دیروز با چند نفر از دوستان وبلاگستان رفته بودیم کنسرت رضا یزدانی! شبیه گردهمایی مازوخیست‌ها بود! یک سری آدم آمده بودند که نه می‌دانستند راک چیست، نه می‌دانستند رضا یزدانی کیست و نه می‌دانستند چی به چیست؛ فقط می‌دانستند کنسرت است! کارکرد سالن اریکه‌ی ایرانیان برایشان یک چیزی شبیه کارکرد سینما بود، شاید کمی باکلاس‌تر! نمی‌دانم چه اصراری‌ست که آدم برود چنین جایی و به چنین صدایی گوش بدهد!

شاید از نظر علمی ممکن نباشد کسی هم سادیست باشد و هم مازوخیست اما به جان خودم من چند نفر از این آدم‌های ذو وجهتین را دیدم که وسط جمعیت نشسته بودند! یکی‌شان پشت گوش من چنان سوتی می‌زد که بیا و ببین؛ سوت بلبلی می‌زد کأنه منوچهر آذری! انگار کن آمده کنسرت جواد یساری یا عباس قادری! البته باز گلی به گوشه‌ی جمال کنسرت آن‌ها، آدم لااقل تکلیفش روشن است که می‌خواهد با چه جماعتی رو به رو شود!

حالا فکر کن پشتت چنین آدمی باشد، سمت راستت شب‌گیر باشد، سمت چپت مهدی و خانمش (که از ابتدای کنسرت، چیپس و شکلات می‌خورند و به روی خودشان نمی‌آورند که من هم آن‌جا نشسته‌ام!)، جلویت خانمی که به واسطه‌ی دوست‌پسرش نمی‌شود حتی از پشت هم نگاهش کرد و آن جلوترت هم رضا یزدانی با موهای پریشان، کت چرمی و لباس زری که می‌خواند و دلت می‌خواهد خفه‌اش کنی!

چاره را در این دیدم که چشمانم را ببندم و به چیزهای خوب فکر کنم ... ای تُُف به مرامت روزگار! مگر می‌گذارند؟! همان آقایی بود که داشت سوت می‌زد؛ حالا دارد فریاد می‌زند! داد می‌زند «لاله‌زار»، داد می‌زند «دخترک»، داد می‌زند «دوباره دوباره»! بر می‌گردم ببینم کدام آدم دیوانه‌ای‌ست که صدایش را انداخته در سرش و این‌جوری داد می‌زند! می‌بینم کنار یک خانمی نشسته خانووووم! (چه بسا تعداد «واو»هایش از این که من گذاشتم هم بیشتر بود!) مطمئنم اگر شب‌گیر هم بود با این همه ادعا کنار آن دختر لال می‌شد، حالا چطور است که این پسر این‌قدر داد و هوار می‌کند نمی‌فهمم! یا مست است یا واقعاً کمر به قتل من بسته! البته حالا که فکر می‌کنم می‌بینم قیافه‌اش به این تلکه‌بگیرها می‌خورد، بعید نیست جیره‌خوار رضا یزدانی هم بوده باشد!

درگیر تلاش بی‌حاصلی هستم برای این‌که ذهنم را به چیزهای دیگر معطوف کنم و افکار بدم را دور بریزم! یک‌هو می‌بینم آهنگ پلنگ صورتی شروع می‌شود و رضا یزدانی ترانه‌ی «کارتون» را اجرا می‌کند! اسامی شخصیت‌های کارتونی مذکر را جوری می‌گوید انگار دارد از چه‌گوآرا و استالین صحبت می‌کند! ماشاالله صدای محکمی دارد، می‌نشیند روی مخ آدم! هنوز هم گیجم؛ یعنی می‌شود آدم این‌قدر محکم بخواند؟! آن‌قدر محکم است که مثل پتک می‌خورد توی سرم! از صبح دارم تلاش می‌کنم حربه‌اش را با گوش کردن به شهرام شب‌پره و داود بهبودی خنثی کنم اما مگر می‌شود؟! خوب شد از پرین و حنا دختری در مزرعه و سفید برفی نخواند چون با تمام عشق و ارادتی که از سنین کودکی بهشان داشته‌ام از همه‌شان بیزار می‌شدم! اگر زبانم لال یک شعر در مدح جسیکا آلبا می‌خواند من چه خاکی به سرم می‌ریختم؟!

یکی دو آهنگ دیگر هم می‌خواند و خلاص!

مرمر جان دوست ویولت می‌گوید نکته‌ی منفی کنسرت این بود که صدای موسیقی بلند بود و صدای خواننده شنیده نمی‌شد؛ چیزی که به نظرم تنها نکته‌ی مثبت کنسرت بود اما تأیید ویولت را که می‌بینم اجباراً من هم سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم!

اگر بخواهم از همه‌ی کنسرت و حواشی‌اش بگویم قطعاً احتیاج به چند پست دارد! بگذارید زودتر تمامش کنم! فقط این را بدانید که یک مقداری هم شام خوردیم. البته شام که چه عرض کنم؛ یک تکه مرغ بود که پیچیده بودند وسط تافتون و یک اسم بی‌ناموسی هم رویش گذاشته بودند و به خلایق می‌فروختند! هر لقمه‌ای که می‌خوردی باید با سیب‌زمینی هلش می‌دادی پایین و نوشابه را هم رویش هورت می‌کشیدی که مزه‌اش زیر زبانت نماند!

رضا یزدانی و آن مردک سادیست را که ندیده بگیری، شب خوبی بود! در کنار دوستان بودن صفایی داشت و جای همه‌تان خالی! حداقل برای من که خیلی خوب بود! فکر کن شب‌گیر پول بلیت کنسرتت را بدهد، شام مهمانت کند، ببردت خانه‌اش یک ایستک گلابی هم بدهد دستت بخوری، بعدش هم برساندت خانه! آدم خوش‌خوشانش می‌شود! من از اول هم می‌دانستم این شب‌گیر یک آدم حسابی به تمام معناست؛ دوستش هم یک مهندس واقعی بود، از آن مهندس‌هایی که کمتر در این مملکت می‌مانند، نمی‌دانم چرا تا حالا از آمریکا نیامده‌اند دنبالش! البته این‌ها را که الآن می‌گویم بگذارید به حساب این‌که نمکش مرا گرفته وگرنه حقیقتش همان است که چند پست قبل‌تر گفتم! یک رگ آخوندی دارد که خوب می‌رود بالای منبر و با این شکل و شمایلش خیلی که پیشرفت کند و پله‌های ترقی را کانگورو وار بجهد، یکی می‌شود مثل سیروس دین‌محمدی! البته در این راه به کمی شانس احتیاج دارد که بعید می‌دانم از آن هم بهره‌ای برده باشد!

 

شرح تحریف‌نشده‌ی ماجرا را در وبلاگ ویولت بخوانید! با این توضیح که 12 نفر نبودیم، نه و نیم نفر بودیم! یعنی ده نفر بودیم، اما یکی وسط کنسرت طاقت نیاورد و فریادزنان فرار کرد! آن‌هایی که ماندند یکی همین ویولت بود که فعلاً معلوم شده شمارش را فراموش کرده، یکی من بودم که حوادث دیشب مثل یک کابوس می‌آید جلوی چشمم، بقیه هم پستی نگذاشته‌اند که معلوم شود در چه حالند!

امیدوارم شب‌گیر هم یک پست در مورد کنسرت بنویسد، تا الآن که ننوشته!

 

توضیح بی‎ربط: چند روزی‌ست که باید صفحه‌ی نظرات بلاگفا را 50 بار refresh کنم تا آن عدد 5 رقمی کوفتی را نشانم دهد؛ برای همین است که نظری نمی‎گذارم! دلتان برای من نمی‌سوزد برای استهلاک این دگمه‌ی F5 بسوزد! امیدوارم زودتر درست شود، حداقل قبل از آن‌که F5 کامپیوترم خراب شود!!

پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()