1.       پنج شش ساله‌ام. پدر و مادرم رفته‌اند مهمانی. وسط سالن با برادرم فوتبال بازی می‌کنم. شوت می‌زنم سمت دروازه‌ی برادرم. به هر حال در آن سن و سال شوت‌هایم دقت لازم را ندارد. معمولاً به در و دیوار می‌خورد؛ این بار هم همین‌طور. نمی‌دانم چرا یک سرویس نمی‌دانم چی‌چی‌خوری جلوی دیوار چیده‌اند! طبیعتاً داغان می‌شود. مادرم که می‌رسد می‌گوید کدامتان این را شکستید و من با اعتماد به نفس کامل اسم برادرم را می‌گویم. در نهایت معلوم می‌شود الکی گفته‌ام. مادرم عصبانی می‌شود، برادرم من را می‌زند و پدرم می‌گوید دروغگو دشمن خداست!

2.       یکی از وبلاگ‌نویس‌های مشهور که از قضا طراح معروفی هم هست کسانی که فیلم‌های پرنور می‌بینند را مسخره می‌کند. دم به دم از اخلاق می‌گوید. زنان را به راه راست هدایت می‌کند و از خدا می‌خواهد که مردان را به راه راست منحرف نماید! چقدر مرد باحال و خوب و موجهی‌ست، کاش دختر داشتم! با هم‌دیگر دوست می‌شویم. قرار است لینکی را برایم بفرستد. روی لینکش که کلیک می‌کنم دانلود یک فایل چند مگابایتی شروع می‌شود. 98 درصد، 99 درصد، 100 درصد! فایل را باز می‌کنم. باور نمی‌کنم. یک فیلم پرنور دارد پخش می‌شود. لینک را اشتباهی فرستاده و این‌گونه است که رفیقمان هم تو زرد از آب در می‌آید! آن چیزی نیست که می‌گوید و اساساً و دقیقاً آن چیزی‌ست که نمی‌گوید! نمی‌خواهم غرورش بشکند. توی دلم می‌گویم دروغگو دشمن خداست!

3.       از سر کار آمده‌ام. خسته و کوفته جلوی تلویزیون ولو می‌شوم. یک برنامه‌ای را نشان می‌دهد به اسم «لطفاً رای بدهید» که رسماً انتهای عوام فریبی‌ست! ابتذال از سر و کولش بالا می‌رود. با خودم می‌گویم شاید فکر کرده‌اند دارند برای یک سری نونهال برنامه می‌سازند. پس کاش نونهال بودم. ولی نه، اگر بیست سال کوچک‌تر بودم فکر می‌کردم بزرگ‌تر که بشوم یک احمق تمام عیار خواهم شد که چنین برنامه‌هایی را هم باور خواهم کرد! کانال را عوض می‌کنم. ترجیح می‌دهم شوهای کانال‌های مبتذل لس‌آنجلسی با آن رقص‌های تهاجم فرهنگی‌شان را نگاه کنم. غرق یکی از آهنگ‌های جدید جینگول می‌شوم و یادم می‌رود به مسئولین صدا و سیمای خودمان بگویم دروغگو دشمن خداست!

4.       سایت‌های خبری را شخم می‌زنم. از یکی از دانشجویان دکتر کُردان سابق (!) نقل شده که ایشان در کلاس به ما می‌گفتند این‌طور درس خواندن شما فایده‌ای ندارد، باید بودید و می‌دیدید که ما در دانشگاه آکسفورد چگونه درس می‌خواندیم. سایتی دیگر از قول رئیس جمهور نوشته نظر مرکز پژوهش مجلس در مورد این‌که رشد تورم 23 درصدی داشته‌ایم دروغ است و جای دیگری فرموده من نگفتم نفت را سر سفره‌ها می‌آورم. می‌گویم دروغگو ... ادامه نمی‌دهم. می‌ترسم کسی بشنود و برایم باعث درد سر شود. هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسد. زیر لب می‌گویم مملکتمان دارد قله‌های افتخار را دانه دانه طی می‌کند و فوراً می‌گویم دروغگو دشمن خداست!!

 

پی‌نوشت:

 

1.       البته من در انتخابات شرکت می‌کنم، حداقل این دفعه شرکت می‌کنم!

2.       به جان خودم نمی‌دانم این پرشین‌بلاگ دوباره چرا قاطی کرده و بعضی وقت‌ها فقط بیست کامنت آخر را نشان می‌دهد. تنها چیزی که می‌دانم این است که تقصیر من نیست! شاید مجبور شوم در آینده‌ای نه چندان دور به بلاگفا کوچ کنم، شاید هم بلاگ‌اسکای. تا چه پیش آید و چه در نظر آید!

پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ ، ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()