به نظرم خیلی بی‌رحمانه است یک آدمی را که برای هر پستش چهارصد کلمه مقدمه‌چینی می‌کند و در پروفایلش هم گفته که دستش به کم نمی‌رود، دعوت کنی که دانای کُل باشد و یک داستان کوتاه بنویسد بین 100 تا 150 کلمه! اما از آن‌جا که انسان مثبت‌اندیشی هستم دعوت همزمان شوکا و الهام را می‌گذارم به حساب این‌که لابد من را خیلی دانا دانسته‌اند!

 

باز هم با یکدیگر تنها مانده‌اند. در نیم متری پسرک نشسته، شاید هم کم‌تر، آرام و بی‌احساس، مثل همیشه!

پسرک با خودش می‌گوید از کجا شروع کنم؟ ذهنش پُر است از اتفاقات بدی که برایش رُخ داده؛ چند ساعت قبل با دوست دخترش دعوا کرده و چند ساعت قبل‌تر با رئیسش. حوصله‌ی خودش را هم ندارد چه برسد به این لعنتی بی‌احساس که لخت و عور مقابلش نشسته و منتظر اولین تماس است ...

مغزش می‌گوید ول کن، امشب را بخوابی بهتر است!

قلبش نهیب می‌زند لمسش کن پسر! زمین که به آسمان نمی‌رسد ...

انگار از اول هم منتظر یک تلنگر از قلبش بود، می‌دانست طاقت ندارد! تصمیمش را گرفته، چشمانش را می‌بندد، یک‌دفعه دست دراز می‌کند و خودخواهانه لمسش می‌کند، لبخند آرامی که روی لب‌هایشان نشسته کم‌کم تمام وجودش را می‌گیرد. آرام و بی‌وقفه فشار می‌دهد ...

onhdh! \vadk‌fgh’ vh hc lh k’dv … , fhgu;s!

نگاهش را می‌دوزد به مانیتور، درست تایپ کرده: خدایا! پرشین‌بلاگ را از ما نگیر ... و بالعکس!

 

پی‌نوشت:

 

گفته‌اند باید پنج نفر را هم دعوت کنی و حالا من مانده‌ام با این لینک‌های سمت چپم! چند نفرشان را قبلاً دعوت کرده‌اند، چند نفر دارند کتاب‌هایشان را گاز می‌زنند برای کنکور فوق لیسانس، یکی همین‌جوری وبلاگش پُر است از داستان‌های دانای کُل زیبا، یکی دیگر در وبلاگش به مدت یک هفته عزای عمومی اعلام کرده، آن یکی را دارند قباله‌بران می‌کنند، خلاصه این دعوت هم مصیبتی شده برای خودش و من!

راستش هزار بار به خودم گفته بودم دنبال چهار نفر دوست هم‌قد و اندازه‌ی خودت باش که اگر حرفی زدی برایت تره خُرد کنند! آنی دالتون همین‌جوری پست می‌گذارد و وقت اضافی ندارد؛ باران چشم دیدنم را ندارد؛ زهرا را که اصلاً نمی‌دانم وبلاگم را می‌خواند یا نه؛ ویولت که روزها با کارگردان‌های مشهور سینما ناهار می‌خورد و شب‌ها با BBC مصاحبه می‌کند؛ هرا هم با نمایشنامه‌اش جایزه‌ی سه میلیون تومانی یک‌جایی را برده و جوری جایزه‌اش را بغل کرده که جواب سلامم را هم نمی‌دهد! به هر حال تصمیم من این است که به ترتیب حروف الفبا این پنج نفر را دعوت کنم، اگر با زبان خوش نوشتند که نوشتند اما اگر ننوشتند ... خب بهانه می‌کنم که سرشان شلوغ بوده! امیدوارم بر حسب حادثه از این طرف‌ها رد شوند و بخواهند بنویسند، می‌گویند حادثه خبر نمی‌کند!

 

بعدتر اضافه شد:

 

قسمت آخر این شبه‌داستان، تیتر پست قبلیمه! راستش به نظرم اون‌قدر واضح بود که نیازی به توضیح نداشت! اون داستان هم مثلاً داستان واقعی خودم بود! به چه زبونی باید بگم آیا؟!

شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ ، ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()