ابوالفضل زرویی نصرآباد

بر اساس شعر «پوستینی کهنه دارم من» اثر «مهدی اخوان ثالث»

 

عمه‌ای صد ساله دارم من

شوهرش پنجاه سالی پیش از این مرده‌ست

بعضی از بدخواه مردم نیز می‌گویند:

            او ز دست کارهای عمه‌ام، بیچاره سم خورده‌ست!

 

عمه‌ام سربار خرج بنده در این عهد وانفساست

زندگی اندر جوارش، سخت و طاقت‌سوز و جانفرساست!

آی مردم!

            در شما آیا جوان ساده‌ای خام و مجرد نیست؟

عمه‌ام شاید زمانی دختری شیرین‌زبان بوده‌ست

            شاید آن ایام

بر خلاف گفته بدخواه مردم، مهربان بوده‌ست!

حال آیا باز هم او را نمی‌خواهید؟!

 

چند روزی پیش،

عمه‌ام شکواکنان می‌گفت:

            «آخ ملا جان! من اینجا بس دلم تنگ است

            پس پریشب مادر مشدی رجب می‌گفت:

            بین صغری خانم و حاجی حسن جنگ است

            بحثشان روی «هوو» و «صیغه» و این چیزها بوده!

من نمی‌دانم که آیا راست می‌گویند،

اینکه بعد از این برای مردها عقد و نکاح و صیغه اجباری‌ست؟!

گر چنین باشد برای من

از میان خواستگاران، شوهری باب پسند خویش پیدا کن!

            خیر بینی، خیز و قفل بسته بخت مرا وا کن!»

گویم: «آخر عمه جان! اینها که می‌گویی

            شایعاتی بی‌پر و بی‌پاست»

عمه‌ام در حرفش اما، سخت پابرجاست!

 

پس جوابش می‌دهم اینسان:

«عمه جان! آیا گمان داری برایت خواستگاری هست؟!»

می‌دهد پاسخ:

«گر کنی بالا برایم دست،

آری! هست!!

آری! هست!!»

جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()