این چند روز، قدری درگیر سر و همسر بودم و طبعاً فرصت نشد بیایم اراجیفم را به خوردتان بدهم! شما هم انصافاً نامردی نکردید! یعنی این‌قدر می‌خواستید سر به تنم نباشد؟! خب می‌فرمودید لال شو گلابی! اگر هم حجب و حیایتان اجازه نمی‌داد می‌توانستید بگویید دهانت را ببند! به هر حال من از دومی هم قادر بودم همان معنی اولی را برداشت کنم، این‌که دیگر هوش و ذکاوت نمی‌خواهد؛ هر چند اگر می‌خواست هم در بنده به وفور یافت می‌شد!

همه‌تان من را در تمام پوزیشن‌های باناموسی و بی‌ناموسی تصور کردید جز آن حالتی که باید! یعنی محض رضای خدا هیچ‌کدام از شما فکر نکرد شاید در حال مطالعات علمی باشم یا به والدینم در انجام کارهای خانه کمک کنم؟!

راستش را بخواهید کامنت‌هایم را که می‌خواندم، اول از همه اسم کامنت‌گذار را نگاه می‌کردم! به خودم می‌گفتم این یکی که دیگر خیلی با من رفیق است حتماً می‌گوید دلم برایت تنگ شده و می‌دانم که خیلی گرفتاری! تازه به همین‌ها هم بسنده نمی‌کردم، در دلم می‌گفتم برایم از مشقت‌های کار کردن برای یک لقمه نان هم می‌گوید و از این‌که چقدر اوضاع به هم ریخته‌ای داریم! تمام امیدم از دست می‌رفت وقتی می‌دیدم نوشته «مشغول شطرنجی گلابیِ شیطون؟»

می‌دانم دیگر! این «شیطون» را هم محض خالی نبودن عریضه اضافه کرده و برای این‌که صمیمیتش را احساس کنم! وگرنه من چه شیطنتی می‌توانم داشته باشم؟! امروز این‌جوری آدم را محک می‌زنید که اگر فرداروزی بنده را جایی دیدید یک بوسه از لپم بچینید و بفرمایید چطوری شیطون؟! با یک «شیطون» که کار درست نمی‌شود! اگر به این زرنگ‌بازی‌ها باشد من 365 بار به جسیکا آلبا می‌گویم شیطون و یک سال می‌آورمش تهران، به ازای هر روز یک بار! تازه دستش را هم یک‌جایی بند می‌کنم که به خاطر یک لقمه نان، در صحنه‌های کلوزآپ، هم‌بستر پیتر و جک و دونالد و جرج نشود! وردست خودم درس می‌خواند یک دکترایی هم میگیرد برمی‌گردد آمریکا! هر که نداند شما که می‌دانید، «آکسفورد» واقعی نزدیک دروازه دولاب است، آن که خارج از کشور است مدارک جعلی می‌دهد!

بله، عرض می‌کردم ...

آدم‌های حسابی! یک کاری کنید آدم رویش بشود شما را به مردم نشان بدهد به عنوان خواننده وبلاگش! خواهشاً تکذیب نکنید فقط! کاری نکنید کامنت‌های خصوصی‌تان را برای دیگران رونمایی کنم‌ها! آخ دلم می‌خواهد بعد از سی سال عین اسناد سیا این‌ها را منتشر کنم؛ می‌خواهم ببینم می‌توانید در چشم نوه و نتیجه‌تان نگاه کنید یا خیر! سند رسوایی‌ست آقا جان، سند رسوایی! آن هم نه سند رسوایی معمولی بلکه از نوع منگوله‌دارش!

نصفتان من را تحت شکنجه‌ی وزارت اطلاعات تصور فرموده بودید! ببخشید، مگر وزارت اطلاعات کسی را شکنجه می‌کند؟ بزنم به تخته آن‌قدر هم در داستان‌سرایی مسلط هستید که آدم، چوب مذکور را در بی‌ناموسی‌ترین اعضا و جوارحش احساس می‌کند؛ انگار نه انگار که دارد کامنت می‌خواند!

تعدادی هم که فکر می‌کنند من کاسپاروفم! آن‌چنان صحنه‌های مغازله و معانقه‌ی من با فلانی و بهمانی را توصیف می‌کنند که آدم آب از لب و لوچه‌اش سرازیر می‌شود! تازه من که این‌قدر شرم و این‌جور سوسول‌بازی‌ها سرم می‌شود این‌طوری‌ام وگرنه در این دور و زمانه کدام جوانی پیدا می‌شود که به لب و لوچه بسنده کند؟!

به جان خودم اگر رمز عبور پرشین‌بلاگم را بدهم به مقامات مسئول، تعدادی از شما را به جرم تشویش اذهان عمومی دستگیر می‌کنند، تعدادی را هم به جرم ترویج فحشا! کارتان از اعدام هم گذشته، معدومتان می‌کنند! آن چند نفری هم که می‌مانند آن‌هایی هستند که گفته‌اند وبلاگ زیبایی داری و برای دانلود جدیدترین آهنگ‌ها روزی به من سر بزن! البته آن‌ها هم چندان خوشحال نباشند؛ آن‌قدر درصد نظرات معاندان زیاد است که آن بقیه را هم می‌گیرند به جرم براندازی نرم! آن‌ها هم لابد می‌خواسته‌اند در لفافه بکنند! چه بکنند؟ براندازی نرم دیگر!

 

پی‌نوشت:

 

1.       دروازه دولاب اسم محله‌ای در تهران است!

2.       دقت کرده‌اید وقتی یک پستی می‌گذارم که خطرناک است و شانس فیلتر شدن را افزایش می‌دهد فوراً یکی دو پست را در کوچه‌ی علی چپ قدم می‌زنم؟! بی‌دقت‌ها!

3.       استاد منوچهر احترامی، شاعر، طنزپرداز و داستان‌نویس بزرگ ایران هم از میان ما رفت. احتمالاً آثار او را با نام‌های مستعار «الف. اینکاره»، «م. پسرخاله» و «پورنگ» خوانده‌اید. «گربه من ناز نازیه» و «حسنی نگو یه دسته گل» را که دیگر نمی‌شود نخوانده باشید! خالق «حسنی ده شلمرود» درگذشت و چه خوش گفت محسن مالکی که منوچهر احترامی هم آسمانی شد ...

جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ ، ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()