قرار گذاشتیم سه‌شنبه بعد از ظهر برویم شمال، همراه چهار نفر از دوستان ذکور و سوار بر یکی دو تا از این ماشین‌های باکلاس! این دوست‌هایی که عرض کردم اساساً آدم‌های کله‌پوکی هستند. در روزهای عادی ولشان که کنی برای سبزی خریدن هم سوار ماشینشان می‌شوند، حتی برای سبزی پاک کردن! دور از جان شما وقتی می‌خواهند ناخنشان را مانیکور کنند اول سوار ماشینشان می‌شوند و بعد کارشان را انجام می‌دهند، اصلاً تا پایشان روی پدال نباشد پدیکورشان هم نمی‌آید!! حالا تا قرار شد ما راه بیفتیم یکی ماشینش ترکید و دیگری ماشینش تا کاپوت جمع شد! (من واقعاً معذرت می‌خواهم که این‌ها جمع شدنشان هم یک جورهایی بی‌ناموسی‌ست!) آخرش نتیجه این شد که پنج نفری سوار بر یک 206 نقلی عازم سفر شدیم!

            هر چند که پایمان خشک شده بود و گردنمان داشت خرد می‌شد اما سعی می‌کردیم خودمان را خوشحال و خندان نشان بدهیم! باورتان نمی‌شود اما وسط جاده با یکی از این آهنگ‌های خیلی جوات آن‌چنان شوری من را گرفت که نزدیک بود از ماشین پرت شوم بیرون! یک وقت‌هایی فکر می‌کردم نکند در غذای ناهارم اکسی چیزی انداخته بودند و خودم خبر ندارم!

            با این سرعتی که دارم پیش می‌روم هفت هشت پست طول می‌کشد تا در مورد مسافرتم بنویسم، اجازه بدهید یک جاهایی را با دور تند رد کنم ...

بالاخره رسیدیم به ویلایمان در طبقه‌ی سوم یک مجتمع چندده واحدی. باید می‌دیدید، دخترها همین‌جوری می‌آمدند و می‌رفتند! مثلاً می‌دیدیم چهار فروند خانم در حال حرکت به سمت ما هستند؛ یک لبخندی می‌زدیم و احیاناً چشمکی و چیزی، اما می‌آمدند از کنارمان رد می‌شدند و می‌رفتند طبقه‌ی ششم! بعد چند نفر دیگر می‌آمدند به طرفمان و ما تا می‌خواستیم ناز و عشوه بیاییم دوست‌پسرهایشان سر می‌رسیدند! البته درست نیست آدم پشت سر مردم حرف در بیاورد، شاید هم شوهرهایشان بودند، مطمئن نیستم!

            حالا این دیدن‌ها و آمدن‌ها و رفتن‌ها را داشته باشید. آن‌وقت دیگر خودتان می‌فهمید چقدر سخت است به خاطر سرمای هوا مجبور شوی چند شبی را در کنار علی و نقی و تقی بخوابی، باور کنید خیلی زجرآور است!

            باز دورم در حال کند شدن است ... این شب‌ها تمام شد و ما تصمیم به بازگشت گرفتیم. یک‌دفعه دیدیم یکی از این بنزهای پلیس دارد خیلی شیک دنبالمان می‌آید و می‌گوید شما سبقت غیرمجاز گرفته‌اید و باید ماشینتان را بخوابانیم. خیلی باحال بودند آن‌هایی که گفتند بزنید بغل، یکی‌شان شبیه همان آقاهه بود که هر شب نشانش می‌دهند! می‌گفت برایتان یک آژانس می‌گیریم اما الآن باید اعمال قانون شوید! سرتان را درد نیاورم، همه‌مان را اعمال قانون کردند و ماشینمان را هم بردند پارکینگ. نامردها از ما یک فیلم نصفه و نیمه هم نگرفتند که حداقل در تلویزیون نشانمان بدهند و معروف شویم!

آخرش قرار شد آن دوست صاحب ماشینمان همان‌جا بماند تا امروز صبح ماشینش را تحویل بگیرد و برگردد. ما هم وسایلمان را چپاندیم در یک پیکان زمان قلقله‌میرزا و خیلی شیک چهار نفری برگشتیم!

            القصه اگر پنج پسر را بفرستی شمال، موقع برگشت هیچی هیچی که نشده باشند هفت نفر شده‌اند ولی ما تنها پسرهایی هستیم در دنیا که پنج نفری به همراه یک ماشین رفتیم و چهار نفری بدون ماشین و دست از پا درازتر برگشتیم! البته یک وقت فکر نکنید ما خیلی آدم‌های خوبی هستیم‌ها، نه! راستش امکانات نداشتیم!

 

پی‌نوشت:

           

1.       در مورد قالب چند نفر آمدند، یک تعارفی زدند و رفتند. حالا خودم هم خجالت می‌کشم بروم بگویم چه شد آن حرف‌هایی که زدید! اگر چند سال دیگر آمدید و دیدید قالب وبلاگم هیچ تغییری نکرده، در جریان باشید که آن‌ها هم‌چنان تعارف می‌زنند و من کماکان خجالت می‌کشم! در این مملکت شرم و حیا همیشه باعث می‌شود کار آدم را عقب بیندازند!

2.       از سفر که برگشتم دیدم نصف وبلاگ‌هایی که می‌خواندم filتر شده است! به جان خودم این‌هایی که وبلاگشان این‌جوری شده همه‌شان آدم حسابی بودند اما گویا استفاده از کلماتی مثل خیار و سوسیس هم برای غیورمردان filترگذار سوء تعبیر به همراه دارد! بزنم به تخته، وبلاگ من کماکان سرحال و قبراق است. آخ حال می‌دهد آدم هر چه خواست بنویسد و هیچ کاری هم به کارش نداشته باشند!

شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

خداییش آدم برای شما اعتراف هم نمی‌تواند بکند! فکر کردید چون یک پست عاشقانه گذاشتم می‌توانید از دست وراجی‌های من راحت شوید؟ فکر کردید چون مادام گلابی از این به بعد وبلاگم را می‌خواند جا می‌زنم؟! هنوز من را نشناختید، گلابی هستم اما برگ چغندر که نیستم! نکند انتظار دارید از این به بعد هم وقتی به وبلاگم می‌آیید کادری باز شود و بگوید «به کلبه‌ی عشق ما خوش آمدید» و برایتان آرزوی دقایق خوشی را در این وبلاگ بکند؟!

راستش را بخواهید مادام گلابی یکی دو شب پیش به من گفت توانایی این را دارم که در آینده چیزی شبیه به ابراهیم رها یا ژوله بشوم. البته من در ادامه‌ی تواضعم گفتم نمی‌شود و این‌جور حرف‌ها ولی بعدش دیدم آدمی را در همین وبلاگستان می‌شناسم که حرف‌هایی نسبتاً بامزه می‌زند و فوراً صدها نفر قربان صدقه‌اش می‌روند (اسم آن آدم را نمی‌توانم بگویم اما همین‌قدر بدانید که با «شب‌گیـ» شروع می‌شود!) با این اوصاف اصلاً بعید نیست من با این همه استعدادم چند روز دیگر نویسنده‌ی سریال‌های طنز نودشبی بشوم یا بخش اعظمی از بار طنز این مملکت را به دوش بکشم!

همه‎ی این‌ها را گفتم که بدانید قرار نیست از این به بعد در این وبلاگ خبری از جسیکا آلبا نباشد یا مثلاً شطرنج جای خودش را به یک ورزش دیگر بدهد! اصلاً می‌دانید؟ اگر نویسنده‌ی سریال‌های تلویزیونی شدم جسیکا آلبا را هم می‌آورم تا با آن میمیک فوق‌العاده‌اش نقش زن چندهزار چهره را بازی کند!

خلاصه این‌که همه چیز مثل قدیم است و قرار نیست اتفاق خاصی هم بیفتد! نه در این وبلاگ و نه در رابطه‌ی من و مادام گلابی! همین الآن هم می‌روم بهش زنگ می‌زنم و مراتب ارادت خودم را اعلام می‌کنم! جسیکا آلبا فقط قیافه دارد اما مادام گلابی قیافه و سجایای اخلاقی و فضائل انسانی و همه‌ی این‌جور چیزها را با هم دارد!

چی؟ این‌ها را به خاطر این گفتم که می‌دانم از این به بعد مادام گلابی این‌جا را می‌خواند؟! واقعاً که! شما همان دست‌های پشت پرده‌ای هستید که با انواع و اقسام ژانگولربازی‌ها می‌خواهید جلوی پیشرفت من را بگیرید، نمی‌خواهید نویسنده شوم، حسودی‌تان می‌شود دیالوگ‌های جسیکا آلبا را من بنویسم، اصلاً از همان روز اول هم می‌دانستم یک ریگی به کفشتان است ... هنوز که پله‌های ترقی را طی نکرده‌ام این‌جوری جفت‌پا گرفتن را شروع کرده‌اید، به آن بالای نردبان ترقی برسم حتماً لنگه کفشی چیزی هم به سمتم پرتاب می‌کنید!

فکر نکنید نمی‌فهمم‌ها، اتفاقاً اسم همه‌ی جفت‌پابگیرها را یادداشت کرده‌ام. حیف که الآن می‌خواهم بروم ابراز ارادت کنم و وقت ندارم اما بعداً و سر فرصت حال همه‌شان را خواهم گرفت، حالا ببینید کِی گفتم!

 

پی‌نوشت:

 

بالاخره تصمیم گرفتم قالب وبلاگم را عوض کنم. چیزی که مد نظرم هست قالبی‌ست ساده و سبک و به دور از هر گونه ژانگولربازی که فرتی بالا بیاید! در این سایت‌های معروف طراحی قالب چیز خوبی پیدا نکردم و هر کدامشان هم که خوب بود با پرشین‌بلاگ سازگار نبود. کیست مرا یاری دهد؟! حداقل اگر می‌شود چند سایت خوب معرفی کنید که بروم یک چیز دندانگیری از داخلشان در بیاورم! دیگر حرص خودم هم در آمده از سرعت پایین بالا آمدن وبلاگم!

دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

هر چی می‌گذره بیشتر احساس می‌کنم یک فرق اساسی با بقیه دارم. هیچ چیزم مثل آدمیزاد نیست، حتی دل به دریا زدنم! امروز دلم رو به دریا زدم و گندی بالا آوردم که نگو! چرا؟ توضیح می‌دم!

بعد از خوردن ناهار و در مسیر برگشت، مدام به خودم می‌گفتم بگو. بعدش می‌گفتم ولش کن، گفتن نداره! دو سه ماهیه که نتونسته بودم با خودم به تفاهم برسم سرِ گفتن یا نگفتن. یادم نیست دقیقاً از کِی دلم می‌خواست به مادام گلابی بگم وبلاگی دارم و می‌نویسم. همه چیز ناگهانی بود. اصلاً نفهمیدم چی شد که خواننده‌های این‌جا زیاد شدن، اون هم این‌قدر! حالا که وبلاگ شده بود بخشی از زندگی من، مادام گلابی هم باید می‌دونست. دوست نداشتم چیزی رو ازش مخفی کنم، به هیچ قیمتی و به هیچ دلیلی ...

معمولاً دنبال یک مقدمه‌چینی هستم برای این‌که شروع به گفتن کنم؛ همون کاری که در پست‌های وبلاگم هم می‌کنم! تنها چیزی که می‌دونستم اینه که وبلاگ توکا رو می‌خونه اما نمی‌دونستم توکا رو چطور می‌شه به موسیو گلابی مرتبط کرد! نه اهل کلاه گذاشتن هستم، نه کچلم، نه طراح خوبی هستم و نه هیچ چیز دیگه!

در اوج ناامیدی پرسیدم دیگه چه وبلاگی رو می‌خونی؟ گفت یه خانومی هست که ام‌اس داره، وبلاگ اونم می‌خونم. شکی نداشتم که در مورد ویولت حرف می‌زنه. گفتم ویولت؟ چشاش گرد شد! به نظرش من هیچ‌وقت وبلاگی نمی‌خوندم یا شاید هم اصلاً انتظار نداشت بدونم وبلاگ چیه!

راستش انتظار نداشتم مادام گلابی هم قبلاً وبلاگم رو خونده باشه اما وقتی گفتم من با اسم موسیو گلابی می‌نویسم بلافاصله گفت اون تویی؟! شبیه به یک شوک بود این‌که بدونه چنین وبلاگی هست و یکی دو بار هم بخونه اما حتی حوصله نکنه دوباره برگرده برای خوندنش ... مادام گلابی اگر این‌جا نقش اول رو نداره حداقل نقش دوم رو که داره. شاید هم گاهی نقش اول، در وبلاگی که نویسنده‌ش حتی نقش دوم بودن رو در کنار اون دوست داره ...

کاش وبلاگم هیچ خواننده‌ای نداشت. کاش این وبلاگ‌نویسی نمی‌شد بخشی از زندگی من. کاش اون‌قدر پررنگ نمی‌شد که بخوام بگم. کاش وبلاگم رو قبلاً ندیده بود. اما هنوزم نیمه‌ی پری از لیوان مونده! حداقل می‌تونم خوشحال باشم که خوشش نیومده بود. اگر همیشه این‌جا رو می‌خوند و مشتری دائمی می‌شد قبل از این‌که حرفی بزنم می‌فهمید موسیو گلابی‌ای که شیش ماهه می‌نویسه همونیه که شیش ساله می‌شناسه. باید از زبون خودم می‌شنید، این‌جوری همه چیز قدری بهتره ...

خوشحالم. می‌تونم بازم ادعا کنم هیچ چیزی ندارم که ازش مخفی کرده باشم اما ... فکر می‌کنم یک جمله‌ی لعنتی کار خودش رو کرد. جمله‌ای که یادم نیست اما خوب یادمه سکوت اون و اشکی که در چشمای من حلقه زد ... راستی چرا چیز دیگه‌ای یادم نمیاد؟ بعدش چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ آروم می‌رفتم؟ ماشینا سریع رد می‌شدن؟ داشتیم تصادف می‌کردیم؟ خودم هم یادم نیست. انگار گفتم دیگه نمی‌نویسم و اصرار کردی بازم بنویسم تا تو هم بخونی و حالا سکوت من ... اون موقع اشک توی چشمای تو هم حلقه زد، نه؟

چطوری رسیدم خونه؟ چرا تا چند ساعت چیزی نگفتم و فقط سکوت کردم؟ شاید برای جفتمون یک کمی فکر کردن توی آرامش بهتر بود، نبود؟ نه، حداقل تو می‌دونی که اون‌قدرها هم منطقی نیستم! داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که چی بگم ...

راستی بعد از مدت‌ها مزه‌ی ناهاری که با هم خوردیم یادم نمیاد. چرا هیچ چیزی از اون مرغ سوخاری خوشمزه یادم نیست؟ مگه نه این‌که وقتی آدم مهمون باشه مزه‌ی غذا بیشتر یادش می‌مونه؟! من که مهمون تو بودم، پس چرا هیچی یادم نمونده؟ چرا فقط اون سکوت توی ماشین یادمه؟ راستی چرا مادام؟!

اصلاً چرا اولش که این پست شروع شد داشتم با خواننده‌های وبلاگم حرف می‌زدم و آخرش تو شدی مخاطب تمام جمله‌هام؟ می‌دونی؟ نمی‌دونی؟ اما فکر کنم من می‌دونم! عادت کردم وقتی جایی هستی، حضور بقیه رو احساس نکنم!

می‌بینی بازم تا پای تو اومد وسط، هول شدم و حرف زدن یادم رفت؟ می‌بینی همه‌ی جمله‌هام بی‌سر و ته شدن؟!

چرا دارم اینا رو این‌جا بهت می‌گم؟ مگه اینا رو نمی‌دونی؟ مگه اینا رو نمی‌شد جور دیگه‌ای بهت بگم؟ مگه این‌جا همیشه پست‌هاش طنز نبود؟ مگه قرار نبود پست قبلی مدت بیشتری بمونه؟ پس چرا زودتر از همیشه آپ کردم؟ چرا این‌جوری شد؟ آهان، یادم افتاد! وقتی تو هستی من همه چیز رو فراموش می‌کنم، قول و قرارهام رو با صدها آدم دیگه و حتی با خودم!

راستی مادام! فکر نکنی من همیشه پست‌هام این‌قدر آشفته‌ست! به خدا همه شاهدن، فقط الآن یه خورده هول شدم. سخته آدم برای کسی بنویسه که نوشتن رو از خودش یاد گرفته، باور کن خیلی سخته ...

 

پی‌نوشت:

 

1.       راستی می‌دونستی تو تنها کسی هستی که می‌تونه من رو مجبور کنه یهو وسط یه سری پست‌های طنز، پست عاشقانه بذارم؟ اگه تا حالا نمی‌دونستی از این به بعد بدون!

2.       نمی‌دونم چرا بقیه‌ی خواننده‌هام رو فراموش کردم، ببخشید! شما هم اگه نمی‌دونستین بدونین!

3.       آخیش‌ش‌ش‌ش ... الآن راحت‌ترم!

جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

نمی‌شود که هی من بنویسم و هی شما بخوانید و بروید! همیشه شعبان، یک‌بار هم رمضان! این‌بار همه چیز متفاوت است؛ شما در کامنت‌دانی می‌نویسید و من می‌خوانم! آن‌قدر همه چیز متفاوت است که بعد از خواندن هم نمی‌روم، می‌مانم!

می‌خواهم بدانم که موسیو گلابی از نظر شما چگونه آدمی‌ست؟ نقاط ضعفش چه چیزهایی‌ست؟ اگر بخواهید انتقاد کنید و به او فحش بدهید چه حرف‌هایی برای گفتن دارید؟ می‌دانم بعضی‌هایتان یک مقداری بیش از حد به من لطف دارید اما واقعاً دلم می‌خواهد دو کلام حرف حساب بزنید، به دور از تعارفات و بدون گفتن جمله‌هایی مثل این‌که وبلاگ بسیار جالبی داری!

می‌دانم حرف‌هایم گیجتان کرد! خب اصلاً اجازه بدهید یک‌جور دیگر سؤالم را بپرسم. موسیو گلابی و وبلاگش را نقد کنید (2 نمره) و جایزه بگیرید (18 نمره)!

  

پی‌نوشت:

 

1.       تعداد کاراکترهای کامنت‌هایتان از یک مقداری که بیشتر شود، پرشین‌بلاگ انتهایش را حذف می‌کند! اگر از دست من، دل پُری دارید و انتقادتان طولانی می‌شود لطف کنید و آن را در دو یا چند بخش مجزا بنویسید ... دلم می‌خواهد تا انتهایش را بخوانم!

2.       این‌جا را هم ببینید: زن‌بازی (استفاده‌ی ابزاری از زن!)

  

بعداً اضافه شد:

 

دلم میخواد پست بعدی رو قدری دیرتر بذارم تا نظرات آدمهای بیشتری رو بخونم ... جواب کامنتها رو هم در حد توانم دادم و خواهم داد!

سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

نمی‌دانم چرا وبلاگرها دلشان می‌خواهد من را به بازی‌های سخت دعوت کنند. شاید می‌خواهند انتقام بگیرند، حالا انتقام چه چیزی را، خودم هم نمی‌دانم! به نظرم خودشان هم نمی‌دانند! من در بازی کردن اصولاً تنبل هستم و موضوع بازی هم مزید بر علت شده تا این بازی برایم سخت‌تر شود! موضوع بازی این است که قوانین زندگی خودم رو بنویسم و این برای منی که اصولاً زندگی قانونمندی ندارم اساساً سخت و حتی نشدنی‌ست! به هر حال از همه‌ی دوستانی که به این بازی دعوتم کردند متشکرم و می‌خواهم ثابت کنم مرد روزهای سخت و نشدنی هستم!

قبل از نوشتن قوانینم می‌خواهم یک مقدمه هم بنویسم! اکثر وبلاگرهایی که این بازی را انجام دادند جوری نوشتند که انگار یک پیامبر جدید هستند و به شخصه کیف می‌کردم از این‌که قوانین دلچسبشان را می‌خواندم! خلاصه در جریان باشید که درست است در دنیای واقعی شانس نداشتم اما در دنیای مجازی چند تا از دوستانم پیامبر هستند و وجود این دوستان، کار را برای من واقعاً سخت‌تر کرده است!

پیش خودم فکر کردم یک سری جمله‌های خوب از اینترنت پیدا کرده و کپی پیست کنم اما دیدم احتمالاً خواهید فهمید که حرف‌هایی که می‌زنم از بیخ و بُن دروغ است و آبرویم خواهد رفت! اجازه بدهید در انجام این بازی، مثل یک انسان متشخص و متمدن با خودم و شما صادق باشم! این نکته را هم خاطرنشان می‌کنم که این قوانین منحصر به خودم هستند و امیدوارم از این کارها الگوبرداری نکنید؛ انصافاً بیشترشان مایه‌ی آبروریزی هستند!

1.       شب‌ها زمان بهتری برای زندگی کردن هستند پس شب‌ها بایستی حتماً بیدار بود!

2.       زندگی را نبایستی چندان جدی گرفت چون جداً یک شوخی‌ست! تمام کسانی هم که می‌گویند زندگی خیلی جدی‌ست حتماً شوخی می‌کنند! (قبول دارم که خیلی سخت شد!)

3.       خودم تا حالا آن‌قدر شکست خورده‌ام که نگو اما شکست خوردن به مراتب بهتر از تسلیم شدن است!

4.       آدمیزاد بدون دوش گرفتن از خانه خارج نمی‌شود! حتی اوقات فراغت را هم می‌شود با دوش گرفتن پُر کرد!

5.       درست است که می‌گویند هر عملی را عکس‌العملی‌ست اما حتماً نباید مساوی همان عمل باشد! گاهی سکوت می‌تواند یک عکس‌العمل بهتر باشد. مطمئن باشید آن بنده‌خدایی که گفت «سکوت سرشار از ناگفته‌هاست» یک چیزی می‌دانست که گفت!

6.       درس را که در طول ترم نمی‌خوانند، می‌گذارند شب امتحان می‌خوانند! اصولاً طول ترم چیز به درد نخور و چرت و پرتی‌ست!

7.       نباید با آدم کله‌پوک دهان به دهان شد! او در کله‌پوکی خودش خواهد ماند و این کار فقط اعصاب خود آدم را خراب می‌کند! ببخشیدها اما آدمی که این را نداند حتماً خودش هم کله‌پوک است!

8.       سعی می‌کنم دروغ نگویم چون معمولاً هر وقت که دروغ گفته‎ام گندش بعد از مدتی در آمده!

9.       بهشت زیر پای مادران است و فرزند صالح گلی‌ست از گل‌های بهشت! در دنیا، با هر کسی می‌شود تُندی کرد اما با مادرها نمی‌شود، خداییش گناه دارند!

10.   خوردن و مُردن بِه از نخوردن و مُردن! (این جمله را یکی از دوستان پدرم هم معمولاً موقع شام می‌گوید و ماهی یکی دو بار درآمد خانواده‌مان را به طرفة‌العینی هاپولی می‌کند!)

11.   صرفه‎جویی در مصرف آب و برق و این‌ها لازم است و رعایت الگوی مصرف نیز بایستی همواره مورد توجه قرار گیرد! (البته این‌را چون موضوع روز بود مطرح کردم و بند چهارم نشان می‌دهد که این مورد از قوانین زندگی من نیست!)

12.   پرسپولیس در همه حال سرور استقلال است، حتی اگر هفت هشت رده پایین‌تر باشد! جدول مسابقات در این مورد نقشی شبیه کشک را ایفا می‌کند!

13.   دزدی خیلی کار بدی‌ست اما نامردی از آن هم بدتر است! کلاً نامردی از هر کار دیگری بدتر است و یک آدم اگر اسب باشد بهتر از این است که نامرد باشد!

 

پی‌نوشت:

 

1.       سیزده مورد گفتم برای این‌که فکر نکنید خرافاتی‌ام! در ضمن همه‌شان جدی بود با این‌که شاید لحن شوخی داشتند!

2.       هر کسی هم دلش خواست به این بازی دعوت است!

جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

پست قبلی را در مورد افتخاراتم نوشته بودم! اما در زندگی همه‌مان مواردی‌ست که در مقاطع زمانی مختلف مایه‌ی خجالت، سرافکندگی یا آبروریزی بوده یا هستند! بد ندیدم لیستی هم از آن‌ها بنویسم برای دوستانی که من را یک خودشیفته‌ی تمام عیار دانسته‌اند، بالاخره آن‌ها هم دل دارند!

 

موارد حیوانی:

1.       تا هفت هشت سالگی قورباغه و لاک‌پشت را با هم اشتباه می‌گرفتم!

2.       تا زمانی که مدرسه نرفته بودم به گوساله می‌گفتم بچه گاو یا گاو کوچولو!

3.       هیچ‎وقت نفهمیدم مرغها چگونه باردار می‌شوند! (لطفاً در کامنت‌هایتان این موضوع را برایم روشن کنید چون سال‌هاست در خماری به سر می‎برم!)

 

موارد رفاقتی:

4.       تمام دوستان واقعی‌ام بدون استثنا از من بزرگ‌ترند!

5.       یکی از صمیمی‌ترین دوستانم در دانشگاه آن‌قدر مشروط شد که اخراجش کردند! فکر کنم ظرف 10 ترم، روی هم رفته 70 واحد هم پاس نکرد!

6.       در دانشگاه دوستی داشتم که وقتی دختری را در خیابان می‌دید خیلی حرف‌های زشتی می‌زد که البته به نظر خودش حرف‌های بامزه‌ای بودند! خدا را شکر ارتباطم با او قطع شده!!

7.       خانه‌ی بغلی دانشکده‌مان چیز بود! چی می‌گن؟! چیزه ... چه جوری بگم؟ خانم‌های بد می‌رفتند اون‌جا کارهای بدی انجام می‌دادند! سرافکندگی‌اش آن‌جاست که رئیس تشکیلاتشان پیرزنی بود حدوداً هشتاد ساله و من رو خیلی دوست داشت!

8.       دوست پسر احمدی‌نژاد دوست و هم‌کلاسی من است! (لطفاً سه کلمه‌ی اول این جمله را اشتباه نخوانید! منظورم این است که احمدی‌نژاد یک پسری دارد که دوست او با من دوست و هم‌کلاسی‌ست! اوووف، امیدوارم فهمیده باشید!!)

9.       دوستان واقعی‌ام می‌گویند باهوش هستم و این مشخص می‌کند هوش دوستانم در سطحی‌ست که باهوششان من هستم!

 

موارد سیاسی:

10.   در کشورم پرچم کشورهای دیگه را آتش می‌زنند و از این موضوع با افتخار یاد می‌کنند!

11.   هیچ کدام از کشورهای اروپایی جزو کشورهای دوست و برادرمان نیستند و مدام داریم با سنگال، بورکینافاسو و ونزوئلا پیوند برادری می‌بندیم!

 

موارد مذهبی:

12.   راهنمایی که بودم سر صف قرآن می‌خواندم، یک خط را جا انداختم! تا این‌جایش اشکالی ندارد اما نمی‌دانم چرا وقتی بلافاصله گفتم ببخشید و از اول خواندم، همه خندیدند! دیگر هم نگذاشتند قرآن بخوانم!!

13.   تا چند سال نمی‌دانستم امام محمدتقی امام نهم است یا دهم و ایشان را با امام علی‌النقی اشتباه می‌کردم! البته آن چند سال و این آبروریزی هم‌چنان ادامه دارد!

 

موارد علمی:

14.   یک بار انشا را شدم هشت! موضوع انشا این بود که هر چه در مورد امام حسین می‌دانید بنویسید! (ضمناً این مورد علمی مذهبی‌ست!)

15.   معلم فیزیک دبیرستانم را با گچ زدم، فهمید! تا آخر ترم سر کلاس راهم نداد!

16.   یک بار به یکی از استادهای دانشگاه فحش ناموسی دادم، پشت سرم بود! (کارم علمی نبود اما محیطش که علمی بود!)

17.   آخرین واحدی که در دانشگاه پاس کردم شیمی بود!

18.   یادتون میاد گفته بودم در کنکور رتبه‌ی چهارم شدم؟ یادم رفت جایزه‌اش را بگیرم!

 

موارد هنری:

19.   خواننده‌ی مورد علاقه‌ام شهرام شب‌پره است! با داود بهبودی هم خیلی حال می‌کنم! (البته بیشتر برای شما مایه‌ی آبروریزی‌ست که خواننده‌های مورد علاقه‌تان افراد دیگری هستند!)

20.   اگر بخواهم آهنگ خارجی گوش کنم آکوآ را انتخاب می‌کنم!

21.   اگر بگویند بین پاپ و جسیکا آلبا می‌خواهی با کدامشان شام بخوری دومی را انتخاب می‌کنم! کلاً گزینه‌ی اول هر چه باشد من این گزینه‌ی دوم را انتخاب می‌کنم! (توضیح: لطفاً گزینه‌ی اول مادام گلابی نباشد یا اگر هست با گزینه‌ی دوم جابجا شود! آخ ماااادر جان!!)

22.   عاشق پرین و سفیدبرفی بوده‌ام! (ربطش در این است که این خارجی‌ها واقعاً هنرمند هستند که توانستند این‌ها را در سنین کودکی به جای آدم واقعی به خورد من بدهند!)

23.   وقتی فیلم سینمایی کلاه قرمزی را در دوران کودکی دیدم خیلی گریه کردم!

24.   در ضمن یک بار هم به خاطر ندیدن کارتون فوتبالیست‌ها گریه کردم! بعدها فهمیدم در آن قسمتی که ندیدم، توپ عملاً حدود چند سانت جلو رفته و چیز خاصی را از دست نداده‌ام! در قسمت بعدی هم توپ مذکور چند سانت دیگر جلو رفت!

 

موارد ورزشی:

25.   تمام فک و فامیلمان استقلالی هستند!

26.   تیم محبوب من، منچستریونایتد، همین چند روز پیش مؤفق شد با چهار گل تیم لیورپول را شکست بخورد!

27.   یک زمانی خیلی علی دایی را دوست داشتم!

 

موارد وبلاگی:

28.   در یکی از پست‌هایم به اشتباه جای موسیو گلابی اسم واقعی‌ام را نوشتم و تا چند ساعت هم همان‌طور ماند!

29.   یک پستی نوشته بودم تحت عنوان من، محسن و تجاوز به عنف! بعضی‌ها پی‌نوشتش را نخواندند!!

 

موارد ادبی:

30.   صد سال تنهایی را فقط تا صفحه‌ی پنجاه توانستم تحمل کنم و هیچ‌وقت هم کتابی از گابریل گارسیا مارکز نخوانده‌ام!

31.   از آلبر کامو هم همین‌طور!

32.   کتاب‌های دانیل استیل، فهیمه رحیمی و م. مؤدب‌پور را خوانده‌ام! خواندن این کتاب‌ها را به تمام دختران دبیرستانی هم پیشنهاد می‌کنم!

 

موارد متفرقه:

33.   امتحان آیین‌نامه را یک بار رد شده‌ام!

34.   یکی از همسایه‌هایمان در کار قاچاق مشروب بود، یک شب آمدند جور و پلاسش را جمع کردند!

35.   علی‌رغم این‌که خرس گنده‌ای هستم تا پارسال به دسته کلیدم یک عروسک جوجه‌تیغی آویزان بود! بیژن نام داشت و همه‌ی دوستانم به آن احترام می‌گذاشتند، یادش به خیر!

36.   یک روز در تخته چهار پنج بار پشت سر هم جفت شش آوردم و دوستم فکر کرد من فقط با تاس می‌برم!

37.   در تنبلی چندین و چند سور به مرحوم حسن کچل زده‌ام!

38.   با این‌که مدت‌هاست هواپیمای آتاری و قارچ‌خور بازی نکرده‌ام ولی بازی‌های محبوب من هستند!

39.   یک بار با یکی دعوا کردم و شدیداً در حال کتک خوردن بودم! خدا رو شکر دوستم از راه رسید و او هم مشغول کتک خوردن شد تا من قدری استراحت کنم! برادرم چند دقیقه بعد آمد و طرف را له کرد!!

40.   در زمینه‌ی شناخت تهران بسیار خنگ هستم و نمی‌توانم در خیابان مسیریابی کنم!

41.   یک بار آن‌قدر حرص مادرم را در آوردم که من را با دسته‌ی مگس‌کش به شدت زد! دسته‌ی مگس‌کش بعد از دو سه ضربه شکست که این اتفاق نه به‌خاطر قدرت بدنی بنده بلکه از شدت ضربات آن بزرگوار بود!

 

موارد خانوادگی:

42.   دو ماه آخر زمستان شومینه‌ی خانه‌مان روشن نمی‌شد و هیچ‌کس هم اقدامی برای درست کردنش نکرد! همه‌مان هم نوبتی سرما می‌خوردیم!! ما خانواده‌ی قماربازی نیستیم ولی سور زدن به حسن کچل را خیلی دوست داریم!

43.   برادرم با یک پسر بسیار بی‌تربیت دوست بود! این پسر همان آقایی‌ست که در بند 34 در موردش نوشتم!

44.   برادرزاده‌ام تا دو سه ماه پیش من را به اسم صدا نزده بود! البته ایشان یک ساله و نیمه هستند!

 

45.   خوانندگان وبلاگم خیلی خوششان آمده که دارم این‌ها را می‌نویسم و با اشتیاق این پست را دنبال می‌کنند! اما باور کنید تمام شد! حداقل فعلاً چیز دیگری به خاطرم نمی‌رسد!!

دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

با الهام از این پست بسیار قدیمی، افتخارات خودم رو طبقه‌بندی کرده و به سمع و نظر شما می‌رسونم! اگر واقعاً تمایل به شناخت بیشتر من دارید خوندن این پست رو به شما توصیه می‌کنم ...

 

افتخارات علمی:

1.       چهار ساله بودم که برنامه‌ی نهضت سوادآموزی رو از تلویزیون نگاه می‌کردم و به صورت کاملاً خودکار و مستقل، خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم.

2.       پنجم ابتدایی که بودم روزی دو بار از کلاس اخراج می‌شدم و از لجم روی دیوارهای مدرسه خط می‌کشیدم!

3.       دوم دبستان و اول راهنمایی قرار بود از مدرسه اخراج بشم اما به خاطر درس‌خون بودنم و اشک تمساحی که می‌ریختم گذشت کردن!

4.       یک سال طراح سؤالات آخر ترم فارسی کلاسمون بودم! اون امتحان رو بیست شدم در حالی که میانگین نمره‌ی کلاس حدود 8 بود! در ضمن یکی از دوستام من رو به صورت رایگان به گیم‌نت دعوت کرد، سؤالات رو بهش دادم؛ اون‌قدر ذوق کرد که نگو!

5.       دینی و زبان رو در کنکور سراسری 100 درصد زدم و عربی رو 94 درصد! (اشک در چشم‌هام حلقه زد الآن!)

6.       برادرم می‌گفت نمی‌تونی عمران دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز قبول شی! برای پوززنی اون هم که شده با این‌که از عمران خوشم نمی‌اومد عمران تهران مرکز رو انتخاب کردم و قبول هم شدم اما رفتم صنایع خواجه نصیر خوندم!

7.       تمام دوستام سعی کردن من رو در مدت دانشجویی با یکی از دخترهای هم‌ورودی و هم‌رشته پیوند بدن اما من به مادام گلابی وفادار موندم! اون دختر سابق الآن شوهر کرده و خارج از کشوره! (البته این افتخار علمی نیست ولی چون در محیط علمی رخ داده من در این قسمت آوردم!)

8.       حدود 120 واحد از واحدهای لیسانسم رو با تقلب پاس کردم اما هیچ‌کس نتونست ازم تقلب بگیره! افتخارآمیزتر از اون اینه که چند تا از مراقب‌هامون بی‌سیم داشتن؛ یه وقت فکر نکنین از این مراقب‌های پپه بودن!

9.       در امتحان پایان ترم درس انقلاب حدود 200 نفر شرکت کردن و فقط من 20 شدم! لازم به ذکره که این بند ارتباط تنگاتنگی با بند 8 داره!

10.   یکی دو ماه آخر قبل از کنکور فوق لیسانس رو درس نخوندم و تا لنگ ظهر می‌خوابیدم! بعدش هم اکثراً با دوستام تفریح می‌کردم و شب بر می‌گشتم خونه!

11.   در کنکور فوق لیسانس بین چند هزار نفر رتبه‌ی چهارم شدم!

12.   دکتر جعفرنژاد که کارش خیلی درسته استادمه و به من چند بار گفته دانشجوی بی‌انضباط و بی‌تربیتی هستم! دکتر محمدخان هم که وزیر اقتصاد دولت هاشمی بوده و رفیق فابریک ایشان است استادم بوده و با هم یک بار رفتیم فرحزاد!

 

افتخارات ورزشی:

13.   طرفدار پرسپولیس و منچستریونایتد هستم و از بایرن‌مونیخ متنفرم!

14.   یک فصل، تمام بازی‌های پرسپولیس رو که در ورزشگاه آزادی برگزار شد از نزدیک تماشا کردم و همه اون‌جا لات و لوت بودن! توصیه می‌کنم بچه‌هاتون رو نبرین استادیوم، دستشویی‌هاش هم واقعاً کثیفه!

15.   یک بازی که تماشاچیان پرسپولیس رو به خاطر توهین به داور محروم کردن، من اصلاً به داور فحش ندادم و همش به علی دایی فحش می‌دادم! بعدها فهمیدم فحش دادن کلاً کار بدیه و از اون تاریخ هم استادیوم نرفتم دیگه!

16.   گل کوچیک رو به صورت حرفه‌ای بازی کنم و در یکی از مسابقات در محله‌مون حدود 10 سال پیش بین بیست سی تا تیم اول شدیم! در بازی فینال همه‌ی گل‌های تیمم رو من زدم و یک هیچ بردیم!

17.   خیلی خوب لایی می‌زنم و یک بار اون‌قدر به دوستم لایی زدم که با من دعوا کرد! حتی موقعی که تکل‌های دوپا هم می‌زد لایی می‌خورد! از قضا دفاع آخر تیم دانشکده‌مون بود و جزو معدود دوستامه که این وبلاگ رو می‌خونه! یک بار هم به چهار نفر پشت سر هم لایی زدم که اون‌قدر خنده‌م گرفت نتونستم دروازه‌ی خالی رو باز کنم!

18.   در راه دروازه‌بانی بیش از ده بار شکستن دست و انگشت رو تجربه کردم و در نهایت هم یک بار دستم رو در همین راه اون‌قدر بد شکستم که عملش کردن! پنالتی‌گیر خوبی هم هستم! در سنین مختلف الگوی دروازه‌بان‎هایی نظیر پیتر اشمایکل، والتر زنگا و احمدرضا عابدزاده هم بوده‌ام! (واقعیت اینه که باید جمله‌ی آخر رو برعکس کنین!)

19.   معلم ورزشم ناصر قصاب بود که در دوران بازیگری با تیم پاس قهرمان آسیا شده بود. می‌خواست من رو ببره دروازه‌بان تیم فوتسال استقلال کنه که مامانم گفت شیرم رو حلالت نمی‌کنم! (البته همون یکی دو لیتر شیری که بیست و اندی سال پیش خوردم تا حالا بارها مانع از دستیابی من به مؤفقیت‌های بزرگ شده!)

20.   فیروز کریمی می‌خواست بهم یاد داده که چطوری اوت دوستی پرتاب کنم اما اون‌قدر در این زمینه بی‌استعداد بودم که ناراحت شد و رفت به یکی دیگه از دوستام یاد داد! به هر حال فیروز کریمی رو از نزدیک دیدم و چند دقیقه‌ای با هم فوتبال بازی کردیم!

 

افتخارات سیاسی:

21.   یک نامه‎ی خطی توی خونه داریم که در اون دکتر مصدق عید نوروز را به پدرم تبریک گفته! (و البته پدرم هم به من افتخار می‌کنه!)

22.   احمدی‌نژاد رو از پنجاه متری دیدم و با این‌که می‌تونستم چند متر دیگه بهش نزدیک بشم این کار رو نکردم!

23.   خاتمی رو از یکی دو متری دیدم، خیلی باحال بود!

 

افتخارات عقیدتی:

24.   حدود ده سال پیش در مسابقات نهج‌البلاغه در تهران دوم شدم که قرائتی بهم به عنوان جایزه یه ماشین حساب داد! یادم رفت در دور بعدی یعنی مسابقات کشوری شرکت کنم و به همین دلیل جایزه‌ای هم نگرفتم!

25.   یک مدتی جزء سی‌ام قرآن رو حفظ بودم و با همین روش کلی از مدرسه‌مون جایزه می‌گرفتم!

26.   یک بار وقتی هفت هشت سالم بود من رو به زور بردن نمازخونه! اون‌قدر خندیدم که من رو به زور بردن بیرون!

27.   ضمناً قرائتی پیش‌نماز مسجد دانشگاهمان است!

 

افتخارات هنری:

28.   یک بار در مسابقه‌ی محله شرکت کردم و تلویزیون نشونم داد! یک بار هم با من در مورد انتخابات مجلس مصاحبه کردن اما تلویزیون مصاحبه‌م رو پخش نکرد!

29.   فردوس کاویانی مدتی همسایه‌ی دیوار به دیوار ما بود!

30.   شماره تلفن امیر تتلو و حسین تهی را دارم! امیر تتلو پارسال عید برام اس‌ام‌اس تبریک هم فرستاده بود!

31.   خیلی از بازیگران رو از نزدیک دیدم و به بعضی‌هاشون هم دست زدم! دوست دختر یکی از بازیگرهای جوون و معروف رو هم دیدم اما بهش دست نزدم!

32.   یک بار مهمانی رفته‌ام خانه‌ی لاله اسکندری و ستاره اسکندری!

33.   در کنسرت رضا یزدانی به حالت نیمه‌خواب فرو رفتم!

 

افتخارات به درد نخور:

34.   خیلی تند تایپ می‌کنم! چه فارسی، چه انگلیسی و چه پینگیلیش!

35.   در مدت کمتر از شش ماه از یک کارمند جزء در شرکتمون به مدیر تبدیل شدم! از اون به بعد صبح‌ها مگر در صورتی که جلسه داشته باشیم زودتر از ساعت 10 سر کار نمی‌رم! نزدیک به 20 بار هم به صورت شفاهی و کتبی استعفا دادم که قبول نکردن!

36.   یکی هست که پرادو دو در دارد اما دوست نزدیک من است!

37.   یکی از دوستانم سردسته‌ی گلدکوئست‌های بود و خیلی مایه‌دار شد! اون موقع هر چقدر اصرار کرد من نرفتم! کاش یه کم بیشتر اصرار می‌کرد تا مقاومتم شکسته شه!

38.   برادرم با سید ابراهیم نبوی دوست بود!

39.   در خانه‌مان شمعی داریم که قیمتش بالغ بر یک میلیون تومان است!

 

افتخارات وبلاگی:

40.   یک بار نیم ساعت بعد از این‌که پست جدید گذاشتم دیدم پستم حدود 300 تا کامنت داره؛ بعد که نگاه کردم دیدم باز هم پرشین‌بلاگ قاط زده و یک کامنت را حدود 296 بار گذاشته! (البته این افتخار نبود خداییش!)

41.   در مدت کوتاهی وبلاگم صاحب خواننده‌های خوب و باصفایی شده که لنگه‌شان در هیچ وبلاگ دیگه‌ای پیدا نمی‌شه!

42.   و آخر از هم این‌که خیلی از وبلاگرهای معروف برایم چند بار کامنت گذاشته‌اند!

 

پی‌نوشت:

 

قبول دارم که این پست خیلی طولانی شد اما باور کنید لیست افتخارات من به مراتب طولانی‌تر از این‌هاست! این نکته را هم خاطرنشان می‌کنم که تمام موارد بالا عین حقیقت است و برای اولین بار اصلاً دروغ نگفتم!

چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

جداً ناامیدم کردید! در کامنت‎دونی پست قبل خودم و گلویم را جر دادم که هر سؤالی داشتید بپرسید. ریش و قیچی را دادم دست خودتان و گفتم اگر خواستید ریش بگذارید، اگر نه ببریدش خودتان را راحت کنید! به جان خودم همش استرس داشتم که از ارتباط شطرنج با سفر به سانفرانسیسکو بپرسید یا این قبیل مسائل! دیگر این‌که خودتان یا سال نو را تبریک گفتید یا پرسیدید چرا آنی دالتون نمی‎نویسد یا گفتید مگر «آرام» اسم دختر نیست به من ربطی ندارد! پس‌فردا نروید شایعه‌سازی کنید که موسیو گلابی یک دیکتاتور بالفطره است که به آزادی بیان اعتقادی ندارد!

فقط یکی از خوانندگان عزیز به نام فاطمه خواست که پنج مورد از بدترین و آبروریزی‌ترین کارهایی که در سال 87 انجام دادم را بنویسم! حالا به این کار ندارم که چرا نخواسته پنج مورد از کارهای خوبم را بنویسم! شاید هم به من نمی‌آید بتوانم در یک سال پنج تا کار خوب بکنم!

من هم چون در جواب کامنتش قول دادم بنویسم، می‌نویسم! با این مقدمه که شاید این چیزی که می‌نویسم آن نباشد که او خواسته اما نباید فراموش کرد که من یک دیکتاتور بالفطره‌ام که مطابق میل خودم عمل می‌کنم! در ضمن فقط یک کار را می‌نویسم ولی مطمئن باشید این یک مورد به اندازه‌ی پنجاه مورد آبروریزی داشته و خیلی بد بوده، هست و خواهد بود!

یک بار حدود ساعت دو نصفه شب برای مادام گلابی اس‌ام‌اس فرستادم. متنش یک چیزی بود توی مایه‌های این‌که دلم برات تنگ شده و خیلی آی میس یو! مطمئنم چیزهای دیگری هم بود که الآن دقیقاً یادم نیست. فقط می‌دانم آن‌قدر رمانتیک بود که هر دلی را به رحم می‌آورد! البته دروغ چرا، یک قسمت‌هایی را هم یادم هست ولی رویم نمی‌شود بگویم! بگذریم ... آخرش هم برای ختم کلام نوشتم کاش پیش هم بودیم! یکی دو ساعتی گذشت و خبری نشد، من هم فکر کردم لابد خوابش برده و با خودم گفتم بی‌انصاف! این وقت شب هم نمی‌گذاری دختر مردم راحت بخوابد؟ و این قضیه گذشت ...

چند روز بعدتر یکی از دوستانم را دیدم و رفتیم شامی خوردیم و می‌خواستیم برگردیم. گفت من هم امشب با تو هم‌مسیرم و بی‌زحمت من رو هم تا یه جایی ببر! اصرار داشت که زحمت نمی‌دهد و توی پارکینگ خانه‌مان پیاده می‌شود که برود. در دلم گفتم این پسر امشب چقدر مؤدب شده و هر چه هم اصرار کردم گفت تعارف ندارد و همان‌جا پیاده می‌شود و چند قدم پیاده می‌رود!

به خانه که رسیدم بعد از پارک کردن ماشین، خداحافظی کردم و معذرت‌خواهی از این‌که به مقصد نرساندمش! دیدم نمی‌رود! گفتم خجالت نکش محسن! من که کار خاصی ندارم، تا هر جا می‌خوای می‌رسونمت! دیدم نه خیر، رسماً کر شده! هی شانه‌اش را مالیدم، دست به شکمش زدم، حتی اگر اشتباه نکنم بوسش هم کردم اما فایده‎ای نداشت! والله با آدم مومیایی هم که به چشم برادری این‌کارها را بکنی بالاخره خوش خوشانش می‌شود و یک حرکتی از خودش بروز می‌دهد اما دوست من اصلاً انگار نه انگار!

فکر کردم مسخره‌بازی‌اش گل کرده! گفتم انقدر این‌جا بمون تا بمیری، من رفتم! اما تا خواستم راه بیفتم دیدم یک نگاه خریدارانه‌ای به من کرد و پشت سرم راه افتاد! قسم می‌خورم یک کمی هم ترسیدم که نکند همان‌جا در پارکینگ بپرد روی گردنم و زبانم لال به جان و مالم تجاوز کند! حالا این‌که پولم را ببرد به درک، آن‌جوری که نگاه می‌کرد گفتم الآن است که عفتم را لکه‌دار کند! خیلی سخت است که بعد از عمری رفاقت مشروع با یک آدم احساس کنی لب و لوچه‌اش تا چند لحظه‌ی دیگر روی سر  و گردنت خواهد جنبید!

شده بودم عین این دخترهای متینی که یک مزاحمی دارد دنبالشان می‌آید و دخترک زیر چشمی سایه‌ی مزاحم را نگاه می‌کند تا یک وقت، زیادی نزدیک نشود! اصلاً چرا صغری کبری بچینم، بگذارید راستش را بگویم! یک دستم به شلوارم بود و یک چشمم به سایه‌اش و هر آن منتظر یک اتفاق عجیب و غریب بودم! البته هم‌زمان داشتم تصور می‌کردم که اگر حمله کرد مثل بوروس‌لی دستش را بپیچانم و گردنش را خُرد کنم! اما خب تا حالا که صادق بودم، بگذارید در بقیه‌اش هم صداقتم را حفظ کنم! این محسنی که گفتم هیکلش سه چهار برابر من است و بدون اغراق هم‌قد و اندازه‌ی شکیل اونیل، با این تفاوت که سفیدپوست است! سرتان را درد نیاورم، آن‌قدر گنده است که اگر هم نزدیکم می‌آمد نه تنها آن دستی که روی شلوارم بود کار خاصی برای حفظ حرمت من از پیش نمی‌برد، چه بسا در راستای کمک به او استفاده می‌شد! می‌دانم الآن به این همه ناتوانی من می‌خندید اما آن لحظه مرتباً آن ضرب‌المثل کوفتی انگلیسی یادم می‌افتاد که اگر کسی می‌خواهد بهت تجاوز کند و کاری از دستت بر نمی‌آید لااقل از آن لذت ببر!

دیگر دستم به جایی بند نبود و این هم داشت رسماً می‌آمد! دل را به دریا زدم و گفتم این‌که قرار است حمله کند، بگذار این دم آخری انگیزه‌اش را بپرسم! آب دهانم را قورت دادم و در حالی که سعی می‌کردم خودم را خونسرد نشان بدهم، دستم را آرام گذاشتم روی شانه‌اش و پرسیدم محسن جان، واقعاً می‌خوای بیای؟ تأیید دوباره‌اش تیر خلاص را زد و رفتم که در آسانسور را باز کنم! فقط دعا می‌کردم حداقل در آسانسور کاری به کارم نداشته باشد و بگذارد برسیم به داخل خانه! راستش را بخواهید دیگر برایم مسجل بود که بحث مالی در میان نیست و هر چه هست جانی‌ست!

از آسانسور که خارج شدیم دستم را از روی شلوارم برداشتم و نگاه مظلومانه‌ای به محسن کردم! مرده‌شور آن ضرب‌المثل انگلیسی را ببرد، مگر می‌شود لذت برد؟! با این‌که داخل آسانسور از نظر روانی روی خودم کار کرده بودم باز هم نتوانستم وقتی رسیدیم دلبری کنم!

اما یک دفعه معجزه شد! گفت من امشب می‌رم خونه‌ی خاله‌م، یکی دو کوچه اون‌طرف‌تر! این هم که تا این‌جا اومدم برای این بود که چند شب پیش اس‌ام‌اس فرستادی که دلت می‌خواد با هم باشیم! انصافاً بدجوری سر کارم گذاشته بود و آن لبخند مضحکش هم مزید بر علت شد که بخواهم با مشت توی فرق سرش بکوبم! یک نفس عمیق کشیدم و یک لبخند مصنوعی هم تحویلش دادم! گفتم می‌دونم محسن جان و در ضمن می‌دونستم که به خاطر اون اس‌ام‌اس اون شب داری سر به سرم می‌ذاری!

و البته همان‌طور که گفتم روحم هم از این جریان خبر نداشت! بعدش که به اس‌ام‌اس‌های فرستاده شده‌ام نگاه کردم دیدم بله، اس‌ام‌اس را اشتباهی فرستاده‎ام و دیگر از آن روز با خودم عهد کردم که یا چشمم را باز کنم و در سلامت کامل عقلی برای مادام گلابی پیام‌های عاشقانه ارسال کنم یا دیگر از این غلط‌ها نکنم!

اگر بدانید چه تأثیری در روحیه‌ی آدم می‌گذارد! از آن موقع پایم را در خانه‌ی دوستم نگذاشته‌ام و هر وقت نگاهم می‌کند یک‌جورهایی خودم را جمع و جور می‌کنم! احتمالاً از چند روز دیگر جلویش هم که می‌نشینم یک پارچه‌ای چیزی خواهم انداخت روی پایم که نگاهش به ساق پایم نیفتد! می‌ترسم اغفال شود، مخصوصاً حالا هم که تقریباً بو برده در مقابلش ناتوانم خطر واقعاً بیخ گوشم است! نمی‌دانم چه کار کنم، شاید هم کلاً رابطه‌ام را باهاش به هم بزنم! باور کنید خیلی سخت است آدم با کسی دوست باشد که به صورت بالقوه چند فقره تجاوز به عنف در پرونده‌اش دارد!

 

پی‌نوشت:

 

خب ... این پست تقریباً دروغ بود! اس‌ام‌اس را اشتباهی برای محسن فرستادم اما بلافاصله برایم اس‌ام‌اس زد که این را اشتباهی فرستادی و به شوخی گفت من حاضر نیستم هیچ شبی را کنار تو بخوابم! واقعاً آبروریزی‌ترین کاری که در سال 87 انجام دادم همین بود یا اگر هم کار دیگری بود من الآن حضور ذهن ندارم! اصلاً نمی‌فهمم این فاطمه چه فکری کرده که این سؤال را پرسیده؟! اگر خیس کردن گاه و بی‌گاه شلوارم در عنفوان کودکی را کنار بگذارید به جرأت می‌توانم بگویم که در کل عمرم هم پنج کار بد و آبروریزی انجام نداده‌ام، چه برسد در یک سال!

دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ ، ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()