اینجا ایران است، صدای من را از وبلاگ موسیو گلابی می‌شنوید ... لطفاً به گیرنده‌های خودتان دست نزنید، اشکال از ماست.

می‌بینید تو را به خدا چه دوره زمانه‌ای شده است؟؟؟ آدم کاملاً سرش توی لاک خودش است و دارد همی برای خودش زندگانی می‌کند و زبانم لال به کار هیچ کس کاری ندارد و آویزان هیچ بنی‌بشری نمی‌شود و اینها، آن وقت یکی می‌آید بهش پیشنهادهای اینچنانی می‌دهد ... کدام چنانی؟ بله بله الآن شفاف‌سازی می‌کنم .... آآآآآآآآآآآآآه اینچنانی! ... متوجه نشدید؟ ... بیشتر توضیح می‌دهم از همان ابتدایش ...

 

شب ـ داخلی ـ خانه‌ی ما ـ اتاق من

موسیو گلابی: ببین الهام جان شما با قلم شیوایت هزارمین کامنت را برای من نهادی! ... من تصمیم داشتم از کسی که هزارمین کامنت را برایم نهادینه می‌کند قدردانی کنم و به او یک فرصت طلایی در زندگانیش بدهم ...

من: اِ ....

موسیو گلابی: ... و چه فرصتی بهتر از این که این افتخار نصیب حالش گردد که در وبلاگ من درافشانی کند ...

خودش هم فهمید که چند تا که در جمله‌اش استفاده کرده است و جمله‌اش از نظر زبان‌شناسی بی‌ریخت شده است؛ برای همین چند ثانیه سکوت کرد و من تا آمدم حرفی بزنم بدو بدو گفت ...

موسیو گلابی: خلاصه که همای سعادت بر روی روسریت با رعایت موازین اخلاقی نشسته است و خوشبختی و شهرت در یک قدمیت می‌باشد ... به این فکر کن که چقدر بچه معروف می‌شوی اگر در وبلاگ من از خودت پست در کنی ...

من: ش ...

موسیو گلابی: هیچ شرط و شروط و شرایطی ندارد!!! من می‌خواهم محبت را در حقت به اتمام برسانم ...

در اینجا با این که موسیو گلابی از دیدم پنهان بود اما باد کردنش را احساس کردم!

همچنان موسیو گلابی: بله داشتم می‌گفتم! ... من برای این که جوانمردیم را برایت به اثبات برسانم این قول را به تو می‌دهم که هیچ دست‌کاری در نوشته‌ات نکنم و تو آزادی که هرچی دوست داری بنویسی و کلاً برو حالش و ببر و اینا!!!

در این قسمت من به ناگاه دیس کانکت شدم و به فکر فرو رفتم ...

 

همان شب ـ داخلی ـ خانه‌ی ما ـ اتاق من ـ چند ساعت بعد

بعد از این که از اعماق فکرهایم بیرون آمدم دوباره کانکت شدم و دیدم که موسیو گلابی کلی برایم از خودش پیغام گذاشته است.

موسیو گلابی: خوب می‌دانم که دارم در حقت لطف بزرگی می‌کنم. می‌دانم ... می‌دانم ... نیازی به قدردانی نیست ... من آدم شدیداً خاکی پاکی هستم. در مرامم نیست در برابر محبتی که می‌کنم چشم‌داشتی داشته باشم!

موسیو گلابی: خوب از قدیم می‌گویند سکوت علامت رضاست! ... این سکوت هم نشانه جواب مثبت است ... پس قبول می‌کنی؟! خوب تا هر وقت که بخواهی وقت داری که هر چه دلت خواست بنویسی!

موسیو گلابی: ببین خانوم جان ... حاج خانوم ... این بار سومیه که من دارم حرف می‌زنم شما هیچی نمی‌گی ... انقدر ناز کردن نداره که ... شما آزادی قبول کنی یا نکنی. یک کلام جواب ما را بده برویم پی کار و زندگیمان!!

.
.
.
موسیو گلابی: ببین دیگه حسابی داری اون روی من و بالا میاری‌ها!!! اصلاً تو یک راه بیشتر نداری ... اونم اینه که برای من یک پست می‌نویسی مثه بچه‌ی آدم. روشنه؟ من کلی برای این موضوع نقشه کشیدم. از همون روزی که وبلاگ زدم، این ماجرای هزارمین کامنت برام مثه یه آرزو بود! فهمیدی؟ حالا که تعداد کامنت‌هام از هزار تا گذشته نمی‌ذارم تو یه الف الهام حالم رو تو قوطی کنی! یا با زبون خوش برام یه مطلب می‌نویسی که پستش کنم یا می‌دم بچه‌ها در وبلاگِ در پیتت و ببندن! می‌دم یاهو مسنجرت و قیمه قیمه کنن دیگه نتونی با دوست‌های محترم اینترنتیت در تماس باشی! می‌دم هکت کنن دل و روده‌ی کامپیوترت و بریزن رو دایره! فهمیدی؟ یه ذره بشین مثه بچه انسون فک کن. رفیق‌های من اسفندیار سبیل چخماقی و اسی سگ سبیل و شاپور دست طلا و عزت بی‌مخ و خیلی‌های دیگه که حتی اسمشونم چار ستون تن تو رو می‌لرزونه هستن! ... پس ببین خودم چه موجود خطرناکیم!!! روشنه؟ پس چی شد؟ این شد که مثه یه آبجی خوب می‌شینی تنگ خونه چار تا خط واس ما سیاه می‌کنی، زرت و پرت الکی‌ام نمی‌کنیا! مفهومه؟ اون چرت و پرتایی که گفتم هر چی دلت می‌کشه بنویس واسه این بود که خرت کنم ... به مولا اگه یک کلام حرف نامربوط توش ببینم ... می‌دونی که! مخلص کلوم ... دو سه روز بیشتر وقت نداری ... نهایت چار روز اونم واسه این‌که ضعیفه‌ای و تا دو روز باید بخوابی و مثه بید بلرزی از هیبت داداشت ... منم تو این چار روز با این هیجان مضاعفم کنار میام. می‌بینی که من باز دارم مرام کشت می‌کنم. اگه تو بودی عمراً می‌تونستی زیر بار این همه هیجان جیک ثانیه دووم بیاری! ولی ما اینیم دیگه ... ناسلامتی مردی گفتن. دیگه عرضی نیست. حالا بازم لال‌مونی بگیر ... استغفرالله ... شیطونه می‌گه دهنم و باز کنم بگم اصلاً خودم چار تا خط از طرف تو می‌نویسما ... بر دل سیاه شیطون لعنت! ... حیف این ضعیف‌کشی‌ها تو مرام ما نیست ... گفتنی‌ها رو گفتم. چار روز دیگه همین موقع باید تو میل باکسم ازت چارتا خط ببینم ... زت زیاد.

 

همان شب ـ داخلی ـ خانه‌ی ما ـ اتاق من ـ چند ساعت بعدتر

من بعد از خواندن این جمله‌ها هاج و واج مانده بودم و از طرفی از این که می‌دیدم موسیو گلابی چه شخصیت دوگانه‌ی جالبی دارد بسی متعجب و مسرور بودم و خودمانیم کلی با شخصیت چاله‌میدونیش حال کردم و از طرف دیگر از شدت وحشت بید که چه عرض کنم مانند یک زلزله‌ی هشت ریشتری می‌لرزیدم.

تقریباً چند ساعتی طول کشید تا بر آن همه احساسات جور واجور فائق آیم و عنان اختیار را در دست گیرم!

تصمیم گرفتم به گفته‌های موسیو گلابی قدم به قدم عمل کنم و آن‌ها را آویزه‌ی گوشم کنم باشد که رستگار شوم! از این‌رو در قدم اول باید تنگ خانه را پیدا می‌کردم ... با وجود پرسش‌های زیادم آخر هم نفهمیدم تنگ خانه کجا می‌باشد؟ برای همین به کنج اتاقم اکتفا کردم و دعا نمودم که اثرشان یکی باشد. بعد از آن قلم به دست گرفتم و کاغذهای کاهیم را به روی پایم نهادم، گردنم را سی درجه‌ای کج کردم، لب و لوچه‌ام را آویزان کردم و با خود اندیشیدم که حالا چه خاکی بر سرم کنم؟ چه بنویسم که هم خدا را خوش آید هم موسیو گلابی را؟ چه بنویسم که دچار خشم موسیو گلابی نشوم؟ در همین هنگام از اعماق وجودم ندای وجدانم را می‌شنیدم که مرا به آزادگی و آزاداندیشی و آزادی بیان و همین حرف‌های آزادی‌دار امر می‌کرد! به وجدانم حالی کردم که آسوده بخوابد ما بیداریم! وجدانی که آنقدر خر است که نمی‌فهمد این موسیو گلابی خطرناک می‌باشد بایدم خوابش کرد!

 

چهار شب بعد ـ داخلی ـ خانه‌ی ما ـ اتاق من

دقیقاً سه روز و بیست و سه ساعت و سی دقیقه به این موضوع فکر می‌کردم که چه بنویسم تا هم خدا را خوش آید و هم موسیو گلابی را؟ تازه افکارم گسترش هم پیدا کرده بود. به این نیز می‌اندیشیدم که چه بنویسم تا آقایان و خانم‌های محترمی که موسیو گلابی را می‌خوانند بد برندارند بدهند به یکی دیگر و همین طور بغلی بگیرد بدهد به بغلی و این برداشت بد بشود باعث اعصاب خردی موسیو گلابی و موسیو جان هم بشود بلای جان ما!

تا آخر بعد از سه روز و بیست و سه ساعت و سی دقیقه به این نتیجه رسیدم که از هر چه بگذریم سخن دوست همانا خوش‌تر است و می‌باشد!

پس تصمیم گرفتم چهار خطم را درباره‌ی موسیو گلابی جان بنویسم تا هم خدا را خوش آید و هم موسیو گلابی را و در این چهار خط از طرف خودم و دوستانی که می‌آیند و اینجا را خوانش می‌کنند قدردانی کنم از دوستی که مدت کوتاهی است با او آشنا شده‌ام و در همین مدت کوتاه این را فهمیده‌ام که روح بزرگی دارد ... انقدر بزرگ که هیچ وقت غم و غصه‌هایش را حتی در اینجا در این محیط مجازی که هیچ کس به درستی دیگری را نمی‌شناسد و اغلب برای خالی کردن خودشان از زیر بار غم‌ها و کج‌مداری‌های زندگی که جدیداً خیلی قر می‌آید انتخاب کرده‌اند، نمی‌آورد ... همیشه لب‌های خواننده‌هایش را به خنده باز می‌کند و اگر تلخی را خواست در گوششان بگوید با لبخند پایین می‌دهد ... هر چند باید این را بگویم که خیلی‌ها هستند که سعی می‌کنند از غم‌هایشان ننویسند. یکیش خود من اما سخت است و گاهی نوشته‌ای حتی کوتاه انقدر غمگین می‌شود که آدم دلش نمی‌خواهد هیچ کس آن را بخواند و باری شود بر روی بارهایش حتی برای چند ثانیه ....

و این شد مطلب پاچه‌خوارانه‌ی من :))

 

پ ن 1: خدا نکشدت موسیو گلابی که پیرم کردی ... مردم تا این چند خط و نوشتم ... حالا چرا وقتی با مردن مردن اینا رو می‌نوشتم انقدر زیاد نوشتم؟ خوب چون هزار سال یک بار، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم می‌دن تا من بشم هزارمین کامنت و این فرصت نصیبم شه توی وبلاگ مردم پست بذارم!

پ ن 2: سوسک شی موسیو گلابی اگه یک نقطه از نوشتم و جا به جا کنی! ...

پ ن 3: من گفته بودم برام پست نذار، گفته بودم کابوسم شده این که تو برام پست بذاری و حالم و بگیری اما این یکیش و نخونده بودم ... این که ازم بخوای خودم خودم و پست کنم .... یکی طلبت.

 

بعداً توسط خودم اضافه شد:

 

برای دریافت روایت صحیح و نسخه اورجینال ماجرا به پشت صحنه ماجرا مراجعه فرمایید!

یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ ، ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()