شاید باورتان نشود اما همین چند ثانیه پیش که گلاب به رویتان در دستشویی بودم داشتم فکر می‌کردم چه بنویسم! البته می‌دانم افکار انسان در چنین مکانی چندان پاک و منزه نیست و شاید عاقلانه هم نباشد که آدم از چنین مکانی برای آینده‌ی یک وبلاگ (آن هم چنین وبلاگی!) تصمیم بگیرد! جان؟! چی فرمودید؟ گویا یکی گفت وبلاگت مثل مملکت نیست که هر جایی هر ایده‌ای به ذهنت رسید اجرا کنی! درست شنیدم؟! خوابم می‌آید و حوصله ندارم اما صدایش را که دارم! بعداً معرفی‌اش می‌کنم بیایند کت‌بسته ببرندش! حالا از این بگیر و ببندها بگذریم چون حرف‌های مهم‌تری دارم!

به این فکر می‌کردم که وبلاگم شده کأنه فروشگاه شهروند، همه چیز تویش پیدا می‌شود! اگر یک آدمی پرت شود وسط وبلاگم و چند تا از پست‌هایم را ببیند، نمی‌داند قرار است نوشته‌های سیاسی بخواند یا ورزشی، نمی‌داند این خراب‌شده یک مکان برای اظهار نظرهای اجتماعی‌ست یا بیان خاطره‌های شخصی! البته همه‌تان مستحضرید که این وبلاگ، یک مکان فرهنگی‌ست و همه‌ی پست‌هایش، یک نشانی از ادب و فرهنگ والای این میهن دارد، من هم این حرفتان را می‌پذیرم! به هر حال حرف حساب، جواب ندارد!

لابد می‌خواهید بدانید این‌بار با چه‌جور پستی طرف خواهید بود! راستش این‌بار می‌خواهم از یک تلاش بی‌حاصل شخصی صحبت کنم، یک تلاش بی‌حاصل در فیس‌بوک!

من نمی‌دانم چرا این خارجی‌ها حرف حساب سرشان نمی‌شود! در موقع ثبت نام می‌گوید اسمت چیست، می‌گویم موسیو گلابی! اخطار می‌دهد که نمی‌شود با این نام اکانت داشته باشید چون موسیو گلابی اسم نیست! دلم می‌خواست بپرسم اگر موسیو گلابی اسم نیست پس چه کوفتی‌ست؟ مضاف‌الیه است؟ فعل است؟ نمی‌دانم پیش خودش چه فکری در مورد موسیو گلابی کرد اما با توجه به شواهد و قرائن و کارهایی که با من می‌کرد، احساس کردم که روی موسیو گلابی به عنوان مفعول، حساب ویژه‌ای باز کرده است!

اما همان طور که می‌دانید من مظهر استقامت و پایداری‌ام! فکر کردید به همین راحتی‌ها ولش کردم؟! راستش را بخواهید بله، نمی‌شود به خاطر این‌که موجود نفهمی‌ست من به هر کاری تن دهم! در نهایت مجبور شدم با یک اسم دیگر عضوش شوم! این خارجی‌ها همه‌شان همین‌طورند! ادعایشان گوش فلک را کر می‌کند اما فرق فاعل و مفعول و فعل را نمی‌دانند! اگر در دنیای حقیقی بود فعل و فاعل را جوری نشانش می‌دادم که دیگر از این غلط‌ها نکند!

می‌گویند «عیبش همه گفتی هنرش نیز بگوی»! واقعاً عجب چیزی بود؛ یعنی یک چیزی می‌گویم یک چیزی می‌شنوید! می‌گفتم در دانشگاه تهران درس می‌خوانم می‌گفت می‌خواهی با این 2000 نفر دوست شوی؟! می‌گفتم عاشق شطرنجم، یک لیست 4000 نفره می‌گذاشت جلویم که این‌ها هم شطرنج را دوست دارند، پیشنهاد می‌کنم با این‌ها دوست شوی! می‌گفتم احمدی‌نژاد را دوست دارم می‌گفت این خود احمدی‌نژاد است، دوست نداری به لیستت اضافه‌اش کنی؟! البته من از ترسم سریعاً deny می‌کردم‌ها! من که نمی‌توانستم با همه‌ی این 6001 نفر دوست شوم، باز اگر 6000 نفر بودند یک چیزی!

حالا من نابلد بودم، سایت هم یک اسکل تر و تازه گیر آورده بود و هی سر کار می‌گذاشت! توی دلم گفتم حالا کلکی سوار می‌کنم که حالت گرفته شود! نیست هر کس را می‌گفتم پیشنهادش می‌داد برای دوستی، سریعاً گفتم آنجلینا جولی! آن‌قدر تحت تأثیر بودم که فوراً چراغ‌ها را خاموش کردم و اتاق را هم مرتب، که اگر یک وقت آمد شرمنده‌اش نشوم! این فیس‌بوک هم نامردی نکرد و گفت این براد پیت است، بیا با او دوست شو! خدا را شکر در اتاقم را قفل نکرده بودم وگرنه نمی‌دانستم چه خاکی به سرم بریزم!

رسماً مچلم کرده بود جوری که دلم می‌خواست سرم را بکوبم به زمین! حالا اگر می‌گفتم آنتونیو باندراس را دوست دارم فوراً به همراه میز شطرنج می‌فرستادم خدمت خود آنتونیو! اما تا چشم مادام گلابی را دور دیدیم و خواستیم یک زیرآبی برویم، تمام کسانی که روزی به آنجلینا جولی چشم داشته‌اند را برایمان لیست کرد که نتوانیم هیچ غلطی بکنیم! فکر کنم مدیرش احتمالاً نسبتی با مادام گلابی داشته باشد؛ والا!

به جان خودم این‌جا خیلی به درد این آدم‌های هم‌جنس‌باز می‌خورد! هر چند با این شانس طلایی من، مثلاً اگر هم‌جنس باز بودم فوراً جسیکا آلبا و هیلاری داف را پیشنهاد می‌داد! اما چه فایده! حالا که یک داف می‌خواهم هر چه آدم سبیلوست را می‌چپاند وسط دوستانم!

این‌ها به کنار، در این گیر و دار، یک‌دفعه دیدم یک آقای بسیار خفن یک چیزی گفت که زیر صفحه نشان داد! فهمیدم این‌جا چت هم می‌شود کرد! احتمالاً خیلی کارهای دیگر هم می‌شود کرد! باور کنید اگر مدینه‌ی فاضله‎ای در اینترنت باشد همین فیس‌بوک است!

بدجوری خودم را درگیر عصر اطلاعات کرده‌ام! دیدید آی‌تی آخرش یقه‌ی موسیو گلابی را هم با آن همه دبدبه و کبکبه گرفت؟! یک‌جوری در حال طی کردن مراتب ترقی‌ام که همین روزهاست دختر بیل گیتس بیاید من را اغفال کند؛ اما به جان خودم اگر بروم! نه این‌که بدم بیایدها؛ فقط می‌ترسم آن موقع مجبور شوم انگلیسی صحبت کنم و شما متوجه نشوید! خلاصه اگر چند سال دیگر من و مادام را با لب و لوچه‌ی آویران در خیابان بهار مشغول خرید سیسمونی دیدید بدانید و آگاه باشید که دختر بیل گیتس روزی خاطرخواه من بود اما به خاطر شما رهایش کردم!

 

پی‌نوشت:

 

1.       اگر نوشته‌های این پست به نظرتان پراکنده بود در چیره‌دستی من و روان و سلیس بودن نوشتارم شک نکنید، تمام مشکلات ناشی از همان مکان فکر کردن بود که خدمتتان عرض کردم!

2.       یک وقت نبینم در دلتان می‌گویید چه دستشویی طولانی‌ای! خیر، من حمامم هم این‌قدر طول نمی‌کشد! استارت اولیه در آن‌جا زده شده، بقیه‌اش را همین‌جا فی‌البداهه تایپ کردم!

 

ادامه‎نوشت: تمام کسانی که وبلاگم را از طریق این فید دنبال می‌کنند، لطف کنند به جایش، من را حتماً از طریق این یکی فید دنبال کنند! به دلایل متعددی این یکی فید بهتر است، مهم‌تر از همه آن‌که اگر زبانم لال، فیلِ وبلاگم را تِر کنند، هدایتتان می‌کند به وبلاگ بعدی‌ام! در ضمن این‌بار گفتم لطف کنید، دفعه‌ی بعد بروم ببینم هنوز از فید قبلی استفاده می‌کنید من می‌دانم و شما! مسخره‌تان که نیستم، حرف را یک‌بار می‌زنند عزیز من! می‌گویم این بهتر است بگویید چشم، متنش هم همان است، مطمئن باشید!!

یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()