نمی‌دانم نام «امیر مهدی ژوله» را شنیده‌اید یا نه! اگر شنیده‌اید که هیچ، اما اگر نشنیده‌اید ... این پست، فرصت مناسبی‌ست تا بارها اسمش را بشنوید!

ژوله با نوشته‌هایش گاهی این قابلیت را دارد که هر عزاداری را به خنده بیندازد و گهگداری امثال من را که در حالت عادی هم نیششان چسبیده به بناگوششان، نمی‌تواند حتی ذره‌ای قلقلک دهد! ژوله را اولین بار از دست‌نوشته‌های کودک فهیمش در چلچراغ شناختم. برای بسیاری از چلچراغ‌خوان‌ها، نمادی‌ست از طنزنویسانی که قدر خودشان را ندانستند و سوخت شدند! از او بیشتر به عنوان یک مُرده یاد می‌کنند و اگر خیلی لطف کنند به عنوان یک روح سرگردان! اما فکر می‌کنم ژوله دقیقاً همان کاری را کرد که درست‌تر بود؛ مدتی گوشه‌نشینی و دور بودن از هیاهو و تجدید قوا برای برداشتن گام‌های بلندتر. به گمانم موقعیت کنونی‌اش درست بودن این کار را به بهترین شکل اثبات می‌کند.

این روزها بسیاری او را به عنوان یکی از نویسندگان سریال‌های مهران مدیری می‌شناسند و چند هفته‌ای هم می‌شود که در چلچراغ، به همراه بزرگمهر حسین‌پور، دو صفحه‌ی مشترک دارد. دو صفحه‌ای که به تنهایی بیش از نیمی از بار چلچراغ را به دوش می‌کشد، اگر نگویم همه‌اش را! حالا دیگر خیلی‌ها می‌دانند که او زنده است و می‌تواند باز هم خوب بنویسد ولی انگار یک‌جور سادیسم مانع از این می‌شود که همیشه آنی باشد که باید باشد!! (چه جمله‌ای شد!)

در شماره‌ی دو هفته پیش چلچراغ، بخش‌هایی از نوشته‌اش آن‌قدر به دلم نشست که هوس کردم برای شما هم بگذارم. بخش اول در مورد ورود خاتمی به عرصه‌ی انتخابات است و دومی در مورد سفرهای بین‌المللی آنجلینا جولی! سخت است که کسی با این همه خط قرمزهای مطبوعاتی این‌قدر شیک بنویسد اما ژوله مدتی‌ست که ثابت کرده استاد دقایق سخت است. روی نیمکت ذخیره‌ها می‌نشیند و در لحظه‌های حیاتی وارد میدان می‌شود. درست مانند اوله‌گونار سولشر که ذخیره‌ی طلایی منچستریونایتد بود و از قضا او هم اسم عجیب و غریبی داشت! امیر مهدی ژوله با این اسم عجیب و غریبش، میان طنزنویسان امروز ایران غنیمتی‌ست، باور کنید!

و اینک ... این شما و این ژوله!

1.       ستاره‌ی تیم فوتبال اصلاح‌طلبان بالاخره شوت اول را زد. حالا مانده چند حرکت پا به توپ زیبا، یکی دو لایی و گل. الآن اصلاح‌طلبان دو بازیکن دارند با نقاط ضعف و قوت متفاوت. یکی‌شان تکنیک و محبوبیت و توان فنی دارد، قد علی کریمی، فقط زیادی با توپ ور می‌رود و ضربه‌ی آخر را دیر می‌زند یا بد می‌زند یا نمی‌زند. یکی دیگر هم هست، تکنیک در حد استاداسدی، پشتکار و سماجت در ادامه‌ی بازیگری در حد علی دایی!

من که فکر می‌کنم با یک تاکتیک مناسب، یک شیوه‌ی تهاجمی، یک بازی زیبا و تماشاگرپسند و یک یارکشی درست و حسابی راحت بازی را می‌بریم. فقط یک نفر مارادونای آن‌ها را ول کند، استاداسدی را بچسبد!

2.       این هفته آنجلینا جولی به مرز کشور برمه و تایلند رفت، از اردوگاه پناهندگان بازدید کرد، بچه‌ها را دید، با آن‌ها بازی کرد و دستی بر سر و گوششان کشید. او قبلاً هم به عراق و سوریه و پاکستان رفته بود و از این قبیل فعالیت‌های انسان‌دوستانه و خیزخواهانه انجام داده بود، حتی چند بچه از اقصی نقاط جهان را به فرزندی قبول کرده بود. دستش درد نکند، اجرش با برد پیت؛ ولی خب سؤالی که این‌جاست آیا ایران مرز ندارد؟ آیا ما بچه‌های حیوانکی که نیاز محبتی، بازی‌ای، دست نوازشگری چیزی داشته باشند نداریم؟ آیا سر کودکان ما خار دارد؟!

اگر شانس ماست که برای ما و کودکان ما اپرا وینفری را می‌فرستند!

 

پی‌نوشت:

 

به علت پاره‌ای تألمات روحی، حرف بیشتری ندارم! برای یک عدد دوست مهربان خیلی دعا کنید لطفاً ...

 

بعداً اضافه شد:

 

این مطلب را هم از وبلاگ محمد علی ابطحی بخوانید، تقریباً مرتبط است!

شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()