در پی این که وزیر محترم فرمودن که از روزهای آینده قطعی برق خواهیم داشت، من عمیقاً دارم فکر می‌کنم که دولت عدالت‌محور تا حالا چی رو قطع می‌کرده که لامپای خونه ما خاموش می‌شده؟! و اگه لامپای ما خاموش نمی‌شده و روشن بوده پس چرا ما با مُخ به دیوار کوبیده می‌شدیم؟!

بیا بیین، به جان خودم اِنقدر به دیوار کوبیده شدم که اقصی نقاط بدنم کبود شده! حالا اقصی نقاط رو که نه، ولی حداقل دست و صورتم رو که می‌تونی ببینی! می‌گم اقصی نقاط نمی‌شه، گیر دادیا!! اِی بابا، من هر چی می‌گم، بازم تو حرف خودت رو می‌زنی! اصلاً برو این شعر پایین رو بخون بلکه دست از سر من برداری!!

 

بر اساس شعر «بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه گذشتم» اثر «فریدون مشیری»

 

بی تو ای برق، شبی باز از آن کوچه گذشتم

«همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم»

بند رخسار تو در رفت ز تنبان نگاهم

            چاله آمد سر راهم

پای بی‌صاحب من «زرت» در آن چاله فرو شد

            هیکل گنده‌ی مخلص دمرو شد.

 

در تهی‌خانه‌ی جیبم، غم قبض تو درخشید

بر سماورکده‌ی نفتی ذهنم،

قوری یاد تو ای برق خروشید،

چایی خاطره جوشید!

«یادم آمد که شبی با تو از آن کوچه گذشتم»

            پی دیوار نگشتم.

 

توی آن چاله‌ی لوله‌کشیِ آبکیِ گازِ فزرتی،

            نفتادم، نفتادم.

با تو گفتم که تو گهگاه کجایی؟

وصل ناگشتن از آن به که بیایی و نیایی

لامروت، تو مگر دشمن مایی؟

«من ندانستم از اول، که تو بی‌مهر و وفایی!»

 

بغض در سیم تو پیچید

نور در چشم تو ماسید

افت ولتاژ تو افزود بر اندوه نگاهت،

یادم آید که تو گفتی:

            برق، آیینه‌ی آب گذران است

            همه تقصیر از آن است

تو که امروز چو مجنون ز پی لیلیِ برقی،

باش فردا که ترا خشک، دهان است ...!

سیل بر ریش تو خندید

اشک از مشک تو غلتید

موش شب، جیغ بنفشی زد و نالید.

 

باز گفتی که مکن عیب، تو بر ما

پنج سال دیگر صبر بفرما!

آش تولید شود پخته ز کشک و نخود و لپه‌ی صنعت!

ـ نصب کن آینه در هر طرف خود ـ

همه چیزی شود آن روز فراوان!

فقط از «برق» کمابیش خبر نیست!

 

نور زرد سخنت خورد به آیینه‌ی گوشم

            بست یخ، نقطه‌ی جوشم

پای غم رفت به دمپایی جانم ...!

پی سنگی همه جا گشتم و گشتم

پرت کردم به تو آن سنگ و ترا لامپ شکستم

با تو گفتم: دگر از خیر تو ای برق، گذشتم.

«یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم ...

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی تو دگر از من بیچاره خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!»

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()