در یکی از وبلاگ‌ها سؤالی دیدم که مدت‌ها بود می‌خواستم در موردش حرف بزنم. دنبال بهانه‌ای بودم برای گفتنش و حالا بهانه‌ی لازم رو پیدا کردم! شوکا از خواننده‌هاش پرسیده بود اگر تمام شرایط مهیا بود و مانع و محدودیتی وجود نداشت دوست داشتید چه‌کاره می‌شدید؟ بهتر دیدم این سؤال رو در دوره‌های زمانی مختلف زندگیم تشریح کنم!

 

وقتی هفت ساله هستم:

نمی‌دونم چرا همه‌‌ی اطرافیانم خلبانی رو دوست دارن! هر کسی رو که می‌بینم دلش می‌خواد خلبان بشه و البته تک و توکی هم هستن که دندون‌پزشکی رو دوست دارن یا می‌خوان مهندس راه و ساختمان بشن. اما به هر حال من آدم متفاوتی هستم؛ دلم می‌خواد جادوگر بشم! شعبده‌باز نه‌ها، جادوگر! برای این کارم دلیل کاملاً موجهی دارم و می‌خوام هر چیزی رو بتونم با یه «هجی مجی لاترجی» تبدیل به پول کنم و باهاش از این چیپس‌های پلاستیکی و پفک نمکی‌های پنج تومنی بخرم! نه این‌که آدم پولکی‌ای باشم‌ اما تصور این‌که مثلاً مسواکم رو تبدیل به اسکناس پونصد تومنی کنم یا خرچسونه رو تبدیل به ده تومنی، خیلی شیرینه! (اعتراف می‌کنم هنوز هم ته دلم یه خورده علاقه به این کار دارم! لذت‌بخش نیست این‌که آدم بتونه یه مگس که دو شاهی هم نمی‌ارزه رو فوراً به تراول تبدیل کنه؟! به این فکر کنین که از یه کیسه‌ی آشغال، پول چندهزار متر زمین در میاد!)

 

وقتی یازده ساله هستم:

آخ که چقدر فوتبالیست شدن رو دوست دارم! اساساً خودم رو بازیکن بالقوه‌ی تیم ملی می‌دونم! دیدن چهره‌هایی مثل نادر محمدخانی حتی با اون سبیل‌های قاجاریش هم اغواکننده‌ست! بله، من عاشق تمام بازیکن‌های سبیلو و غیرسبیلوی فوتبال ایران هستم! تیم ملی از استرالیا برگشته و احمدرضا عابدزاده می‌ره روی سن. میکروفن رو می‌گیره و آروم می‌گه سلام. تمام دخترها جیغ می‌زنن؛ چشم‌هام رو می‌بندم و خودم رو در حال شیرجه زدن زیر پای مهاجمان تیم ملی برزیل احساس می‌کنم! (عجب افتخاری بود پوشیدن پیراهن اون تیم ملی! تأکید می‌کنم، اون تیم ملی!!)

 

وقتی پانزده ساله هستم:

رئیس جمهور شدن گزینه‌ی جذابیه! خاتمی رو دوست دارم و وقتی در فیلم تبلیغاتیش گریه می‌کنه، فرت و فرت اشک می‌ریزم! تند تند اشکام رو پاک می‌کنم تا بقیه من رو در این حالت نبینن و تصمیم می‌گیرم رئیس جمهور بشم. من بلدم مملکت رو درست کنم و فک بحران‌آفرین‌ها رو خرد و خاک‌شیر کنم! این‌که می‌گفتن مرد که گریه نمی‌کنه کلاً کشک بود چون حتی مردی که رئیس جمهور باشه و تمام دنیا رو لبخندپیچ کنه هم می‌تونه گریه کنه! بذار برم دانشگاه، درس بخونم، یه کم بزرگ‌تر شم، بذار رئیس جمهور بشم، می‌دونم چی‌کار کنم! خاتمی رو می‌کنم وزیر فرهنگ، رئیس جمهور بشو نیست که نیست! (عجب افتخاری بود رئیس جمهور ایران شدن! عجب افتخاری بود!!)

 

وقتی نوزده ساله هستم:

از کجا سر و سامان دادن به این سیستم‌ها رو شروع کنم؟ از سیستم‌های تولیدی یا سیستم‌های خدماتی؟ از ایران‌خودرو شروع می‌کنم! واقعاً خجالت هم خوب چیزیه‌ها، اینم شد ماشین که اینا تولید می‌کنن؟! نه، کار کردن در ایران‌خودرو هم خوب نیست! آدم باید خودش ارباب خودش باشه. یه شرکت تولیدی چندملیتی تأسیس می‌کنم که کل جهان رو تحت تأثیر قرار بده و سالیانه میلیاردها دلار سوددهی داشته باشه! مدیریتش می‌کنم، آن وقت لابد مشکل مالی هم ندارم، می‌شینم توی خونه و سفالگری می‌کنم!

 

وقتی بیست و سه ساله هستم:

با رئیس جمهور شدن نمی‌تونم این مملکت رو اصلاح کنم و سیستم‌های تولیدی و خدماتی هم درست نمی‌شن. هر چقدر هم که دروازه‌بان خوبی باشم نمی‌تونم کاری کنم که تیم ملی با این وضعیت با برزیل رو در رو بشه. آهان، جادوگر می‌شم! مرده‌شور مسواک و خرچسونه و مگس و پول و تراول رو ببره! جادو و جنبلم رو صرف اصلاح مملکت می‌کنم و در ضمن به عنوان دروازه‌بان تیم ملی می‌رم جام جهانی! چه شیرجه‌هایی که بزنم و چه توپ‌هایی که از روی خط دروازه بکشم بیرون! از همون اولش هم می‌دونستم که آدم پولکی‌ای نیستم و هنوز هم دلم برای مملکت و تیم ملی و ایران‌خودرو و این‌جور چیزا می‌تپه! بله، برای چنین مملکتی چنین جادوگری باید!!

 

پی‌نوشت:

 

1.       تنها پنجاه روز دیگر فرصت باقی‌ست!

2.       بروید این‌جا و شوکا را در برگزاری بهتر اولین حرکت جدیدش یاری کنید.

3.       جوابیه‌ی بهار مهرگان به پست قبلی‌ام را این‌جا بخوانید.

4.      قالبم را عوض نمی‌کنم، واقعیتش این است که حوصله‌اش را ندارم. در ضمن می‌ترسم نتوانم با قالب بعدی ارتباط عاطفی برقرار کنم و از دیدنش قالب تهی کنم! همین قالب فعلی را با تمام قهوه‌ای بودن و سنگین بودنش تحمل می‌کنم! انگار جزئی از امضای وبلاگی من شده، مثل جسیکا آلبا، مثل شطرنج ...

جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ ، ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()