قرار گذاشتیم سه‌شنبه بعد از ظهر برویم شمال، همراه چهار نفر از دوستان ذکور و سوار بر یکی دو تا از این ماشین‌های باکلاس! این دوست‌هایی که عرض کردم اساساً آدم‌های کله‌پوکی هستند. در روزهای عادی ولشان که کنی برای سبزی خریدن هم سوار ماشینشان می‌شوند، حتی برای سبزی پاک کردن! دور از جان شما وقتی می‌خواهند ناخنشان را مانیکور کنند اول سوار ماشینشان می‌شوند و بعد کارشان را انجام می‌دهند، اصلاً تا پایشان روی پدال نباشد پدیکورشان هم نمی‌آید!! حالا تا قرار شد ما راه بیفتیم یکی ماشینش ترکید و دیگری ماشینش تا کاپوت جمع شد! (من واقعاً معذرت می‌خواهم که این‌ها جمع شدنشان هم یک جورهایی بی‌ناموسی‌ست!) آخرش نتیجه این شد که پنج نفری سوار بر یک 206 نقلی عازم سفر شدیم!

            هر چند که پایمان خشک شده بود و گردنمان داشت خرد می‌شد اما سعی می‌کردیم خودمان را خوشحال و خندان نشان بدهیم! باورتان نمی‌شود اما وسط جاده با یکی از این آهنگ‌های خیلی جوات آن‌چنان شوری من را گرفت که نزدیک بود از ماشین پرت شوم بیرون! یک وقت‌هایی فکر می‌کردم نکند در غذای ناهارم اکسی چیزی انداخته بودند و خودم خبر ندارم!

            با این سرعتی که دارم پیش می‌روم هفت هشت پست طول می‌کشد تا در مورد مسافرتم بنویسم، اجازه بدهید یک جاهایی را با دور تند رد کنم ...

بالاخره رسیدیم به ویلایمان در طبقه‌ی سوم یک مجتمع چندده واحدی. باید می‌دیدید، دخترها همین‌جوری می‌آمدند و می‌رفتند! مثلاً می‌دیدیم چهار فروند خانم در حال حرکت به سمت ما هستند؛ یک لبخندی می‌زدیم و احیاناً چشمکی و چیزی، اما می‌آمدند از کنارمان رد می‌شدند و می‌رفتند طبقه‌ی ششم! بعد چند نفر دیگر می‌آمدند به طرفمان و ما تا می‌خواستیم ناز و عشوه بیاییم دوست‌پسرهایشان سر می‌رسیدند! البته درست نیست آدم پشت سر مردم حرف در بیاورد، شاید هم شوهرهایشان بودند، مطمئن نیستم!

            حالا این دیدن‌ها و آمدن‌ها و رفتن‌ها را داشته باشید. آن‌وقت دیگر خودتان می‌فهمید چقدر سخت است به خاطر سرمای هوا مجبور شوی چند شبی را در کنار علی و نقی و تقی بخوابی، باور کنید خیلی زجرآور است!

            باز دورم در حال کند شدن است ... این شب‌ها تمام شد و ما تصمیم به بازگشت گرفتیم. یک‌دفعه دیدیم یکی از این بنزهای پلیس دارد خیلی شیک دنبالمان می‌آید و می‌گوید شما سبقت غیرمجاز گرفته‌اید و باید ماشینتان را بخوابانیم. خیلی باحال بودند آن‌هایی که گفتند بزنید بغل، یکی‌شان شبیه همان آقاهه بود که هر شب نشانش می‌دهند! می‌گفت برایتان یک آژانس می‌گیریم اما الآن باید اعمال قانون شوید! سرتان را درد نیاورم، همه‌مان را اعمال قانون کردند و ماشینمان را هم بردند پارکینگ. نامردها از ما یک فیلم نصفه و نیمه هم نگرفتند که حداقل در تلویزیون نشانمان بدهند و معروف شویم!

آخرش قرار شد آن دوست صاحب ماشینمان همان‌جا بماند تا امروز صبح ماشینش را تحویل بگیرد و برگردد. ما هم وسایلمان را چپاندیم در یک پیکان زمان قلقله‌میرزا و خیلی شیک چهار نفری برگشتیم!

            القصه اگر پنج پسر را بفرستی شمال، موقع برگشت هیچی هیچی که نشده باشند هفت نفر شده‌اند ولی ما تنها پسرهایی هستیم در دنیا که پنج نفری به همراه یک ماشین رفتیم و چهار نفری بدون ماشین و دست از پا درازتر برگشتیم! البته یک وقت فکر نکنید ما خیلی آدم‌های خوبی هستیم‌ها، نه! راستش امکانات نداشتیم!

 

پی‌نوشت:

           

1.       در مورد قالب چند نفر آمدند، یک تعارفی زدند و رفتند. حالا خودم هم خجالت می‌کشم بروم بگویم چه شد آن حرف‌هایی که زدید! اگر چند سال دیگر آمدید و دیدید قالب وبلاگم هیچ تغییری نکرده، در جریان باشید که آن‌ها هم‌چنان تعارف می‌زنند و من کماکان خجالت می‌کشم! در این مملکت شرم و حیا همیشه باعث می‌شود کار آدم را عقب بیندازند!

2.       از سفر که برگشتم دیدم نصف وبلاگ‌هایی که می‌خواندم filتر شده است! به جان خودم این‌هایی که وبلاگشان این‌جوری شده همه‌شان آدم حسابی بودند اما گویا استفاده از کلماتی مثل خیار و سوسیس هم برای غیورمردان filترگذار سوء تعبیر به همراه دارد! بزنم به تخته، وبلاگ من کماکان سرحال و قبراق است. آخ حال می‌دهد آدم هر چه خواست بنویسد و هیچ کاری هم به کارش نداشته باشند!

شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()