نمیدانم چه مرگم شده که هر چه زور میزنم قسمت دوم معرفی نامزدهای انتخاباتی بیاید، نمیآید! شدهام شبیه بچهای که پدر و مادرش قبل از خواب، او را به زور میچپانند داخل دستشویی و میگویند کارت را بکن! خب وقتی کارش نمیآید زوری که نمیشود عزیز من! یا شاید هم بر عکس، مثل پدری شدهام که بچهاش نصفه شبی به زور هُلش میدهد توی اتاق و میگوید هر کاری داری با مامان بکن! خدا از این بچهها نصیبتان نکند که اگر صاحب چنین موجودی بشوید هر چقدر هم بگویید این کارها آمد نیامد دارد، نمیفهمد!
لابد میگویید مگر مرضی داشتی که آن موقع بالای پستت نوشتی قسمت اول که حالا در قسمت بعدش بمانی! راستش شبی که داشتم آن پست را مینوشتم یکدفعه هوس کردم حال خودم را بگیرم! خوب بودمها اما ناگهان حالتی مازوخیستی در من پدید آمد که در عنوان پستم قید کنم «قسمت اول»! به شکلی کاملاً احمقانه، تنها راهی بود که به ذهنم رسید تا خودم را مجبور کنم برایش قسمتهای بعدی هم بنویسم! حالا اگر بگویید چرا حتماً میخواستی قسمتهای بعدی هم بنویسی واقعیت این است که دیگر جوابی ندارم!
القصه آن شب یک اشتباهی کردم و الآن که تصمیم گرفتهام قسمت دوم را بنویسم میبینم که اسب سرکش ذهنم دارد این طرف و آن طرف میپرد و در هوای اردیبهشت برای خودش جفتگیری میکند! سمتش هم که میروم یکدفعه جفتک میاندازد و فکر میکند به جفتش نظری دارم! اسب هستند دیگر!
البته از شما چه پنهان، یک چیزی برای قسمت دومش نوشتم و از قضا خندهدار هم بود، اما نه از این جهت که طنز خوبی باشد، بیشتر از آن جهت که نوشتهی مضحکی بود! آنقدر مضحک که وقتی برای بار اول خواندمش، هنوز به خط چهارم نرسیده، تا آخرش را پاک کردم! انصاف داشته باشید دوستان من، اگر پابلیشش میکردم آبروی وبلاگیام به خاطر چهار نفر نامزد انتخاباتی به فنا میرفت، آدم به خاطر نامزد خودش هم این کار را نمیکند!
نمیدانم چه بر سر آن ذهن خلاق و «قربونش برم الهی» من آمده که اینجوری شدهام! البته بیشترش زیر سر این پروژههاییست که آدم تازه آخر ترم یادش میافتد باید انجامشان بدهد! شاید هم بهتر باشد بگویم آخر ترم آنها یادشان میافتد یقهی آدم را بگیرند و بگویند چرا تا الآن ما را ندادی! (پروژهها آدمهای باادبی هستند، باور کنید! خب، آدم پروژهها را میدهد دیگر، کار دیگری که نمیکند!)
قول میدهم قسمت دوم را بنویسم اما بگذارید اعتراف کنم که در این لحظه، همان بچهای هستم که دلم میخواهد زودتر پدر و مادرم درِ دستشویی را باز کنند تا بروم بخوابم، حتی حاضرم برای اینکه درش را باز کنند صدایی در بیاورم تا حاکی از انجام کارهایم باشد! همان پدری هستم که حاضرم انواع و اقسام صداهای بیناموسی را از خودم خارج کنم تا بچهام گول بخورد و زودتر شرش را از پشت در اتاق من و همسرم کم کند تا کمی استراحت کنیم! و بیشتر از همه یک فوتبالیست بحرینی هستم که خودم را الکی زمین انداختهام و دارم وقت تلف میکنم تا قسمت دوم پست انتخاباتیام بیاید!
پینوشت:
آیا میخواهید دختری را در تأمین جهیزیه و فراهم شدن شرایط ازدواجش یاری کنید؟ آیا میخواهید فرزندان یک خانوادهی بیبضاعت نیز صاحب کامپیوتر باشند تا از خواندن مطالب موسیو گلابی لذت ببرند؟! آیا میخواهید خدمتی به انسانها بکنید؟ آیا دنبال روشی مطمئن برای کمک معنوی و مالی به نیازمندان هستید؟ خلاصه اینکه آیا میخواهید چند قدم به خدا نزدیکتر شوید؟ چی؟ میخواهید؟! پس چرا معطل میکنید و دارید ادامهی نوشتهی من را میخوانید؟ بروید وبلاگ چند قدم نزدیکتر به خدا را ببینید و آن را به دوستانتان هم معرفی کنید.
قبل از اینکه اینجا را بخوانید حتماً بروید و این پست را بخوانید!
فکر کنید فردا وقتی وارد وبلاگ من میشوید با پستی روبهرو شوید که اینگونه باشد:
«من، محمود احمدینژاد، رئیس جمهور خدوم و عدالتمحور ایران و معجزهی هزارهی سوم هستم. موسیو گلابی تنها یکی از صدها نام مستعاری است که در دنیای مجازی دارم. سند افتخارات من را میتوانید در رسانههای خارجی دنبال کنید. داخل کشوریها که همهشان دروغ مینویسند و کذب میگویند، مخصوصاً اخبار صدا و سیما و مخصوصاًتر اخبار بیست و سی! به هر حال من باز هم در این وبلاگ برایتان حرفهای قشنگ میزنم اما کار خودم را میکنم! هرگز کسانی را که نگذاشتند چهار سال دیگر هم به افتخاراتم اضافه کنم نخواهم بخشید اما خوشحالم که در همین چهار سال هم توانستم کاری کنم که به اندازهی چهل سال (بَلکَم هشتاد سال!) از من یاد شود و درود و صلوات باشد که همینطوری پشت سر هم برایم ارسال میشود. هراسی هم از کارهایی که کردم، ندارم و فقط میخواستم در فرصت بیشتری کارهایم را انجام دهم تا شاید یاد و خاطرهام را تا صد و شصت سال زنده نگاه دارم، حیف که نشد!»
میتوانم قیافهتان را بعد از خواندنش تصور کنم! لابد میگویید آآآه! این موسیو گلابی عجب نامردی بود. چقدر ما را سر کار گذاشت!
چرا اینطوری نگاه میکنید؟ آآآه حرف بدیست؟ باز اگر میگفتم آآآخ یک چیزی، ایرادتان وارد بود! حیف که نمیخواهم بحث را منحرف کنم وگرنه در مورد این دو مقوله به طور مفصل بحث و تبادل نظر میکردیم! بگذریم ...
البته من هیچوقت نمیگویم «محمود احمدینژاد» هستم چون خجالت میکشم! ولی به نظرم «ارمغان زمان فشمی» بودن، نه تنها بد نیست، چه بسا خوب هم باشد! به نظر شما بد است مثلاً من آرنولد باشم که هم ورزشکار است، هم بازیگر است، هم فرماندار کالیفرنیا؟! خیلی هم دلتان بخواهد!
باز دارید منحرف میشویدها! نمیخواهم بگویم خوشحال میشدم که «آنی دالتون» در دنیای واقعی همان «آرنولد» خودمان باشد، نه! فکر کنید اگر آرنولد بود تا حالا چند نفر از کامنتگذارهایش را بهخاطر پیشنهادات نامربوط له و لورده کرده بود! حالا آنها به درک، احتمالاً من را به خاطر شوخیهایم تا حالا چندین و چند بار کُشته بود!
اینها را گفتم که آخرش بگویم خوب است یک آدم هم شاعر باشد، هم خبرنگار و هم طنزپرداز! اصلاً هم ناراحتی ندارد. تازه اساساً باعث افتخار وبلاگنویسان است که کسی مثل ارمغان زمان فشمی ـ که به نظرم از بهترین شاعران طنز ایران است ـ وبلاگ مینویسد و بلد است در حالی که مخاطبانش را میخنداند آنها را قدری هم وادار به تفکر کند ... هیچ اشکالی هم ندارد که بعضی از مجازیخوانها (!) نوشتههای او را به عنوان ارمغان دوست داشته باشند و بعضیها به عنوان آنی دالتون! واقعیت این است که کسانی هم هستند مثل من که نوشتههای او را در هر دو شکل دوست دارند. اگر هم تا دیروز «طنزهای ارمغان زمان فشمی» را لینک نکرده بودم به خاطر این بود که میترسیدم شاید تعدادی از خوانندگان باهوشش، بر خلاف میل او، نام واقعیاش را بفهمند اما امروز نه تنها او را به لینکهایم اضافه میکنم بلکه توصیه میکنم این بخش از وبلاگش را به هیچ وجه از دست ندهید که نخواندن آن، موجب پشیمانیست! خدا را چه دیدید، شاید بعد از خواندنشان شما هم طرفدار «ارمغان دالتون» شوید!
پینوشت:
به جان خودم میخواستم قسمت دوم از معرفی نامزدهای انتخابات را بنویسم اما دیدم این یکی اولویت دارد!
1. ای کسانی که این وبلاگ را لینک کردهاید و هیچوقت هم به روی من نیاوردهاید، از شما تشکر میکنم! باشد که بهترین وبلاگ جهان را داشته باشید!
2. ای کسانی که این وبلاگ را لینک کردهاید و روزی سه بار بعد از خوردن صبحانه و ناهار و شام، این موضوع را به من یادآور میشوید، از شما هم تشکر میکنم! باشد که شما هم ایضاً مورد یک را داشته باشید!
3. لینک شدن در این وبلاگ فقط و فقط تابع نظرات من است و به هیچ جنبندهای ارتباط ندارد! البته خوب است که آدم جنبندهای با شرایط بند اول باشد، نه بند دوم!
4. مهمترین معیار من در قرار دادن وبلاگها در لینکدونی آن است که حداقل هر از چند گاهی در آن چیزی ببینم که تحت تأثیرم قرار دهد و مشابهش را قبلاً ندیده باشم.
5. تحت تأثیر قرار گرفتن لزوماً شامل دپرس شدن نمیباشد، آدم میتواند تحت تأثیر قرار بگیرد و بخندد! میدانید دیگر؟!
6. در راستای مورد چهارم، لینکهایم را سر و سامان دادم!
7. حالا که بحث لینک و لینک دادن شد، یک لینک میدهم که بروید ببینید: اینجاست!
8. راستی زندهام، نگران نباشید!
پینوشت:
پست بعدی را زود میگذارم اما اعتراف میکنم دلم میخواست این پستم مدت بیشتری را در بالاترین نقطهی وبلاگم سپری کند! بعضی از نکتههای طنزش را خیلی دوست داشتم ...
میرحسین موسوی
تعریف: خاتمی بدون عبا، آنکس که دست در دست همسرش در محافل عمومی ظاهر گردد، باعث و بانی بساط کوپنفروشی در آریاشهر، عشق، نفس، نان خامهای!!
هنرمندان مورد علاقه: زهرا رهنورد، معین، عارف! (مثل اینکه اشتباهی رخ داده، دوستان اشاره میکنند که این معین و عارف آن دو تا خوانندهی معروف نیستند!)
غذای مورد علاقه: دستپخت خانم رهنورد!
بازی مورد علاقه: شطرنج (البته در اینجا منظورم از شطرنج چیزیست که در آن اول فکر و سپس حرکت میکنند، نه آن شطرنجی که بدون فکر هم میشود حرکت کرد!)
ورزش مورد علاقه: باز هم شطرنج (دلیلش هم این است که بالاخره نفهمیدیم شطرنج ورزش است یا بازی!)
وبلاگنویس مورد علاقه: بهزاد افشاری
فیلم مورد علاقه: هشدار برای کبری یازده (به نظرم این «کبری» همان «کروبی»ست که در زبان خارجی اینطوری گفته میشود!)
مهدی کروبی
تعریف: عبای بدون خاتمی، کسی که قیل و قال راه بیندازد، داد، هوار، جیغ و دیگر هیچ!
هنرمندان مورد علاقه: ساسی مانکن، آنجلینا جولی، لونا شاد، نانسی عجرم، هیلاری داف و سایر هنرمندان نامرد هالیوودی و غیرهالیوودی!
غذای مورد علاقه: جیگر!
بازی مورد علاقه: بازی با دُم شیر!
ورزش مورد علاقه: شنا (ایشان را باید در آب ببینید تا بفهمید چه شناگر ماهری هستند!)
وبلاگنویس مورد علاقه: محمد علی ابطحی
فیلم مورد علاقه: وقتی همه خوابیم!
محسن رضایی
تعریف: آنکس که لبخند نمیزند، بداخلاقتر از غفوریفرد، رئیس سابق و اسبق و مسبوق سپاه! (مـــااادر جان!)
هنرمندان مورد علاقه: سیلوستر استالون، جیمز باند (همهشان!)، زورو، جمشید هاشمپور!
غذای مورد علاقه: هویجپلو (بنا به سیاست چماق و هویج!)
بازی مورد علاقه: دزد و پلیس، قلعه!
ورزش مورد علاقه: تیراندازی!
وبلاگنویس مورد علاقه: ایشان چون کلاً در فضای مجازی زندگی میکنند تمام وبلاگنویسان را دوست دارند!
فیلم مورد علاقه: اینک آخرالزمان!
محمود احمدینژاد
تعریف: نخبه، آنکس که با ورودش به استادیومها توپها توی گل میرود، آنکس که با ورودش به سالنها جماعت مثل توپ بیرون میروند، صاحب اسامی مفسدین اقتصادی، تبهکاران، خلافکاران و تمام چیزهای بد!
هنرمندان مورد علاقه: جواد شمقدری، فرجالله سلحشور، آن آقاهه که نقش یوزارسیف را بازی میکرد، بازیگر نقش بانوی پاکدامن، جاستین تیمبرلیک (به هر حال آدم باید یک کسی را هم دوست داشته باشد که وقتی معرفیاش کرد مایهی آبروریزی نباشد!)
غذای مورد علاقه: نفت (اما آن را سر سفرهی ما میگذارد!) و خودش نان و پنیر و ماست و از اینجور چیزها میخورد!
بازی مورد علاقه: بالا بلندی!
ورزش مورد علاقه: بالا بلندی! (گویا ایشان همچنان به بازیها بیشتر علاقهمند هستند!)
وبلاگنویس مورد علاقه: آنی دالتون! (به نظرم به خاطر این است که جفتشان گاهی حرفهای خندهدار میزنند!)
فیلم مورد علاقه: لیلی با من است! (حالا «لیلی» نشد هم نشد، «الهام» که همیشه هست!!)
پینوشت:
1. اسامی نامزدهای فوق بر خلاف جهت حروف الفبا مرتب شده و قرار گرفتن آنها بر اساس علاقهی شخصی من جنبهی کاملاً تصادفی دارد، باور کنید!
2. هر چند دیگر همه میدانند که چقدر دلم پاک است اما پینوشت قبلی برای این بود که بگویم اگر من را به عنوان باعث و بانی تشویش اذهان عمومی معرفی کنید بلدم همه چیز را تکذیب کنم، چه بسا چند نفرتان را هم لو بدهم!
چند روزی بیشتر به روز سرنوشتساز نمانده. چی؟ انتخابات؟! دچار توهم شدی عزیز من! من کِی حرف از انتخابات زدم؟ دارم فینال باشگاههای اروپا را میگویم که من را بالاخره به آرزویم رساند! البته اینکه منچستریونایتد به فینال رسیده چیز عجیب و غریبی نیست و بیشتر از اینکه آرزو باشد، برای همهی فوتبالیها تبدیل به عادت شده (!) اما خیلی وقت بود دلم میخواست با بارسلونا روبهرو شود که بزند لهش کند!
اسپانیاییها را چه به فوتبال؟ آنها باید گاوبازی کنند یا فوق فوقش بروند معرکه بگیرند و گیتارشان را بزنند! فوتبال بازی کردن یک اسپانیایی مثل این است که یک ایرانی بخواهد کل جهان را اصلاح کند! اصلاً انگار کن کسی مثل من بخواهد برود در رشتهی پرتاب دیسک قهرمان شود، نمیشود خب! به تمام اقصینقاط بدنش هم که فشار بیاورد نمیتواند، زورکی که نیست!
دلم میخواهد زودتر ششم خرداد بیاید تا جلوی تلویزیون لم بدهم و گل خوردنهای پیاپی بارسلونای عزیزم را تماشا کنم! به عنوان یک کارشناس فوتبال، پیشبینی میکنم که این بازی را منچستریها به شکلی کاملاً رمانتیک و با نتیجهی چهار ـ سه ببرند! اگر نتیجهی بازی همین شد که گفتم، میروم یقهی عادل فردوسیپور را میگیرم تا به عنوان کارشناس برنامهاش از من استفاده کند اما اگر نتیجهای جز این به دست آمد یادتان باشد فوتبال آنقدر جذاب و غیر قابلپیشبینی است که ممکن است حتی افرادی مثل من را هم به اشتباه بیندازد!
پینوشت:
1. هر چه میگذرد بیشتر شرمندهی خوانندگان عزیز میشوم و ممنونم از تمام کسانی که در کامنتهای عمومی و خصوصی جویای احوالم شدهاند ... خوب خوبم و در اینکه وبلاگها را در حد توانم میخوانم شک نکنید اما این روزها کمتر فرصت پیدا کردهام حتی برای نزدیکترین دوستان مجازیام کامنت بگذارم، همین!
2. خوب است بروید در این کار شرکت کنید و آنی دالتون را در به دست آوردن نتیجهای بهتر یاری نمایید.
3. بلاگفا بلاگفا، ما داریم میآییم!
لابد بعضی از این خانمهای جوان را دیدهاید که ماکسیما و پرادو جلوی پایشان ترمز میکند و میخواهند هر طور که شده سوارشان کند. هر چه هم این خانمها عشوه و کرشمه میآیند فایده ندارد و در نهایت سوار میشوند، یحتمل بعدش هم یک دست شطرنج میزنند! دیگر حداقلش این است که یک گل کوچیکی چیزی بازی میکنند!
اصلاً چرا راه دور برویم، همین جسیکا آلبای خودمان! ماههاست گیر داده به من که بیا با هم باشیم و کارهای خوب خوب کنیم! هر چه هم میگویم من به مادام گلابی وفادار هستم به مغز لامصبش نمیرود و در نهایت کاری میکند که آدم بیاید در وبلاگش و در مقابل چشمان مادام گلابی از ایشان تعریف و تمجید به عمل آورد!
القصه یک وقتهایی هر چقدر هم که ناز و ادا در بیاوری در نهایت مجبور میشوی بر خلاف میل ظاهریات (!) عمل کنی! حکایت من و وبلاگم هم شده حکایت همین ناز و نیاز!
میخواستم چند روزی را مثل بچهی آدم بیایم و بروم اما نشد که نشد ... تا آمدم به خودم بجنبم دیدم سوژهی جدیدی پیدا شده و به زور میگوید بیا در وبلاگت از من بنویس! این سوژهها هم مثل من نیستند که زبان آدمیزاد را بفهمند و تا بگویی نه، فوری بیخیالت شوند! سیریش میشوند جوری که بیا و ببین! به همین خاطر من در حال حاضر مثل دختر بلا گرفتهای هستم که هر چه پیکان و رنو پنج و پراید برایم ترمز میکند سوار نمیشوم اما چراغ ترمز لکسوز را که میبینم به سمت ماشین میدوم و چه بسا با مغز وارد ماشین شوم!
حالا این سوژهی تحریک کننده که برای من، نقشی مشابه همان چراغ ترمز را ایفا میکند این است که شنیدهام هنرمند معاصرمان، «ساسی مانکن» رفته در شاخهی هنرمندان حزب اعتماد ملی فعالیت میکند و حتی قرار است یک آهنگ انتخاباتی هم برای مهدی کروبی بخواند! واقعاً بامزه و هیجانانگیز است اینکه تا همین چند روز پیش از داف هلندی میخوانده و فردا پسفردا برایمان شعرهایی در وصف غیورمرد لُر خواهد خواند! البته از طرف دیگر شوکآور هم هست که آدم دنبال پارمیدایش بگردد اما ناگهان با کروبی روبهرو شود!
جوانهای این دور و زمانه یکطوری شدهاند! به جان خودم زمان ما که اینطوری نبود، غیرت و وفاداری و مردانگی و تعصب و اینجور حرفها غوغا میکرد! نمیدانم چرا عشقهای این دور و زمانه همه کشکی شدهاند اما این را میدانم که اگر جای ساسی بودم و پارمیدایی وجود داشت که مانکنی بدون ساکشن باشد و همزمان هزاران نکتهی مثبت باناموسی و بیناموسی دیگر هم داشته باشد نمیرفتم هنرم را حتی برای جسیکا آلبا خرج کنم، دیگر کروبی که جای خود دارد!!
پینوشت:
1. این پست قدیمیام را بخوانید تا به پیشگو بودنم ایمان بیاورید، تیترش را دیدید؟!
2. حرف مفت زدم، غلط اضافی کردم، آیسپک خوردم! آرامش به من یکی نیامده؛ از آن مهمتر اینکه به شما هم آرامش نیامده و مجبورید دوباره پستهای طولانی من را بخوانید!
3. دوستداران شبگیر توجه داشته باشند که ایشان بعد از مدتها متنی به مناسبت روز معلم نگاشتهاند! حالا میفهمم وقتهایی که به من میگفتید کوتاهتر بنویس واقعاً حق داشتید، آدم خیلی شیک و اساسی از کار و زندگی میافتد!
4. راستی، اینجا را هم ببینید که فکر نکنید از خودم حرف درآوردهام!
آقایان ارجمند، خانمهای محترم، جوانهای دم بخت، پدرهای وفادار، مادرهای مهربان، ای کسانی که ایمان آوردهاید، خوانندگان گرامی، دوستان عزیز، ای ایها الناس!
با سلام و احترام،
بدین وسیله به استحضار میرساند ژانگولربازیهای روزگار آنقدر بر روی شانههای دلسوز و دستهای زحمتکشم فشار آورده که هیچ چیزی به اندازهی یکی دو روز آرامش نمیتواند کارم را راه بیندازد. آنقدر هم خوب نیستم که برایتان پستهای طولانی و حتی کوتاه بنویسم! قربان شکل ماهتان بروم الهی، خواهشمند است ترتیبی اتخاذ فرمایید که زودتر خوب شوم اما مراماً و اساساً از هر گونه ارائهی طریق در این مورد بپرهیزید که اعصاب درست و درمانی ندارم!
و من الله التوفیق
موسیو گلابی
سیزدهم اریبهشت ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
1. پنج شش سالهام. پدر و مادرم رفتهاند مهمانی. وسط سالن با برادرم فوتبال بازی میکنم. شوت میزنم سمت دروازهی برادرم. به هر حال در آن سن و سال شوتهایم دقت لازم را ندارد. معمولاً به در و دیوار میخورد؛ این بار هم همینطور. نمیدانم چرا یک سرویس نمیدانم چیچیخوری جلوی دیوار چیدهاند! طبیعتاً داغان میشود. مادرم که میرسد میگوید کدامتان این را شکستید و من با اعتماد به نفس کامل اسم برادرم را میگویم. در نهایت معلوم میشود الکی گفتهام. مادرم عصبانی میشود، برادرم من را میزند و پدرم میگوید دروغگو دشمن خداست!
2. یکی از وبلاگنویسهای مشهور که از قضا طراح معروفی هم هست کسانی که فیلمهای پرنور میبینند را مسخره میکند. دم به دم از اخلاق میگوید. زنان را به راه راست هدایت میکند و از خدا میخواهد که مردان را به راه راست منحرف نماید! چقدر مرد باحال و خوب و موجهیست، کاش دختر داشتم! با همدیگر دوست میشویم. قرار است لینکی را برایم بفرستد. روی لینکش که کلیک میکنم دانلود یک فایل چند مگابایتی شروع میشود. 98 درصد، 99 درصد، 100 درصد! فایل را باز میکنم. باور نمیکنم. یک فیلم پرنور دارد پخش میشود. لینک را اشتباهی فرستاده و اینگونه است که رفیقمان هم تو زرد از آب در میآید! آن چیزی نیست که میگوید و اساساً و دقیقاً آن چیزیست که نمیگوید! نمیخواهم غرورش بشکند. توی دلم میگویم دروغگو دشمن خداست!
3. از سر کار آمدهام. خسته و کوفته جلوی تلویزیون ولو میشوم. یک برنامهای را نشان میدهد به اسم «لطفاً رای بدهید» که رسماً انتهای عوام فریبیست! ابتذال از سر و کولش بالا میرود. با خودم میگویم شاید فکر کردهاند دارند برای یک سری نونهال برنامه میسازند. پس کاش نونهال بودم. ولی نه، اگر بیست سال کوچکتر بودم فکر میکردم بزرگتر که بشوم یک احمق تمام عیار خواهم شد که چنین برنامههایی را هم باور خواهم کرد! کانال را عوض میکنم. ترجیح میدهم شوهای کانالهای مبتذل لسآنجلسی با آن رقصهای تهاجم فرهنگیشان را نگاه کنم. غرق یکی از آهنگهای جدید جینگول میشوم و یادم میرود به مسئولین صدا و سیمای خودمان بگویم دروغگو دشمن خداست!
4. سایتهای خبری را شخم میزنم. از یکی از دانشجویان دکتر کُردان سابق (!) نقل شده که ایشان در کلاس به ما میگفتند اینطور درس خواندن شما فایدهای ندارد، باید بودید و میدیدید که ما در دانشگاه آکسفورد چگونه درس میخواندیم. سایتی دیگر از قول رئیس جمهور نوشته نظر مرکز پژوهش مجلس در مورد اینکه رشد تورم 23 درصدی داشتهایم دروغ است و جای دیگری فرموده من نگفتم نفت را سر سفرهها میآورم. میگویم دروغگو ... ادامه نمیدهم. میترسم کسی بشنود و برایم باعث درد سر شود. هیچ راهی به ذهنم نمیرسد. زیر لب میگویم مملکتمان دارد قلههای افتخار را دانه دانه طی میکند و فوراً میگویم دروغگو دشمن خداست!!
پینوشت:
1. البته من در انتخابات شرکت میکنم، حداقل این دفعه شرکت میکنم!
2. به جان خودم نمیدانم این پرشینبلاگ دوباره چرا قاطی کرده و بعضی وقتها فقط بیست کامنت آخر را نشان میدهد. تنها چیزی که میدانم این است که تقصیر من نیست! شاید مجبور شوم در آیندهای نه چندان دور به بلاگفا کوچ کنم، شاید هم بلاگاسکای. تا چه پیش آید و چه در نظر آید!
چند وقتیست که آهنگهای آلبوم آخر احسان خواجهامیری (به اسم فصل تازه) را به شدت گوش میکنم! توصیه میکنم شما هم بروید سیدی اورجنیالشان را از فروشگاههای مجاز تهیه کنید و حالش را ببرید!
میدانم که توی دلتان دارید میگویید به جای این همه حرف مفت زدن میتوانستی لینکش را بگذاری که دانلود کنیم؛ حتی شاید چند نفرتان به زبان هم بیاورید ولی نه، من هیچ وقت این کار را نمیکنم! خواهش میکنم نگویید باز دوز خودشیفتگیاش بالا رفته و میخواهد از خودش تعریف کند! صبر کنید، توضیح میدهم ...
راستش خیلی دلم میخواهد لینک آهنگهایش را برایتان بگذارم اما نگران آن دنیا هستم که من را به جرم رعایت نکردن قوانین کپیرایت و اینجور چیزهای بیخودکی بفرستند جهنم! شانس هم که ندارم من را بفرستند کنار هنرپیشههای غیرمحجبه و گناهکار هالیوودی، لابد آنجا با چند تا از این مردهای دزد چاقوکش هماتاق میشوم که از قضا اهل لواط هم از آب در میآیند ... وای! بلا به دور! به جان خودم اگر مطمئن بودم که آن دنیا همنشین مریلین مونرو اینها میشوم نه تنها لینکش را میگذاشتم، چه بسا یک کاری میکردم که بدون دانلودش نتوانید پایتان را از وبلاگم بیرون بگذارید اما افسوس!
بگذریم ... تمام این وراجیها را کردم که بگویم این بندهی خدا اخیراً آهنگهای خوبی خوانده که میتوانید با یکی دو جستجوی ساده آهنگهایش را دانلود کنید. فقط از من نخواهید که شریک جرمتان باشم و در پیدا کردن لینکها کمکتان کنم! خودتان بروید سعیتان را بکنید اما اگر لینکی پیدا نکردید و نشد و نخواستید و نتوانستید و هر اتفاق ناگوار دیگری که افتاد، شما را قسم میدهم بروید سیدیاش را بخرید. میخواهم بروم بهشت که اگر کنار دست بازیگرهای هالیوودی نیفتادم حداقل حوریهای بهشتی را از دست ندهم!
پینوشت:
در ضمن در این آلبوم، آهنگ «نمیدونی» احسان خواجه امیری به نظرم قشنگتر از بقیهی آهنگاشه!
در یکی از وبلاگها سؤالی دیدم که مدتها بود میخواستم در موردش حرف بزنم. دنبال بهانهای بودم برای گفتنش و حالا بهانهی لازم رو پیدا کردم! شوکا از خوانندههاش پرسیده بود اگر تمام شرایط مهیا بود و مانع و محدودیتی وجود نداشت دوست داشتید چهکاره میشدید؟ بهتر دیدم این سؤال رو در دورههای زمانی مختلف زندگیم تشریح کنم!
وقتی هفت ساله هستم:
نمیدونم چرا همهی اطرافیانم خلبانی رو دوست دارن! هر کسی رو که میبینم دلش میخواد خلبان بشه و البته تک و توکی هم هستن که دندونپزشکی رو دوست دارن یا میخوان مهندس راه و ساختمان بشن. اما به هر حال من آدم متفاوتی هستم؛ دلم میخواد جادوگر بشم! شعبدهباز نهها، جادوگر! برای این کارم دلیل کاملاً موجهی دارم و میخوام هر چیزی رو بتونم با یه «هجی مجی لاترجی» تبدیل به پول کنم و باهاش از این چیپسهای پلاستیکی و پفک نمکیهای پنج تومنی بخرم! نه اینکه آدم پولکیای باشم اما تصور اینکه مثلاً مسواکم رو تبدیل به اسکناس پونصد تومنی کنم یا خرچسونه رو تبدیل به ده تومنی، خیلی شیرینه! (اعتراف میکنم هنوز هم ته دلم یه خورده علاقه به این کار دارم! لذتبخش نیست اینکه آدم بتونه یه مگس که دو شاهی هم نمیارزه رو فوراً به تراول تبدیل کنه؟! به این فکر کنین که از یه کیسهی آشغال، پول چندهزار متر زمین در میاد!)
وقتی یازده ساله هستم:
آخ که چقدر فوتبالیست شدن رو دوست دارم! اساساً خودم رو بازیکن بالقوهی تیم ملی میدونم! دیدن چهرههایی مثل نادر محمدخانی حتی با اون سبیلهای قاجاریش هم اغواکنندهست! بله، من عاشق تمام بازیکنهای سبیلو و غیرسبیلوی فوتبال ایران هستم! تیم ملی از استرالیا برگشته و احمدرضا عابدزاده میره روی سن. میکروفن رو میگیره و آروم میگه سلام. تمام دخترها جیغ میزنن؛ چشمهام رو میبندم و خودم رو در حال شیرجه زدن زیر پای مهاجمان تیم ملی برزیل احساس میکنم! (عجب افتخاری بود پوشیدن پیراهن اون تیم ملی! تأکید میکنم، اون تیم ملی!!)
وقتی پانزده ساله هستم:
رئیس جمهور شدن گزینهی جذابیه! خاتمی رو دوست دارم و وقتی در فیلم تبلیغاتیش گریه میکنه، فرت و فرت اشک میریزم! تند تند اشکام رو پاک میکنم تا بقیه من رو در این حالت نبینن و تصمیم میگیرم رئیس جمهور بشم. من بلدم مملکت رو درست کنم و فک بحرانآفرینها رو خرد و خاکشیر کنم! اینکه میگفتن مرد که گریه نمیکنه کلاً کشک بود چون حتی مردی که رئیس جمهور باشه و تمام دنیا رو لبخندپیچ کنه هم میتونه گریه کنه! بذار برم دانشگاه، درس بخونم، یه کم بزرگتر شم، بذار رئیس جمهور بشم، میدونم چیکار کنم! خاتمی رو میکنم وزیر فرهنگ، رئیس جمهور بشو نیست که نیست! (عجب افتخاری بود رئیس جمهور ایران شدن! عجب افتخاری بود!!)
وقتی نوزده ساله هستم:
از کجا سر و سامان دادن به این سیستمها رو شروع کنم؟ از سیستمهای تولیدی یا سیستمهای خدماتی؟ از ایرانخودرو شروع میکنم! واقعاً خجالت هم خوب چیزیهها، اینم شد ماشین که اینا تولید میکنن؟! نه، کار کردن در ایرانخودرو هم خوب نیست! آدم باید خودش ارباب خودش باشه. یه شرکت تولیدی چندملیتی تأسیس میکنم که کل جهان رو تحت تأثیر قرار بده و سالیانه میلیاردها دلار سوددهی داشته باشه! مدیریتش میکنم، آن وقت لابد مشکل مالی هم ندارم، میشینم توی خونه و سفالگری میکنم!
وقتی بیست و سه ساله هستم:
با رئیس جمهور شدن نمیتونم این مملکت رو اصلاح کنم و سیستمهای تولیدی و خدماتی هم درست نمیشن. هر چقدر هم که دروازهبان خوبی باشم نمیتونم کاری کنم که تیم ملی با این وضعیت با برزیل رو در رو بشه. آهان، جادوگر میشم! مردهشور مسواک و خرچسونه و مگس و پول و تراول رو ببره! جادو و جنبلم رو صرف اصلاح مملکت میکنم و در ضمن به عنوان دروازهبان تیم ملی میرم جام جهانی! چه شیرجههایی که بزنم و چه توپهایی که از روی خط دروازه بکشم بیرون! از همون اولش هم میدونستم که آدم پولکیای نیستم و هنوز هم دلم برای مملکت و تیم ملی و ایرانخودرو و اینجور چیزا میتپه! بله، برای چنین مملکتی چنین جادوگری باید!!
پینوشت:
1. تنها پنجاه روز دیگر فرصت باقیست!
2. بروید اینجا و شوکا را در برگزاری بهتر اولین حرکت جدیدش یاری کنید.
3. جوابیهی بهار مهرگان به پست قبلیام را اینجا بخوانید.
4. قالبم را عوض نمیکنم، واقعیتش این است که حوصلهاش را ندارم. در ضمن میترسم نتوانم با قالب بعدی ارتباط عاطفی برقرار کنم و از دیدنش قالب تهی کنم! همین قالب فعلی را با تمام قهوهای بودن و سنگین بودنش تحمل میکنم! انگار جزئی از امضای وبلاگی من شده، مثل جسیکا آلبا، مثل شطرنج ...
سلام محمود عزیزم، خوبی؟! دماغت چاقه؟ رفیق مشترکمان هوگو جان چطور است؟
سه سال و خردهای میشود که میخواستم برایت نامه بنویسم. یکی میگفت اگر نامهام به دفترت برسد همینجوری بدون خواندن و جرینگی پنجاه هزار تومان پول میدهند!
هر چه با خودم فکر میکنم، میبینم خداییش پنجاه هزار تومان خیلی زیاد است! تا حالا فکر کردی با این همه پول نزدیک خانهی شما چند کیلو گوجهفرنگی میدهند؟ راستی با پنجاه هزار تومان چند کیلو سیبزمینی میشود خرید؟ با هر کیلو سیبزمینی چند تا رأی را میشود خرید؟ با هر رأی چند نفر را میشود ... ولش کن، دارم هذیان میگویم! هی حرف از خرید میزنم، باور کن دست خودم نیست! نمیدانم چرا این روزها هر جا که میروم حرف از خرید و خر و این چیزهاست. یک کلمهی دیگری هم میگویند ... پیوپلیست، پولوپیست، پوپولیست، نمیدانم! خلاصه یکی از این اسمهای خارجی هم رویت گذاشتهاند. فکر کنم یکجور پلوپز باشد! چیزی در مایههای همین تفال خودمان، حالا یک کمی باکلاستر!!
بگذریم ... حالا این پنجاه هزار تومان را چطور خرج کنیم؟ مگر در زندگیمان مشکلی جز گوجهفرنگی و سیبزمینی هم داریم؟! طلاق و بیکاری و مشکل مسکن و اینجور چیزهای ریزه میزه که خود به خود حل میشود!
دور آن هالهی نورت بگردم الهی! بیزحمت نامهام را بخوان، به جان خودم اصلاً پول مول نمیخواهم! میخواهم چند دقیقهای گپ بزنیم، گل بگیم، گل بشنفیم! بعداً برای دوستانم کلاس میگذارم که حتی با رئیس جمهورمان هم اختلاط کردهام!
وای ... نمیدانم چرا حالا که حس میکنم داری حرفهایم را میخوانی اینقدر دستپاچه شدم!
ای معجزهی هزارهی سوم! شنیدم یک جایی گفتی مردم ما از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع میگیرند. آخ گفتی! اصلاً مردهشور این دموکراسی را ببرد! یک وقت فکر نکنی اینها که الآن حالت تهوع دارند به خاطر مشکل و بدبختیشان استها، نه! به نظرم به خاطر این است که میبینند به آزادی بیان و افکار و اینها احترام میگذاری! چقدر گفتم محمود جان تو به درد ریاست جمهوری نمیخوری؟ چقدر گفتم خودت را به این چیزها آلوده نکن؟ باور کن برای خودت میگویم وگرنه برای من که فرقی ندارد!
یادت میآید یکبار گفته بودی در این دو سال در این کشور، معجزهی اقتصادی رخ داده است؟! چرا معجزات ورزشی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و هنری و چه و چه و چه را نگفتی؟ لابد نمیخواستی ریا شود! باور کن در آنها هم معجزه شده است! آمار تورم را داری؟ ببین با چه سرعتی دارد جلو میرود! بماند که تصادفات جادهای گوی سبقت را از تمام جهانیان ربوده! آُه آُه، یکی جلوی آن واردات گندم را بگیرد که کأنه رادرانر بیگ بیگ میکند و میشتابد! بماند که فحشا دارد مثل قورباغه میپرد! جام جهانی و سینمای ایران و مطبوعات و اینها هم که کلاً بماند!
کاش باز هم معجزه بشود! کاش 22 خرداد یک معجزهای حماسهای چیزی رخ دهد که مردم ما به یک دیکتاتور بالفطره رأی بدهند! هم تو قدری به استراحتت میرسی، هم ما یک کمی استراحت میکنیم و اساساً جهان هم یک استراحت مبسوطی میکند! میدانم که به فکر خودت نیستی اما دلت برای تک تک ملل دنیا میسوزد، بدفُرم هم میسوزد! هیچ وقت یادم نمیرود که گفته بودی اگر امارات پیشرفت کند، انگار ما پیشرفت کردهایم! راستی گفتم امارات؛ چه خبر از خلیج فارس؟ شنیدم برای اینکه پیشرفت کنند به ماهیهایش هم رحم نکردهاند! انگار ماهیهایمان کافی نبود، دختران ماهمان را دارند دسته دسته میبرند! البته پیشرفت آنها پیشرفت ماست دیگر! ما و آنها نداریم که!
دکتر جانم! ای نوستراداموس خندان! آن موقع که گفتی بهای 150 دلاری نفت بسیار پایین است و حدس زدی بهای آن به 200 دلار میرسد هنوز تو را خوب نشناخته بودم اما آن زمانی که گفتی نمیگذارند اوباما رئیس جمهور آمریکا شود و او رئیس جمهور نمیشود دیگر مطمئن شدم که تو استاد پیشگویی هستی! کاش باز هم از آن پیشبینیهای کوبندهات بکنی! تو را به جان موسیو گلابی، اگر میشود یک پیشبینی دوباره بکن و بگو خاتمی و میرحسین رئیس جمهور نمیشوند! با این وضعیت اگر کروبی هم نشود قبول است! اصلاً بگذار با هم صادق باشیم، پیشبینی کن و قول بده خودت رئیس جمهور میشوی، همین برای من کافیست! حالا هر کس نشد، نشد!
پینوشت:
تمام نقل قولهای فوق از جانب رئیس جمهور عین واقعیت است.

