما می‌توانیم! در دلش هم می‌گوید حالا اگر به منظور توانستن ما، یک سری آدم هم به فلان جای سه حرفی رفتند مهم نیست! مهم این است که حتی می‌توانیم آن‌ها را برای انجام کارهایمان بفرستیم به هر کجایی که دلمان می‌خواهد!

(نه این‌که بگویم رئیس جمهور ما غلط می‌کند، نه به خدا! چرا حرف می‌گذارید داخل دهان آدم؟! اصلاً و ابداً چنین مقصودی نداشتم و کر و کور بشوم اگر از حرفم چنین چیزی را برداشت کرده‌اید! این مثال را از یک شخص دیگر زدم تا فکر نکنید خودشیفته‌ام و فقط در مورد خودم حرف می‌زنم! خب چه بهتر که آدم مثالش را از بین کسانی انتخاب کند که بشود راحت در موردشان نوشت و معروف‌تر باشند و بین این همه آدم‌های مختلف، باید دیوانه باشم که مثالم را در مورد کسی نزنم که روزهایش را با غلام‌حسین الهام می‌گذراند و شب‌هایش را با آزادی بیان می‌خوابد!)

این همه مقدمه‌چینی برای چی؟ عرض می‌کنم!

یادتان می‌آید همین چند پست پیش‌تر آن داستان شابدالعظیم و این‌ها را گفتم؟! با خودم عهد کرده بودم یک‌بار واقعاً تصمیمم را عملی کنم! چند ساعت پیش یک بنده خدایی را از میان خوانندگان وبلاگ گیر آوردم و ناغافل گفتم یک موضوع بگوید برای نوشتن یک پست، او هم ناغافل‎تر گفت آبگوشت!

حالا می‌فهمم راست می‌گویند تلقین خیلی چیز اثربخشی‌ست! آن‌قدر تلقین کردید خوب می‌نویسم که کم مانده بود بگویم یک کلمه بگو بینم بابا! حالا خوب شد مؤدبانه گفتم وگرنه پاک آبرویم می‌رفت! اگر آن‌جوری می‌گفتم خیلی بد می‌شد چون هم قدقد کرده بودم و هم کاری از دستم بر نمی‌آمد؛ می‌شدم یک چیزی در مایه‌های همان آدمی که بالاتر مثالش را خدمتتان عرض کردم!

آخر من از چه چیز آبگوشت بنویسم؟! از نخود و لوبیایش بگویم یا از سیب‌زمینی‌اش؟! شاید هم باید درباره‎ی گوشت بنویسم! به هر حال من که نباید کم بیاورم!

کلی با خودم سبک و سنگین کرده‎ام! اگر بگویم تورم چقدر روی قیمت نخود و لوبیا تأثیر گذاشته لابد می‌گویید خب مگر تازگی دارد؟ اگر بنویسم رئیس جمهور ما نقش سیب‌زمینی را در مبارزه با تورم ایفا می‌کند می‌گویید این معاند است و شب می‌آیید خانه‌مان را تسخیر می‌کنید! اگر هم بگویم گوشت داریم تا گوشت، می‌فرمایید ذهنت منحرف است و لابد نکته‌ای چیزی پشت حرفت است!

باید یک‌جوری ثابت کنم که تورم رسمی 26 درصدی واقعاً تازگی دارد! باید ثابت کنم ذهن خودتان منحرف است و آینه! باید روشنگری کنم که رئیس جمهور عزیزمان در مورد تورم نقش سیب‌زمینی را ندارد، البته بهتر است جمله‌ام را این‌طور اصلاح کنم که نقش سیب‌زمینی را هم ندارد!!

خلاصه مطمئنم هر چیزی بنویسم پستم آبگوشتی می‌شود! یک غلطی کرده‌ام و تویش مانده‌ام! یک مشاور می‌خواهم شبیه مهدی خان کلهر که خوراکش جمع و جور کردن غلط‌های اضافی آدم‌ها باشد! سراغ ندارید؟ آخر به یک دردی بخورید دیگر! نمی‌دانم چه خاکی به سرم بریزم و به برادر کلهر هم دسترسی ندارم وگرنه به جان خودم من هم می‌توانم، فقط یک کم هل شده‌ام!

 

پی‌نوشت:

 

1.       یک وقت فکر نکنید در مورد آبگوشت نمی‌شد نوشت، این‌بار جداً می‌شد چیزهای خوبی نوشت! راستش را بخواهید اولش می‌خواستم یک رساله‌ای بنویسم در باب مقایسه‌ی آبگوشت با پیتزا که مطمئنم خیلی هم چیز بامزه‌ای از آب در می‌آمد اما دلم خیلی برای این آقای عدالت‌محور مهربان تنگ شده بود! گفتم جو را قدری عوض کنم تا یکی دو پست بعدی را بتوانم مرتبط با موضوعات سیاسی اجتماعی بنویسم؛ چند روزی‌ست خارش تنم قدری کم شده!

2.       اگر بخواهید یکی از پست‌هایم را با صدای خودم بشنوید کدام را انتخاب می‌کنید؟ چند ماهی‌ست ترشی نخورده‌ام و روزی چند لیوان آب جوش می‌خورم! می‌خواهم صدایم را حسابی ورز بدهم تا یک دانه خوبش را برایتان بخوانم! اگر دیدم استقبال خوبی به عمل آمد شاید یک آهنگ هم در انتهایش برایتان بخوانم، از رضا یزدانی که کمتر نیستم!

3.       ساعت پرشین‌بلاگ هر دفعه سورپریزم می‌کند، مثلاً الآن یک ساعت جلوست! اگر کسی آقای بوترابی یا خانم پولادزاده را می‌بیند بهشان بگوید هنوز عید نیامده که ساعت‌ها را تغییر داده‌اند! خجالت می‌کشم باز هم من روی پرشین‌بلاگشان عیب و ایراد بگذارم، یعنی می‌ترسم پیش خودشان بگویند فضای مفت را در اختیارش گذاشته‌ایم، طلبکار هم هست! اگر ناراحت نمی‌شدند چندصد مورد اشکالی که در پرشین‌استت بود را هم خدمتشان می‌گفتم، حیف که ناراحت می‌شوند!

 

بعداً اضافه شد:

 

الآن در وبلاگ عروسک پارچه‎ای خواندم که فوت کرده، امیدوارم این فقط یک شوخی باشد، او قطعاً از بهترین دوستان وبلاگی من است، نمی‎دانم چرا نمیتوانم بگویم بود، او زنده است، می‎دانم ...

دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()