برای من، بررسی آمار وبلاگ کاری به غایت باشکوه، بامزه و صد البته بیناموسیست! توضیح جنبههای بامزگی و باشکوه بودنش باشد برای بعد؛ فعلاً میخواهم در مورد بخش بیناموسیاش برایتان بنویسم! البته میدانم که شما هم حتماً ته دلتان از اینکه از دو بخش اولش صرفنظر کردهام خوشحال شدید، تعارف که نداریم!
فقط یک مشکلی این وسط هست و آن هم اینکه نمیدانم چه جوری در موردش بنویسم! دست خودم که نیست بابا جان! حیا اجازه نمیدهد و مرتباً دارد مانع میشود! به جان شما نباشد نیم ساعت است همینجوری زل زدهام به مانیتور و دستم به نوشتن نمیرود! مرتب سرخ و سفید میشوم و نمیتوانم چهار کلمهی قبیحه را اینجا بنویسم! حالا اگر بگویید چهل صفحه در باب تعلیمات دینی بنویس مینویسمها اما نمیدانم چرا پای حرفهای زشت که وسط میآید رسماً لال میشوم! این حجب ذاتی دارد من را خفه میکند! اصلاً چرا دارم اینها را توضیح میدهم؟ خودتان که بهتر من را میشناسید! ولی ناراحت نشوید، به خاطر شما هم که شده مینویسم! فکر میکنم یکهو که شروع کنم هم خجالتم میریزد هم شما معطل آن شرم معروف من نمیشوید! پس خدایا به امید تو ...
راستش نمیدانم چرا هر جا که یک کار بیناموسی انجام میشود بنده هم حضوری نسبتاً فعال دارم! یک پدیدهای به اسم igoogle مدتیست یک سری آمار و ارقام را به رخم میکشد! مثلاً میگوید اگر عبارت «بکن داخل» را در گوگل جستجو کنی وبلاگت در ردهی سوم قرار میگیرد و یا مثلاً جستجوی «داستانهای حال کردن» همانا و وبلاگت در صدر رنکینگ جهانی همانا! البته یک سری چیزهای دیگر هم میگوید که گویا در آنها هم تمام مدالها رو درو کردهام! چیزهایی که واقعاً بدند! آنقدر بد که برای من هم بدآموزی دارد و وقتی نشانشان میدهد فوراً چشمم را میبندم! البته یک بار خیلی کنجکاوی کردم و توانستم کلمهی اولش را ببینم! شاید بزرگتر که شدم و سنم اجازه داد یکبار جرأت کنم و چشمم را تا آخرش باز نگه دارم اما فعلاً میدانم که کلمهی اولش «فرو»ست! امیدوارم بعدها ببینم چیزی در مایههای فرو نشاندن آتش خشم و اینجور چیزها بوده! حداقلش آنوقت میتوانید به خودتان ببالید که خوانندهی وبلاگ آدم متشخصی مثل من هستید!
حالا اینها به کنار، یک سایت ایرانی هم هست که میان سایتها و وبلاگهای ایرانی جستجو میکند! اگر بگویم روزانه صدها نفر دروغ گفتهام اما خداییش هر چند روزی ده بیست نفر از آنجا به وبلاگ من میرسند که همهشان هم دنبال عبارت «لیسیدن جوراب» بودهاند! «لیسیدن بستنی» را شنیدهام، «پوشیدن جوراب» را هم همینطور ولی این ترکیب انصافاً خیلی خفن است!
آن اوایل به این فکر میکردم چرا هیچکس با عبارت «پوشیدن بستنی» به وبلاگ من نمیرسد؛ مگر نه اینکه این ترکیب هم به همان اندازه خفن است؟! البته یک وقت پیش خودتان فکر نکنید این موسیو گلابی عجب آدم گاگولیست! خودم جواب سؤالم را میدانم اما راستش از نظر من «پوشیدن بستنی» از «لیسیدن جوراب» شهوتانگیزتر است!
حالا هر چه میگذرد بیشتر دارم از خودم ناامید میشوم و احساس میکنم یحتمل مشکل از من است! وقتی این همه آدم این عبارت را جستجو میکنند حتماً لذتبخش است دیگر! نکند بیلی چیزی به کمرم خورده و خودم خبر ندارم! نکند مثل این فاحشهها که لذت نمیبرند و بیخودی داد و هوار راه میاندازند روزی بشود که من هم از سر اجبار جوراب کسی را بلیسم و بیخودی احساس شعف از خودم نشان بدهم! وای، بلا به دور! خیلی دردناک است حتی وقتی فکرش را هم میکنم که میشود از این موضوع لذت برد! احتمالاً اگر مجبور باشم بیخودی بگویم «آه چه لذتبخش!» و فیلم بازی کنم میدهم اختهام کنند که اصلاً فیلمنامه را ندهند دستم!
جان هر کس که دوست دارید اگر این کار، واقعاً کار دلپذیریست به رویم نیاورید! جورابش هر چه میخواهد باشد، جوراب چینی یا جوراب نایک اصل یا از این جوراب کوچولوها (که نمیدانم اسمش چیست!) فرقی ندارد! تو اصلاً بگو جوراب شلواری، جان شما راه ندارد!!
اَه اَه! مردهشور این جستجوهای کوفتی را ببرد! مردهشور این گوگل و متعلقاتش را ببرد که هر روز من را یکجوری بازی میدهد! مردهشور چیزی را ببرد که با این حال خراب، من را کشانده اینجا و باعث شده یک پست بنویسم که اینجوریست! اصلاً مردهشور پستم را ببرد، وبلاگم را هم رویش ببرد که راحت شوم!
وقتی آدم میتواند فیلش را یک مقدار در صفحهی شطرنج جلو ببرد و طرف را کیش و مات کند دیگر چه نیازی به لیسیدن جوراب و این خزعبلات است! تن آدم مورمور و پوست آدم دوندون میشود! خداییش نمیتوانم پستم را بیشتر از این ادامه بدهم، نمیدانم چرا هی فکرم میرود سمت بوی جوراب! ایشششش!!!
پینوشت:
1. اولش گفته بودم که افراد زیر 18 سال نخوانند؟! انگار یادم رفته بود اعلام کنم! حواسم پرت شده بود، فکر میکردم مثل این فیلمها باید زیرش ردهی سنی را مشخص کنم! هوش و حواس که نمیگذارند برای آدم!
2. خیلی دوست دارم بفهمم کدامیک از خلایق با جستجوی «چرا مرغ عشق خودش را به یه جا آویزون میکند» به وبلاگ من رسیده! نه برای اینکه اصولاً پیدا کردن پاسخ برای این سؤال به اینشکل ممکن نیست، بیشتر برای اینکه بفهمم چرا قسمتی از جملهاش محاورهای و بخش دیگرش رسمیست! نمیدانم باید «میکند»ش را باور کنم یا «آویزون»ش را!
3. اگر یک روزی جسیکا آلبا فارسی یاد گرفت و اسمش را در اینترنت سرچید مطمئنم وبلاگم در ردهی دو میلیاردم هم قرار نمیگیرد تا از عشق من آگاه شود! شانس که نداریم، والا!
4. این پست هم مربوط به جستجوی اینترنتی بود. یادش به خیر، انگار همین دو ماه پیش بود که این پست را نوشتم!
5. قول میدهم این آخرین پینوشت این پستم باشد! راستش یک سؤالی دارم! اگر شما یکی از آنهایی هستید که با جستجوی «لیسیدن جوراب» به این وبلاگ رسیده بودید و یا رسیدهاید، یک کامنت بگذارید و بگویید چرا! لطفاً خصوصی بگویید چون درست نیست که چهار نفر دیگر هم بشنوند! اینجا همهجور آدمی رد میشود و خبر موثق دارم که روزانه چندین آدم حسابی اینجا را میخوانند!

