یه جوری تیتر پُست رو نگاه می‌کنی انگار که جن دیدی! یا اگه کسی ندونه فکر می‌کنه مدرک دکترای وزیر سابق بر این کشور رو دیدی! آدم می‌خواد مصرع اول یه شعر رو هم بذاره به عنوان تیتر یادداشتش، باید از تو اجازه بگیره؟!

 

دختری با مادرش در رختخواب
درد دل می‌کرد با چشمی پر آب
گفت: مادر! حالم اصلاً خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست و شش افزون شده
دل میان سینه غرق خون شده
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم! بخت تو هم وا می‌شود
غنچه‌ی عشقت شکوفا می‌شود
غصه‌ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر، یکی را تور کن!
گفت دختر: مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته‌ام با دوستانم بارها
من بدم می‌آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه‌ها
سر به زیر و باوقارم هر کجا
کی نگاهی می‌کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده‌ام یا مغز خر؟!
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعید و یاسر و ایضاً صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم‌صحبت صادق شدم
او خَرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد، بله!
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی و حساس بود
بعد از آن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم، خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی‌دادم به هرکس این‌قدَر
خاک عالم بر سرت، خیلی بدی
واقعاً که پوز مادر را زدی!!

 

خیلی بعدتر اضافه شد:

 

متأسفانه اسم شاعر این شعر رو هر چی گشته بودم پیدا نکردم، الآن فهمیدم که اسم شاعرش جمشید مقدمه ... با تشکر از آنی دالتون!

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()