هر چی می‌گذره بیشتر احساس می‌کنم یک فرق اساسی با بقیه دارم. هیچ چیزم مثل آدمیزاد نیست، حتی دل به دریا زدنم! امروز دلم رو به دریا زدم و گندی بالا آوردم که نگو! چرا؟ توضیح می‌دم!

بعد از خوردن ناهار و در مسیر برگشت، مدام به خودم می‌گفتم بگو. بعدش می‌گفتم ولش کن، گفتن نداره! دو سه ماهیه که نتونسته بودم با خودم به تفاهم برسم سرِ گفتن یا نگفتن. یادم نیست دقیقاً از کِی دلم می‌خواست به مادام گلابی بگم وبلاگی دارم و می‌نویسم. همه چیز ناگهانی بود. اصلاً نفهمیدم چی شد که خواننده‌های این‌جا زیاد شدن، اون هم این‌قدر! حالا که وبلاگ شده بود بخشی از زندگی من، مادام گلابی هم باید می‌دونست. دوست نداشتم چیزی رو ازش مخفی کنم، به هیچ قیمتی و به هیچ دلیلی ...

معمولاً دنبال یک مقدمه‌چینی هستم برای این‌که شروع به گفتن کنم؛ همون کاری که در پست‌های وبلاگم هم می‌کنم! تنها چیزی که می‌دونستم اینه که وبلاگ توکا رو می‌خونه اما نمی‌دونستم توکا رو چطور می‌شه به موسیو گلابی مرتبط کرد! نه اهل کلاه گذاشتن هستم، نه کچلم، نه طراح خوبی هستم و نه هیچ چیز دیگه!

در اوج ناامیدی پرسیدم دیگه چه وبلاگی رو می‌خونی؟ گفت یه خانومی هست که ام‌اس داره، وبلاگ اونم می‌خونم. شکی نداشتم که در مورد ویولت حرف می‌زنه. گفتم ویولت؟ چشاش گرد شد! به نظرش من هیچ‌وقت وبلاگی نمی‌خوندم یا شاید هم اصلاً انتظار نداشت بدونم وبلاگ چیه!

راستش انتظار نداشتم مادام گلابی هم قبلاً وبلاگم رو خونده باشه اما وقتی گفتم من با اسم موسیو گلابی می‌نویسم بلافاصله گفت اون تویی؟! شبیه به یک شوک بود این‌که بدونه چنین وبلاگی هست و یکی دو بار هم بخونه اما حتی حوصله نکنه دوباره برگرده برای خوندنش ... مادام گلابی اگر این‌جا نقش اول رو نداره حداقل نقش دوم رو که داره. شاید هم گاهی نقش اول، در وبلاگی که نویسنده‌ش حتی نقش دوم بودن رو در کنار اون دوست داره ...

کاش وبلاگم هیچ خواننده‌ای نداشت. کاش این وبلاگ‌نویسی نمی‌شد بخشی از زندگی من. کاش اون‌قدر پررنگ نمی‌شد که بخوام بگم. کاش وبلاگم رو قبلاً ندیده بود. اما هنوزم نیمه‌ی پری از لیوان مونده! حداقل می‌تونم خوشحال باشم که خوشش نیومده بود. اگر همیشه این‌جا رو می‌خوند و مشتری دائمی می‌شد قبل از این‌که حرفی بزنم می‌فهمید موسیو گلابی‌ای که شیش ماهه می‌نویسه همونیه که شیش ساله می‌شناسه. باید از زبون خودم می‌شنید، این‌جوری همه چیز قدری بهتره ...

خوشحالم. می‌تونم بازم ادعا کنم هیچ چیزی ندارم که ازش مخفی کرده باشم اما ... فکر می‌کنم یک جمله‌ی لعنتی کار خودش رو کرد. جمله‌ای که یادم نیست اما خوب یادمه سکوت اون و اشکی که در چشمای من حلقه زد ... راستی چرا چیز دیگه‌ای یادم نمیاد؟ بعدش چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ آروم می‌رفتم؟ ماشینا سریع رد می‌شدن؟ داشتیم تصادف می‌کردیم؟ خودم هم یادم نیست. انگار گفتم دیگه نمی‌نویسم و اصرار کردی بازم بنویسم تا تو هم بخونی و حالا سکوت من ... اون موقع اشک توی چشمای تو هم حلقه زد، نه؟

چطوری رسیدم خونه؟ چرا تا چند ساعت چیزی نگفتم و فقط سکوت کردم؟ شاید برای جفتمون یک کمی فکر کردن توی آرامش بهتر بود، نبود؟ نه، حداقل تو می‌دونی که اون‌قدرها هم منطقی نیستم! داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که چی بگم ...

راستی بعد از مدت‌ها مزه‌ی ناهاری که با هم خوردیم یادم نمیاد. چرا هیچ چیزی از اون مرغ سوخاری خوشمزه یادم نیست؟ مگه نه این‌که وقتی آدم مهمون باشه مزه‌ی غذا بیشتر یادش می‌مونه؟! من که مهمون تو بودم، پس چرا هیچی یادم نمونده؟ چرا فقط اون سکوت توی ماشین یادمه؟ راستی چرا مادام؟!

اصلاً چرا اولش که این پست شروع شد داشتم با خواننده‌های وبلاگم حرف می‌زدم و آخرش تو شدی مخاطب تمام جمله‌هام؟ می‌دونی؟ نمی‌دونی؟ اما فکر کنم من می‌دونم! عادت کردم وقتی جایی هستی، حضور بقیه رو احساس نکنم!

می‌بینی بازم تا پای تو اومد وسط، هول شدم و حرف زدن یادم رفت؟ می‌بینی همه‌ی جمله‌هام بی‌سر و ته شدن؟!

چرا دارم اینا رو این‌جا بهت می‌گم؟ مگه اینا رو نمی‌دونی؟ مگه اینا رو نمی‌شد جور دیگه‌ای بهت بگم؟ مگه این‌جا همیشه پست‌هاش طنز نبود؟ مگه قرار نبود پست قبلی مدت بیشتری بمونه؟ پس چرا زودتر از همیشه آپ کردم؟ چرا این‌جوری شد؟ آهان، یادم افتاد! وقتی تو هستی من همه چیز رو فراموش می‌کنم، قول و قرارهام رو با صدها آدم دیگه و حتی با خودم!

راستی مادام! فکر نکنی من همیشه پست‌هام این‌قدر آشفته‌ست! به خدا همه شاهدن، فقط الآن یه خورده هول شدم. سخته آدم برای کسی بنویسه که نوشتن رو از خودش یاد گرفته، باور کن خیلی سخته ...

 

پی‌نوشت:

 

1.       راستی می‌دونستی تو تنها کسی هستی که می‌تونه من رو مجبور کنه یهو وسط یه سری پست‌های طنز، پست عاشقانه بذارم؟ اگه تا حالا نمی‌دونستی از این به بعد بدون!

2.       نمی‌دونم چرا بقیه‌ی خواننده‌هام رو فراموش کردم، ببخشید! شما هم اگه نمی‌دونستین بدونین!

3.       آخیش‌ش‌ش‌ش ... الآن راحت‌ترم!

جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()