می‌گویند همیشه شعبان، یک بار هم رمضان! این‌که در روزهای ماه صفر، این رمضان گفتنم چه صیغه‌ای بود چندان مهم نیست، راستش خودم هم نمی‌دانم! تنها چیزی که می‌دانم این است که برای شما هم مهم نیست! به هر حال ضرب‌المثل است دیگر؛ حالا مثلاً رمضان نباشد ذیقعده باشد، اصلاً جمادی‌الثانی باشد، چه فرقی دارد؟ به قول مادربزرگ‌ها که همیشه جمله‌های فیلسوفانه می‌گویند همه‌ی ماه‌ها ماهِ خداست!

            حتماً طبق معمول توی دلتان دارید فحش می‌دهید که باز با این مقدمه، چه مزخرفاتی را می‌خواهد تحویلمان بدهد! دندان روی جگر بگذارید، توضیح می‌دهم!

راستش را بخواهید من عاشق پرشین‌بلاگم! این همه از بلاگفا و وردپرس و میهن‌بلاگ و بلاگ‌اسکای و بلاگ‌اسپات آمده‌اند که من را بردارند ببرند اما چهار دست و پایم را فرو کرده‌ام داخل یک کفش که نمی‌روم! باور بفرمایید وقتی اسمی غیر از پرشین‌بلاگ می‌آید احساس زنی را دارم که اسفندیار سبیل چخماقی به زور دارد به او تجاوز می‌کند! تا این‌جا را داشته باشید به عنوان بخش «شعبان» قضیه، اما ادامه‌اش مربوط به قسمت «رمضان» است!

تا حالا پرشین‌بلاگ برایم ناز می‌کرده و من ناز می‌کشیدم اما دیگر نمی‌توانم! تا اینجایش را هم به خاطر مهدی خان بوترابی مانده‌ام که یک دل دریایی دارد و گهگداری می‌آید برایمان بوته‌های گل می‌گذارد و آدم را اغفال به ماندن می‌کند! گل‌هایش را که می‌بینم با خودم می‌گویم این‌ها خیلی آدم حسابی هستند و حیف است بروی به یک سرویس‌دهنده‌ی دیگر پناهنده شوی!

همه‌جوره به پای پرشین‌بلاگ سوختم و ساختم! با نداری‌اش ساختم، با زود رفتنش، با دیر آمدنش، انصافاً با همه چیزش ساختم! اما امروز یک‌دفعه دیوانه شدم وقتی کامنت‌دانی پرشین‌بلاگ را دیدم! دیده‌اید شکل و شمایل جدیدش را؟ مدلش را عوض کرده‌اند، شکلک‌هایش را زیاد کرده‌اند و دوهزار تا آیکون بی‌ناموسی و باناموسی به قبلی‌ها ضمیمه شده!

آخر به چه درد من می‌خورَد که بالفرض، به عنوان کامنت، بروم آیکون آدمیزادی را بگذارم که در دستش هویج دارد؟! ترجیح می‌دهم بمیرم اما خودم و آن بنده‌ی خدا را این‌قدر خوار و خفیف نکنم!

این آقای بوترابی ـ مدیر گروه سایت‌های پرشین‌بلاگ ـ هم خداییش آن‌قدر خفن است که جرأت نمی‌کنم با ایشان شوخی کنم، وای به روزی که جدی جدی انتقاد کنم! خودش رأساً وارد عمل می‌شود و وبلاگم را پلمپ می‌کند!

با این اوصاف می‌خواهم انتقاد کنم! بگذارید پس‌فردا که وبلاگم را بستند و مرا با قلبی شکسته عازم یک سرویس دیگر کردند، از من در پرشین‌بلاگ به عنوان یک آزاده‌مرد یاد شود! بگذارید بگویند چقدر محشر بود این جوان که در راه اعتقاداتش، قربانی خفن بودن بوترابی شد! بگذارید حداقل حرف دل چهار عدد وبلاگ‌نویس پرشین‌بلاگ را بزنم!

آخر مهدی جان! خداییش آدم برای مردم شکلک هویج بگذارد بهتر است یا این‌که به نظرات جواب بدهد؟ انصافاً کدام مهم‌تر است؟! حالا ممکن است بگویی هویج گذاشتن بهتر است؛ که آن هم از خفن بودنت است! آخر این هویج را کجایمان بگذاریم؟! منِ وبلاگ‌نویسِ نوعی دلم می‌خواهد به جای هویج فرو کردن در وبلاگ دیگران که به صورت بالقوه یک کار بی‌ناموسی‌ست به نظراتم جواب بدهم!

شما که می‌توانی کیفیت این سرویس را بالاتر ببری چرا آرام آرام برایمان رونمایی می‌کنی؟! یک کار خوب می‌کنی، یک کار خوبی که می‌توانی بکنی را نمی‌کنی! این چه وضعش است برادر من؟ با دست پس می‌زنی، با پا پیش می‌کشی، دلِ دیوونه رو به آتیش می‌کشی!

فکر کن جسیکا آلبا با هواپیمای اختصاصی‌اش بیاید دم خانه‌مان و در حالی که همه همسایه‌ها با دوربین و سایر لوازم آمده‌اند داخل کوچه؛ داد بزند که موسیو گلابی اسب و فیلت را زین کن که داریم می‌رویم فشم جوجه‌کبابی بخوریم! در طول راه هم مدام سؤال پیچم کند که راستی وزیر را آوردی؟ شاه را جا نگذاشتی؟ خلاصه حسابی آماده‌ام کند برای یک روز رؤیایی! بعدش که غذاها را خوردیم و به انضمامش یک سن‌ایچ و ماست و خیار هم نوش جان کردیم یک دفعه جسیکا لباس‌هایش را در بیاورد و بگوید حالا نگاه کن! طبعاً من هم بشکن‌زنان منتظر وصال می‌شوم دیگر!

حالا انگار کن یک‌دفعه لباس‌هایش را بپوشد و بگوید می‌توانیم شطرنج بزنیم‌ها، ابزار کار را هم همان‌طور که می‌بینی دارم اما بار و بندیلت را جمع کن که برگردیم تهران به کلاس دانشگاهت برسی! قبول کن آدم تا آن بی‌ناموسی‌ترین اعضا و جوارح بدنش می‌سوزد!

جوانان رعنای انفورماتیک پرشین‌بلاگ هم شده‌اند مثل جسیکا آلبا! می‌توانند برای بخش نظرات قابلیت جواب دادن بگذارند اما برای گرفتن حال ما هم که شده نمی‌گذارند! نمی‌دانی چقدر دلم می‌خواهد کاری کنند که وقتی یکی می‌گوید «باهات موافقم، وبلاگ زیبایی داری، به من هم سر بزن» من یک‌بار تمام فحش‌هایی را که بلدم، به عنوان جواب، در زیر کامنتش مرور کنم!

همه‌ی این‌ها را گفتم اما یک وقت فکر نکنی می‌خواهم بروم به یک سرویس‌دهنده‌ی دیگری پناهنده شوم‌ها، انصافاً پرشین‌بلاگ بهتر از همه جا دارد من را سرویس می‌کند!

 

پی‌نوشت:

 

مهدی جان! یک لحظه شیطان رفت توی جلدم این پست را نوشتم؛ نکند یک وقت کاسه کوزه‌ام را بریزی وسط خیابان! خودت بهتر از همه می‌دانی که تهِ دلم چیزی نیست!!

جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ ، ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()