آن‌قدر دوست‌دختر مربوطه را دوست دارم که دلم می‌خواهد یک وقت‌هایی سورپریزش کنم! این است که شماره‌اش را می‌گیرم و شروع می‌کنم به یک سخنرانی پرشور! سخنرانی‌ام را با «دلم برات خیلی تنگ شده بود» آغاز می‌کنم و با جمله‌ای شبیه «آی میس یو» به پایان می‌رسانم! وسطش هم همین‌جوری حرف‌های پروانه‌ای را تند و تند پشت سر هم می‌چینم به نحوی که اگر کسی نداند فکر می‌کند دارم از روی نوشته برایش می‌خوانم! سخنرانی‌ام کاملاً حالت پوپولیستی دارد و در حین حرف‌هایم برای یک لحظه احساس می‌کنم که رئیس جمهور هستم و در یک سفر استانی مشغول صحبت هستم! البته بعد از قریب به شش سال دوستی، هم من و هم او می‌دانیم که این حرف‌ها نه تنها برای فاطی تنبان نمی‌شود بلکه حتی یک مایوی بی‌ناموسی هم نمی‌شود!

بلافاصله می‌خندد و می‌گوید باز چی شده؟! چی می‌خوای؟!

از شما چه پنهان، با این‌که برای اولین بار این جملات را واقعاً از ته دلم گفته بودم اما یک لحظه خودم هم به شک می‌افتم که نکند کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ام می‌باشد! دیری نمی‌پاید که دوباره در موضع قبلی قرار می‌گیرم و توضیح می‌دهم که این بار سلام گرگ واقعاً بی‌طمع بوده و فقط دلم برایش لک زده و از بی‌حوصلگی در شُرف مُردن قرار گرفته بودم! البته فقط این‌ها را نمی‌گویم و خیلی در مدحش صحبت می‌کنم و می‌گویم که چقدر وقتی نیست همه چیز زشت و بدقواره است و هیلاری داف با آن همه کمالات و جمالات و داف بودنش در نظر من احمدی‌نژادی بیش نیست! یک سری حرف‌های بی‌ناموسی ملایم هم برایش می‌زنم که به هر حال صلاح نیست این‌جا تکرارشان کنم؛ به هر حال یک وقتی دیدی خاله خانباجی‌ای از این مکان رد می‌شود می‌خواند و در فک و فامیل جار می‌زند؛ من که نمی‌توانم تمام آبرو و حیثیت خانوادگی‌ام را فدای دو کلمه خنداندن شما در این وبلاگ کنم، می‌توانم؟!

در تمام مدت صحبت، آرامشم را حفظ می‌کنم و آخر تمام جملات هم به صورت Shuffle کلمات عزیزم، گلم، قربونت برم، هانی و سایر کلمات بی‌ناموسی مرتبط را اضافه می‌کنم تا تأثیرگذارتر باشد و بیشتر در دلش جا باز کنم و خلاصه‌ی کلام این‌که خواستنی‌تر باشم! در جوی که خودم ساخته‌ام قرار می‌گیرم و ناخودآگاه از دهانم می‌پرد که کاش می‌شد زودتر ازدواج کنیم که همیشه پیش من باشی و زنم باشی!

قبول دارم که در تحت تأثیر قرار دادنش زیاده‌روی کردم اما خب واقعاً خودم هم جوگیر شده بودم! تا گفتم حس کردم که دارد آب دهانش را قورت می‌دهد و بالای سرش از این ابرهای موجود در داستان‌های تن‌تن پدید می آید! توی آن ابرها هم لابد دارد با خودش فکر می‌کند که پس کی می‌شود من و موسیو گلابی با هم ازدواج کنیم و برویم ماه عسل و بعدش هم ...! نمی‌گذارم افکارش به سمت کارهای بی‌ناموسی کشیده شود؛ این است که سریعاً می‌روم سراغ دلیل اصلی زنگ زدنم!

می‌گویم راستش داشتم یک شعر از مهدی اخوان ثالث می‌خواندم، دلم خواست برای تو هم بخوانم و بلافاصله شعر «گل» را از مجموعه شعر «آخر شاهنامه» برایش می‌خوانم و آخرش هم یک فروند «عاشقتم» برایش پرتاب می‌کنم و هر چه جمله عاشقانه بلدم برایش می‌گویم به امید این‌که گل از گلش بشکفد و محض رضای خدا یک عدد دوستت دارم به من بگوید و من ته دلم کیف کنم و هر کدام برویم دنبال کارمان!

نه تنها من را در خماری می‌گذارد و عشق و احساس و مهربانی‌اش را به من نمی‌دهد بلکه چند عدد فحش لایت هم به من می‌دهد و می‌گوید من کار دارم باید برم! کاری نداری؟!

با لب و لوچه آویزان آخرین ترفند خودم را هم به کار می‌برم و به قول معروف هر چه در چنته دارم رو می‌کنم تا دلش را به رحم بیاورم؛ لذا به عاشقانه‌ترین وضعیت ممکن و در حالی که خودم را در اوج لاو نشان می‌دهم می‌گویم می‌خواستم خوشحالت کنم و نمی‌دانستم که با این کارم مزاحمت می‌شوم! در دلم می‌گویم حتماً این حرف‌ها می‌گیرد و یک اثر فوری می‌گذارد جوری که الآن فریاد می‌زند: نه عزیزم، تو هیچ وقت مزاحم نیستی! بعدش هم لابد دوستت دارم و عاشقتم و پیشم بمون را در قالب یک پکیج استثنائی به من می‌دهد؛ اما من به گفته‌هایش کم‌محلی می‌کنم تا حالش را بگیرم و با دلی آرام و قلبی مطمئن می‌روم به کار و زندگی‌ام می‌رسم!

اما چه سود که می‌گوید خب بد موقعی زنگ زدی، انتظار داری چی بگم بهت مثلاً؟!

من که در ابتدای مکالمه تلفنی، از شدت عشق قلبم داخل جورابم افتاده در دلم می‌گویم ایش‌ش‌ش‌ش! قلبم را بر می‌دارم و سر جایش قرار می‌دهم؛ بوی گند جوراب را هم تحمل می‌کنم! در حالی که نشان می‌دهم اصلاً برایم مهم نیست که این جواب را به من داده می‌گویم ببخشید! خداحافظ را هم سریعاً می‌گویم و وقتی قطع می‌کنم می‌خواهم بروم از شدت حرص هر چه عکس از او دارم را بردارم و چشمانش را سوراخ کنم؛ تازه لنگه کفشم را هم پرت کنم به سمتش تا اوج ناراحتی‌ام را نشانش بدهم! به خودم هم می‌گویم آخر مرتیکه احمق! این بود آن کسی که برایش این همه سختی کشیدی؟! این آدم اصلاً نمی‌فهمد باید سورپریز شود و بگوید مرسی که من را در این شعر زیبا شریک کردی! خیلی حرف‌های دیگر هم به خودم می‌زنم که باز هم به همان دلیل خاله خانباجی نمی‌توانم بگویم!

بعد از چند دقیقه تلفنم زنگ می‌زند و یکی از آن ور خط می‌گوید پیشو می‌خواستم اذیتت کنم! یک شعر برایم می‌خواند و می‌گوید این شعر را خودم بیست دقیقه پیش برایت گفته‌ام و چند طرح هم در مورد تو کشیده‌ام که اسکنشان کرده‌ام و برایت ایمیل زده‌ام!

موبایلم را نگاه می‌کنم! نه، خودش است! خود مادام گلابی است که دارد با من صحبت می‌کند! یک‌جورهایی دوباره من هستم که سورپریز شده‌ام! زبانم بند می‌آید اما آن‌قدر از این‌که این بار هم او مرا بیشتر سورپریز کرده لجم می‌گیرد که می‌گویم خیلی گاوی!

...

..

.

ادامه صحبت تلفنی با خانوم گلابی را نمی‌گویم! بی‌خود منتظر دیدن صحنه‌های ماچ و موچ ما هم نباشید! من شما را می‌شناسم دیگر؛ یک کلمه حرف دارای کژفهمی که می‌زنم فوراً من را در بی‌ناموسی‌ترین وضع ممکن تصور می‌کنید و سریعاً ذهنتان می‌رود سراغ شطرنج و این‌جور مسائل! دلم نمی‌خواهد خب؛ دلم می‌خواهد یک موسیو گلابی باشم که انسان فرهنگی و فرهیخته‌ایست و وقتی از سر کار می‌آید ابتدا دستان مادرش را می‌بوسد؛ سپس شانه‌های پدرش را می‌مالد و کارهای خوب می‌کند! آن قدر انسان خوبیست نه تنها نان می‌خرد بلکه گهگداری هم نان می‌پزد! موسیو گلابی این‌جوری‌اش خوب است! وگرنه کسی که بخواهد از دیدن صحنه‌های شطرنج لذت ببرد برایش فرقی ندارد شطرنج‌بازش چه کسی باشد؛ چه من باشم چه هر کس دیگر، لذتش را می‌برد!

 

پی‌نوشت:

 

منظور از «پیشو» در سخنان مادام گلابی من بودم! البته من هم وقتی عشقم فوران می‌کند به ایشان می‌گویم «جوجو»! البته خیلی از جوان‌ها به همدیگر می‌گویند جوجو و پیشو؛ اما شأن نزول این دو جانور در مکالمات ما با آن‌ها از زمین تا آسمان فرق دارد و یک دلیل کاملاً بی‌ناموسی پشتش است که باز هم نمی‌توانم بگویم! حالا شاید یک روز در عالم مستی آمدم توضیح دادم که این دو جانور از کجا آمده‌اند اما در حالت عادی محال است بگویم؛ اصرار هم نفرمایید، حتی شما دوست عزیز!

 

بعداً اضافه شد:

 

این پست را همین‎جوری نوشتم‎ها، یک وقت فکر نکنید نشسته‎ایم دو ساعت این کارها را کرده‎ایم! حداقل نود و هشت درصدش دروغ بود!!

پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ ، ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()