نمی‎دانم چه مرگم شده که هر چه زور می‌زنم قسمت دوم معرفی نامزدهای انتخاباتی بیاید، نمی‌آید! شده‌ام شبیه بچه‌ای که پدر و مادرش قبل از خواب، او را به زور می‌چپانند داخل دستشویی و می‌گویند کارت را بکن! خب وقتی کارش نمی‌آید زوری که نمی‌شود عزیز من! یا شاید هم بر عکس، مثل پدری شده‌ام که بچه‌اش نصفه شبی به زور هُلش می‌دهد توی اتاق و می‌گوید هر کاری داری با مامان بکن! خدا از این بچه‌ها نصیبتان نکند که اگر صاحب چنین موجودی بشوید هر چقدر هم بگویید این کارها آمد نیامد دارد، نمی‌فهمد!

لابد می‌گویید مگر مرضی داشتی که آن موقع بالای پستت نوشتی قسمت اول که حالا در قسمت بعدش بمانی! راستش شبی که داشتم آن پست را می‌نوشتم یک‌دفعه هوس کردم حال خودم را بگیرم! خوب بودم‌ها اما ناگهان حالتی مازوخیستی در من پدید آمد که در عنوان پستم قید کنم «قسمت اول»! به شکلی کاملاً احمقانه، تنها راهی بود که به ذهنم رسید تا خودم را مجبور کنم برایش قسمت‌های بعدی هم بنویسم! حالا اگر بگویید چرا حتماً می‌خواستی قسمت‌های بعدی هم بنویسی واقعیت این است که دیگر جوابی ندارم!

القصه آن شب یک اشتباهی کردم و الآن که تصمیم گرفته‌ام قسمت دوم را بنویسم می‌بینم که اسب سرکش ذهنم دارد این طرف و آن طرف می‌پرد و در هوای اردیبهشت برای خودش جفت‌گیری می‌کند! سمتش هم که می‌روم یک‌دفعه جفتک می‌اندازد و فکر می‌کند به جفتش نظری دارم! اسب هستند دیگر!

البته از شما چه پنهان، یک چیزی برای قسمت دومش نوشتم و از قضا خنده‌دار هم بود، اما نه از این جهت که طنز خوبی باشد، بیشتر از آن جهت که نوشته‌ی مضحکی بود! آن‌قدر مضحک که وقتی برای بار اول خواندمش، هنوز به خط چهارم نرسیده، تا آخرش را پاک کردم! انصاف داشته باشید دوستان من، اگر پابلیشش می‌کردم آبروی وبلاگی‌ام به خاطر چهار نفر نامزد انتخاباتی به فنا می‌رفت، آدم به خاطر نامزد خودش هم این کار را نمی‌کند!

نمی‌دانم چه بر سر آن ذهن خلاق و «قربونش برم الهی» من آمده که این‌جوری شده‌ام! البته بیشترش زیر سر این پروژه‌هایی‌ست که آدم تازه آخر ترم یادش می‌افتد باید انجامشان بدهد! شاید هم بهتر باشد بگویم آخر ترم آن‌ها یادشان می‌افتد یقه‌ی آدم را بگیرند و بگویند چرا تا الآن ما را ندادی! (پروژه‌ها آدم‌های باادبی هستند، باور کنید! خب، آدم پروژه‌ها را می‌دهد دیگر، کار دیگری که نمی‌کند!)

قول می‌دهم قسمت دوم را بنویسم اما بگذارید اعتراف کنم که در این لحظه، همان بچه‌ای هستم که دلم می‌خواهد زودتر پدر و مادرم درِ دستشویی را باز کنند تا بروم بخوابم، حتی حاضرم برای این‌که درش را باز کنند صدایی در بیاورم تا حاکی از انجام کارهایم باشد! همان پدری هستم که حاضرم انواع و اقسام صداهای بی‌ناموسی را از خودم خارج کنم تا بچه‌ام گول بخورد و زودتر شرش را از پشت در اتاق من و همسرم کم کند تا کمی استراحت کنیم! و بیشتر از همه یک فوتبالیست بحرینی هستم که خودم را الکی زمین انداخته‌ام و دارم وقت تلف می‌کنم تا قسمت دوم پست انتخاباتی‎ام بیاید!

 

پی‌نوشت:

 

آیا می‌خواهید دختری را در تأمین جهیزیه و فراهم شدن شرایط ازدواجش یاری کنید؟ آیا می‌خواهید فرزندان یک خانواده‌ی بی‌بضاعت نیز صاحب کامپیوتر باشند تا از خواندن مطالب موسیو گلابی لذت ببرند؟! آیا می‌خواهید خدمتی به انسان‌ها بکنید؟ آیا دنبال روشی مطمئن برای کمک معنوی و مالی به نیازمندان هستید؟ خلاصه این‌که آیا می‌خواهید چند قدم به خدا نزدیک‌تر شوید؟ چی؟ می‌خواهید؟! پس چرا معطل می‌کنید و دارید ادامه‌ی نوشته‌ی من را می‌خوانید؟ بروید وبلاگ چند قدم نزدیک‌تر به خدا را ببینید و آن را به دوستانتان هم معرفی کنید.

چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ ، ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()