آن مقابله‌گر با مافیای پنهانی، آن مشغول به سفرهای استانی، آن یاور کشورهای همسایه، آن برای مذاکره با آمریکا پایه، آن یار هوگو چاوز، آن اصل داروین را ناقض، آن آورنده پول نفت بر سفره‌ها، آن پرکننده چاله‌ها و حفره‌ها، آن در خوشمزگی چون داریوش کاردان، آن در شوق خدمت چون مرحوم تارزان، آن متخصص کارهای بی‌دلیل، آن استان‌دار سابق اردبیل، آن دلسوز برای کشور چاد، شیخ محمود احمدی‌نژاد (جزرالله ریاستُه!) از تشنگان خدمت بود و از شیفتگان ... ! (گویا این قسمت از مطلب را در نسخه‌های قدیمی نمی‌توان خواند اما هر چه هست، «قدرت» نیست!)

در انتخابات ریاست‌جمهوری دادِ سخن داد که ما می‌توانیم. چون مدتی بگذشت او را گفتند چه می‌توانیم؟ گفت شما که هیچ، اما من می‌توانم! هر چه خواهم بکنم و هیچ‌کس را یارای اعتراض نباشد؛ که این از عظمت آن بزرگوار بود! و در انتخابات بعد شعار بداد «انتخابی مطمئن، لای‌لالای‌لا‌لای‌لالای»! پس وی را گفتند که این شعار از برای «بوتان» است و کپی‌رایت دارد. فرمود می‌دانم و اضافه‌کرد من می‌توانم!

موسیو گلابی (حفظه الله) در شأن اوست که می‌گوید «بذله‌گویی بود چیره‌دست و رئیس‌جمهوری بود طنزپرداز که جایی بگفت در ایرانِ ما دو همجنس با هم شطرنج نزنند و جای دگر بانگ سر داد که اوباما رئیس جمهور آمریکا نگردد!»

نقل است که کسی از آژانس اتمی نزد شیخ آمد و وی را گفت: «شما در این مملکت، هیچ اورانیوم غنی‌شده دارید؟» گفت: «نی، لیکن تا بخواهید، روی (!) هست!»

گویند چون کردان را در وزارت کشور گماشت همگان دانستند که دانشگاه آکسفورد واقع در آمریکا جعلی‌ست! در تکمیل کرامتش افزود این کاغذپاره‌ها مرا به کار نیاید! و در اتحادیه تاکسیرانی او را حرمت می‌داشتند از آن رو که به هیچ صراطی مستقیم نبود!

گویند که دلی نازک داشت و قلبی رئوف! زین رو پیوسته گریان بودی و مریدان خاص را گفتی: «چه خوب بودی اگر این غلام‌حسین الهام را شغلی می‌دادمی که سخت بی‌کار است!» و کراماتی از این دست از وی بسیار است اما ذکر آن نباید چون تشویش اذهان عمومی نماید!

نقل است که روان‌شناسی از او پرسید «ایران را به چه رنگ خواهی؟» گفت قهوه‌ای! و پرسید «پیتزا پپرونی را دوست می‌داری یا کله‌پاچه؟» گفت کیک زرد را؛ که از هر دو بهتر است! روان‌شناس در حال بگفت این ابرمرد با کیک زردش، ایران را قهوه‌ای خواهد گرداند!

وی را گفتند از چه چیز داغدار شوی؟ گفت از آن‌که خاتمی را گویند مردی با عبای شکلاتی! گفتند حال چه کنیم که مرهمی باشد بر داغت، گفت مرا هم گویید مردی با کاپشن کرِم! و با همان کاپشن بود که بخفت و بگفت و بکوفت و برَفت!

و چون از جهان برفت، بسیاری او را به خواب دیدند که در هاله‌ای از نور بود. پس او را پرسیدند: «در آن جهان تو را چه داده‌اند؟» گفت: «شهرداری بهشت را!» چون مردمان از خواب برخاستند گریه‌ها کردند و گفتند: «خدایا! ما را به آن دنیا نبر که پس‌فردا آن‌جا هم رئیس جمهور می‌شود!» والله اعلم بالصواب!

 

پی‌نوشت:

 

1.       با تشکر خیلی خیلی زیاد از ابوالفضل زرویی و با پوزش خیلی خیلی زیاد از فریدالدین عطار نیشابوری!

2.       چند آدم از خدا بی‌خبر، غافل از این‌که من جنبه‌ی کافی برای شنیدن تعریف ندارم، نوشته‌اند تذکرﺓ‌المقامات فی احوالات موسیو گلابی پست خوبی بود! بنده هم در دلم گفتم قربان نوشته‌های خودم بروم که این‌قدر زیباست! حالا که این‌قدر خوب می‌نویسم بیایم و هر از چندگاهی در باب مسائل روز تذکره‌ای بنویسم، باشد که آن بندگان خدا پشیمان شوند!

3.       باور بفرمایید جز شرمندگی چیزی ندارم! حتی فرصت آن را هم ندارم که بیایم و از تک تک شما برادران و خواهران تشکر کنم! کامنت‌دانی پست قبل بالغ بر 600 کامنت عمومی و خصوصی داشت و تنها راه چاره این است که از همین تریبون استفاده کنم و بگویم ممنون از لطفتان و امیدوارم لایق این همه محبت باشم! خدا را هم شاکرم که امکانش نیست در این دنیای مجازی همه را به شام دعوت کنم؛ یک خوبی هم که داشته باشد همین است!

سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ ، ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()