رفتم وبلاگ سیب من! دیدم گاهی خاطرات روزانه‌ی خودش رو می‌نویسه، پیش خودم فکر کردم که مگه من چیم کمتره؟! حداقل یه بار هم من از این کارای خود تحویل‌گیرانه بکنم، ملت خواننده‌ی این وبلاگ کمی با من آشنا بشن (البته در حد سلام و علیک!) و بفهمن من نه تنها دختر نیستم بلکه تفاوت‌های اندکی هم با یه دختر دارم! (خیلی زرنگی! تفاوت‌هام رو که نمی‌گم شیطون!)

دیشب تا ساعت پنج و نیم بیدار بودم! در حقیقت می‌شه گفت تا امروز صبح! اصولاً آدم خفاشی هستم و شب‌ها زندگی می‌کنم، روزها کار! قدری کارهای دانشگاه رو انجام دادم و نزدیک سی چهل صفحه‌ای جزوه انگلیسی مزخرف یکی از درس‌ها رو خوندم که اگه فارسیش رو هم بهم می‌دادن سر در نمی‌آوردم! یک مقدار هم مزخرفات نوشتم جهت یادآوری در جلسه فردای شرکت! (اون موقع فردا بود، الآن امروزه!) بسیار زیاد بین شادی و ناراحتی حرکت کردم و خلاصه کلی بنزین سوزوندم تو این دوره بی‌بنزینی و بنزین آزاد و دولت عدالت‌محور و این حرفا تا خوابم برد ... نفهمیدم چه خوابی دیدم اما به هر حال خواب بدی نبود چون صبح که بیدار شدم همچنان سالم بودم و همه چی امن و امان! البته خوب هم شد که خواب بی‌ناموسی ندیدم؛ به هر حال وقت کم بود و باید زود بیدار می‌شدم، خوابم نصفه می‌موند!

بیدار شدم، فهمیدم امروز چهارشنبه‌ست! اصولاً نزدیک به ٢٣ ساله که هر وقت سه‌شنبه‌ها می‌خوابم فرداش رو با چهارشنبه شروع می‌کنم، نمی‌دونم چرا، اما خب اینم قسمت ماست انگار!

بیدار شدن همانا و رفتن سراغ یخچال همانا! دریغ از یه خوردنی برای صبحونه! عمیقاً می‌خواستم خونواده رو بیدار کنم و اعلام کنم اگه اوضاع یخچال اینه، حداقل از برق بکشین بتونیم توش لباسام رو آویزون کنیم! خُب در اون وقت صبح حرف بی‌ربطی بود؛ نه تنها نمی‌ذاشتن که لباسام رو آویزون کنم بلکه در بهترین حالت خودم رو به همراه لباسام از سقف آویزون می‌کردن! خب منطقی هم بود؛ من هم با چنین بچه‌ای در این وقت صبح همین کار رو می‌کردم!

رفتم شرکت و مثلاً اونجا مدیری هستم و شخصیتی دارم و احساس مهندس بودن بهم دست میده و کلاً خوشمان می‌آید! دیدم یک آدمی به شکل دراکولا اومده با من در مورد یه پروژه صحبت کنه! فکر نمی‌کردم با این قیافه چیزی در مورد پروژه‌های عمرانی بدونه اما وقتی باهاش صحبت کردم مطمئن شدم که هیچی نمی‌دونه و من تازه در محاسباتم خیلی هم دست بالا گرفته بودمش!

با مدیر عامل و سایر معاونین و مدیران محترم قدری لاو ترکوندیم که خیلی خوب بود! خب لازم به گفتن نیست که همه این معاونین مرد هستن و اونی هم که زنه تقریباً نوعی مرد به حساب میاد، قدری هم خفن‌تر از یک مرد! من همیشه ازش می‌پرسم که شوهر شما از دست شما نرفته شاخ آفریقا؟! و همیشه می‌خنده و می‌گه شاید من بِرَم اما اون نمی‌ره و در این حالت، ضمن تغییر متناوب بین حالت علامت سؤال و علامت تعجب فکر می‌کنم چه شوهر فرهیخته‌ای! و واقعاً چه پسر بیچاره‌ای دارن این دو تا مرغ عشق! به این نتیجه رسیدم که شوهر خانوم معاون می‌تونه یه چیزی تو مایه‌های همون مرد دراکوالا باشه، حالا یه کم تمیزتر!

یکی از کارمندای خانوم میاد می‌گه من از دندون‌پزشکم واسه ساعت ٢ وقت گرفتم، می‌تونم اون موقع برم؟! و من ذره‌ای شک ندارم که هیچ دندون‌پزشکی ساعت ٢ بعد از ظهر وقت نمی‌ده و اگر هم می‌ده دندون‌پزشک تجربی‌ای بیش نیست! انتظار داره که عرعر کنم و بگم برو؛ اما به شوخی می‌گم خانوم فلانی! دوست پسر شما مگه دندون‌پزشکه؟! عین کارتون گوریل انگوری، بنفش می‌شه و می‌گه ببخشید! می‌گم برو، ولی اگه رفتی تا ده روز حق نداری بری مرخصی، به دندون‌پزشکت هم بگو! ذوق‌زده می‌گه چشم ... قطعاً اگه در اسپانیا یا آمریکا یا حتی مالزی کوفتی بودیم می‌پرید و من رو یک ماچ آبدار هم می‌کرد بابت این که تا این حد رئیس مهربونی هستم! پیش خودم فکر می‌کنم واقعاً چرا گفت دندون‌پزشک؟ مثلاً نگفت متخصص لوله‌های گوارشی؟ به هر حال از نظر من ارتباط دوست پسر با لوله‌های گوارشی می‌تونه بیشتر از ارتباطش با دندون باشه!

سری به وبلاگ خودم و دوستان می‌زنم! دریغ از یک آپ جدید، حتی دریغ از یک فحش و چارواداری به خوانندگان علاقه‌مند!

نگاهی به یکی از وبلاگ‎ها می‌اندازم و در کمال تعجب می‌بینم که بیشتر از پست آخر در مورد کامنت‌های من کامنت داده شده! من در طول زندگیم چند وبلاگ خیلی نظرم رو جلب کردن اما برای دو وبلاگ خیلی نظر دادم که از قضا هر دو هم در روزهای اخیر بودن و از شانس بد من هر دو هم دختر بودن! تعدادی عناصر معلوم‌الحال ضمن دادن فحش به من و بستن انواع اتهامات به اقصی‌نقاط بدن من، این کامنت‌ها رو در راستای ازدواج ارزیابی کردن به نحوی که بیا و ببین و به دادن فحش‌های مستقیم و غیرمستقیم لایت نظیر آدم علاف و بیکار و نفهم و الدنگ پرداختن که مشعوف شدیم! به قول یکی از خواننده‌های مرحوم رپ «ببین عزیزم این حلقمه دستمه!» و مابقی ماجرا ...

... هیچ چیز بدتر از این نیست که وسط نوشتن یکی بیاد و تو رو بندازه وسط یه جلسه و یه سری آدم که تنها دلیل مدیر شدنشون پاچه‌خواری بوده! چند فقره شهردار از مناطق مختلف تهران برای دادن چند فقره پروژه آب و نون‌دار تشریف مبارک رو به شرکت آوردن و من باور می‌کنم که برای دور بعدی انتخابات، به احمدی‌نژاد رأی خواهم داد! (سخن نغز: آیا می‌دانستید در شهر کورها یک‌چشمی پادشاه است؟!)

(با صدای دخترهای عاشق بخوانید) ترجیح می‌دم در این لحظات یک فروند موشک کروز بیاد و صاف بخوره وسط این شرکت خراب‌شده که حالم از رنگ دیوارش هم به هم می‌خوره!

سررشته افکارم کلاً به ... رفت! (شما فکر کن یه جای سه‌حرفی بد که نباید می‌رفت!)

یکی از همکاران چند جعبه شیرینی گرفته از نوع نارگیلی که مثلاً بچه دومش به دنیا اومده و من کماکان فکر می‌کنم اگه در بهترین حالت چیزی شبیه به خودش بشه هم چندان آش دهن‌سوزی نخواهد بود! اما این شیرینی‌ها بدجوری به چشمک زدن و آمار دادن افتادن به نحوی که آدم هوس می‌کنه بره و خام خام بخوره ... شیرینی‌ها رو!

خیلی دوس دارید که زودتر تمومش کنم؟ من به نظر خواننده‌ها احترام می‌ذارم و این هیچ ربطی به این‌که شیرینی‌ها داره تموم می‌شه نداره!

 

پی‌نوشت:

 

1.       الآن یه مقداری احساس می‌کنم شبیه مجله خانواده سبز شدم تو این پست! فقط یه الگوی دوختن جوراب شلواری کم دارم و یک فقره فال عشقی برای متولدین ماه عقرب و جمادی‌الثانی!

2.       من اعتقاد راسخ دارم مدیرانی که بیشتر از کارمندانشون کار می‌کنن انسان‌های گوسفندی هستن و به هیچ وجه افتخار نیست که یه مدیر تا نصفه شب تو شرکتش کار کنه؛ بسیار در مورد مدیریت خوندم و هر دفعه بیشتر به این نتیجه رسیدم هر مدیری که کمتر کار کنه و بیشتر فکر، حتماً موفق‌تره! تفویض اختیار که قرار نیست نقش هویج رو بازی کنه!

3.       دیدید من بیکار نیستم؟! دیدید دختر نیستم؟! دیدید آدم هستم؟! من فقط بر اساس اعتقادم به نوع کار کردن، فرصتی رو هم برای تفریحات سالم در نظر می‌گیرم؛ همین و بس!

4.       به خوبی سیب من نبود اما در حد آدمی مثل من که فرق نوشتن رو با دمپایی ابری نمی‌دونه بدک هم نبود! شاید بعضی وقتا از این کارها هم کردم!

چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()