خدا به سیب من عمر باعزت بده که من رو به شکل اختصاصی به یه بازی وبلاگی دعوت کرده! من مدت‌ها از غم دوری این‌جور بازی‌ها مشغول رتق و فتق امورم با در و دیوار بودم! (رجوع شود به پست قبلی!) البته بماند که این در و دیوارها بودن که با من رتق و فتق امور می‌کردن و باز هم بماند که بیشتر به فتق امور می‌پرداختن تا رتق اون! کاری هم به این ندارم که چرا من رو اختصاصاً به این بازی دعوت کرده، حتماً فکر کرده که من آدم بازیکن و بازیگر و اینایی هستم!

  

سؤال: فکر کنین اگه همین الآن (خدای نکرده) بفهمین که بیمارین و بنا بر علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارین، در این مدت کوتاه سه کار مهمی که حتماً انجام می‌دین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط می‌شه، نه دعا و عبادت و طلب حلالیت؛ چون به هر حال هر انسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال می‌ره!)

 

جواب: البته واضح و مبرهنه که ذکر بخش داخل پرانتز برای آدم‌هایی مثل من که همواره در حال دعا و عبادت و طلب حلالیت هستن لزومی نداشته و در وضع موجود تغییری حاصل نخواهد کرد ... و اما سه کار مهم من در فاصله این پست تا لحظه جیغ خانواده در اثر دیدن جسد من!

1.       باهاش زندگی می‌کنم! این‌که با کی زندگی می‌کنم چندان مسأله مهمی نیست؛ یعنی هست اما نه برای شما! من خودم می‌دونم با خودش! خودمون هم همه چی رو بلدیم، نیازی به آموزش نداریم، تمرین هم کردیم با هم! خودمون هم قضیه رو راست و ریست می‌کنیم، احتیاجی هم به کمک بشردوستانه شما نداریم! اصلاً شما چرا چسبیدین به مورد اول، برین به مورد بعدی! (مممممم، منظورم این بود که بروید به مورد بعدی!)

2.       یه نونوایی فانتزی می‌زنم! (باز می‌کنم!) توی مغازه‌م نون می‌پزم، آهنگ‌های داود بهبودی و علیشمس و رضایا رو پخش می‌کنم، پوسترهای شهرام شب‌پره و جنیفر آنیستون رو به دیوار می‌زنم و تمام مشتری‌ها رو اعم از مرد و زن می‌بوسم و بهشون نون می‌دم به این بزرگی!

3.       تمام کسایی که نمی‌خوان یا نمی‌ذارن که مملکتمون پیشرفت کنه رو جمع می‌کنم، در آزادی بیان کامل و به صورت کاملاً گفتمانی یک فحش نون و آب‌دار نثارشون می‌کنم، مشتی به دهانشون و لگدی به اقصی نقاطشون می‌زنم و ثانیه‌هایی قبل از مرگ طبیعی دست رئیس جمهور رو محکم می‌گیرم و در یک حرکت انتحاری خودم رو به پیوست یک بمب هسته‌ای منفجر می‌کنم ... (موسیو گلابی در حال احتضار و بال بال زدن) ... آخیش‌ش‌ش‌ش‌ش ... تمام!

 

پی‌نوشت:

 

1.       داشتم فکر می‌کردم در سه ماه باقی‌مونده چه کارهایی رو نمی‌تونم انجام بدم! تنها کاری که نمی‌تونستم انجام بدم اینه که بچه‌دار بشم؛ البته می‌تونم اما نمی‌بینمش! حیف!!

2.       اگه یه روزی تو این وبلاگ یه پست دیدین با این متن که «من دوست موسیو گلابی هستم، موسیو گلابی دقایقی پیش مُرد!» باور کنین که اون پست واقعی‌ترین، جدی‌ترین و در عین حال شادترین پست این وبلاگه ... به همین سادگی، به همین خوشمزگی!

3.       تو رو خدا بگین روی آگهی ترحیم من ننویسن جوان ناکام! بحث ناکام یا کام‌برده بودن من نیست، دوس ندارم با ضرب و زور استفاده از این کلمه و با القای بدبختی و بیچارگی خودم، ملت رو به گریه و نچ نچ و فیت فیت احتمالی دماغ مبارکشون بندازم!

4.       من این بازی رو خیلی جدی گرفتم و واقعاً هر سه مورد رو با دقت و فکر زیاد از وسط هزاران کاری که باید بکنم انتخاب کردم؛ خیلی هم جدی و از ته ته قلبم بود و از اعماق وجودم و منتهی‌الیه ذهنم و این‌جور جاهای قلنبه سلنبه!

شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ ، ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()