1. من در میان استقبال، تشویق، دست، سوت و رقص شدید حضارِ موجود در خونه، از سفر علمی و تفریحی شمال برگشتم و وارد تهران شدم به نحوی که همه خواب بودن و وقتی هم که بیدار شدن گفتن «اِ اومدی؟!» و اگه به چشم خودم مادرم رو نمیدیدم حتماً میگفتم که اشتباهی رفتم خونه کسی دیگه! خدایا یعنی دیدن من بعد از چندین روز فقط همین قدر هیجانانگیز بود؟!
2. این زندگی مجردی هم دردسریه برای خودش! اینکه وسط بازی پلیاستیشن و وقتی با تمام قوا مشغول له کردن حریفا هستی بهت میگن پا شو ظرفای ناهار رو بشور یا کبابا رو سیخ کن یه جورایی مو رو به تنت سیخ میکنه!! خدا رو شکر با تمام این اوصاف ثابت شد که منچستر سرور آرسنال، بارسلونا، یوونتوس، بایرنمونیخ، چلسی و رئال مادریده و تونستم با تمام ناداوریهایی که بر علیه من شد با اختلاف زیادی قهرمان تورنمت بشم و به شش آدم مدعی و اصطلاحاً شاخ، نشون بدم که در مقابل من شاخکی بیش نیستن!
3. ویلایی که توش آویزون شده بودیم برای یکی از دوستام و ویلای چسبیده به اون هم برای داییش بود! از قضای روزگار، این دایی مهربون (که فقط چند سالی از ما بزرگتر بود) فردای روزی که ما رسیدیم، همراه همسر محترمه و تعدادی از دوستاش که انصافاً انسانهای مهربونی بودن اومد و ما هم از اون روز خیلی شیک منتظر مینشستیم تا برامون غذا و میوه و آجیل بیارن و به کارهای دیگه میپرداختیم! اعتراف میکنم که یه بار دوستم ساعت 12 شب درِ ویلاشون رو زد و با لحن طلبکارانهای گفت مگه شما ماکارونی ندارین؛ پس چرا به ما نمیدین؟!
4. قهرمان پلی استیشن ویلای دایی جان با ادا و اطوار زیاد و وسط تشویق دوستای من و خودش فینال بازیها رو با من انجام داد و در میان جیغهای کر کننده زنش موفق شد من رو شکست بخوره! من هنوزم نمیدونم چرا فقط تو کارهای بیخود و بیمصرف استعدادم زیاده!
5. ترکیب چند مشروب به اندازه کافی وحشتناک هست! حالا به این آش حاصل از مشروبات، اضافه کنین آهنگ جیگیلی برادر تتلو، آهنگ دیوونهخونه ساسی مانکن و سایر آهنگهای بیناموسی موجود در بازار به اضافه یک تغار ماست، که باعث شد دوستان عزیزم به تمام نکردههای خودشون هم در اون حال اعتراف کنن! من برای عدم اعتراف در مقابل دایی، زندایی و سایر موجوداتی که برای اولین بار میدیدم با پای پیاده و سریعاً به سمت ساحل متواری شدم! کنار دریا و با دیدن تعدادی آدم موطلایی سوار بر موجهای خروشان داخل آب پریدم و کار دیگهای هم انجام ندادم! اگه هم انجام داده باشم نمیام که اینجا جار بزنم، میام؟!
حجتالاسلام علی برهان، امام جمعه مهریز، در جمع عدهای از مسئولین شهرستان مهریز که به منظور افتتاح شعبه مؤسسه فرهنگی قرآنی ثقلین شعبه مهریز گرد هم آمده بودند، گفت:
... افتخار ما مهریزیها مذهبی بودنمان است و در این امر قرصِ قرص هستیم و شوخیبردار هم نیست و به حق رسول الله خدا نکند که روزی شیاطین بخواهند مهریز بکر و دستنخورده را خرابش بکنند. مردم مهریز تحمل وجود یک خانم مانتویی را در شهرشان ندارند و دانشگاهی که بخواهد خانم مانتویی را راه بدهد نداریم و هم اکنون پوشش لباس و وضع ظاهری که بعضی از خانمها و دختران میچرخند از بیحجابی بدتر است.
حدیثی است که میگوید زمانی میرسد که انسانها خودشان را میپوشانند ولی باز هم برهنه هستند. بعضی از علمای آن زمان میگفتند این حدیث اشتباه است؛ مگر میشود انسان هم برهنه باشد و هم غیرعُریان اما امروزه با آمدن لباسهای جدید و جورابهای شیشهای این امر ثابت شد که میشود بدن انسان هم پیدا باشد و هم ناپیدا.
انسان آدم بیحجاب را مانند الاغ لخت و بیپالان یک بار ببیند چشمانش سیر میشود و دیگر وسوسه نمیشود و شماها الاغ بیپالان ندیدهاید که حتماً دیدهاید و در زمان شاه زنان بیحجاب زیاد بودند ولی جلب توجه نمیکردند ولی هماکنون زنان بدحجاب که مانند الاغهای پالاندار هستند در جامعه فراوانند و خودنمایی میکنند.
... خدا نیاورد روزی را که یک ناکس بخواهد در مهریز سینما بزند و دختر و پسر این شهر مذهبی را در تاریکی سالن سینما به دست هم بدهد و به دنبال آن نامهها و تلفنها رد و بدل بشود و ...
پینوشت:
1. راست و دروغ این خبر قدیمی به عهده راوی!
2. آیا اگر من در خیابان یک الاغ پالاندار ببینم وقتی رسیدم خانه باید مستقیماً بروم حمام؟! آیا ممکن است من در خیابان یک فروند الاغ (از نوع پالاندار یا بیپالان!) ببینم؟ و آیا اصولاً این مثال مناسبی برای هدایت افراد معلومالحالی نظیر من به صراط مستقیم میباشد؟!
3. آیا من خر هستم یا مغز خر خوردهام که مطابق بیانات بالا یک دختری را با مشخصات جوراب شیشهای و موارد مشابه به صورت ترگل و ورگل در تاریکی سالن سینما بدهند دستم و من به ایشان نامه بدهم؟! آیا احیاناً بیل به سر یا بالای کمر بنده خورده است؟!
4. قسم میخورم که میدانستم خوانندگان مذکری هم دارم اما این دلیل نمیشد آقایان برای نشان دادن مردانگیشان به من انواع و اقسام پیشنهادات مشروع و نامشروع را بدهند! با این پیشنهادات و با توجه به خطرات احتمالی موجود ترجیح میدهم در این لحظات با همان اناث سر و کار داشته باشم! با شما آقایان این دور و زمانه بستنی خوردن همانا و تاریکی سالن سینما همانا و نامهها و تلفنها همانا و ... در نهایت همانا که همانا!!
بعدتر اضافه شد:
چند روزی را از سهشنبه در خدمت اسلام و مسلمین نخواهم بود! در بازگشت مجدد، گزارش کاملی از دوران غیبت به سمع و نظر شما ملت قهرمانپرور خواهد رسید! لطفاً آش پشت پا را فراموش نفرمایید که در صورت قصور ممکن است خلقی از داشتن موسیو گلابی محروم گردند ... متذکر میشوم اگر هم بنده به هر دلیلی بمیرم پسفردا اسفندیار جان سبیل چخماقی من یقه شما را میگیرد و بدجوری هم میگیرد؛ گفته باشم!
1. دلم میخواد یه پسر هم بیاد وبلاگ من رو بخونه! خسته شدم از بس از دخترهای 7 ساله تا پیرزنهای 70 ساله اومدن وبلاگم رو خوندن و نظرات خصوصی و عمومی دادن! دلم وسط پانی و مامانی آرش و ترمه و نازگل و دختر مشد عباس و سایر اناث یک عدد هم افراسیاب با سبیل کلفت میخواد ... برای خواندن وبلاگ فقط!!
من قصد ادامه تحصیل دارمها! افراسیاب سبیل چخماقی کجایی که گلابیت رو بُردن؟!
2. این آقای پرشینبلاگ که ما رو تحویل نگرفت برامون یه جای کوفتی بذاره برای جواب دادن به کامنتها! از این پست به بعد میخوام جواب کامنتها رو به صورت نقد همون جا توی کامنتها بذارم! خلاصه از این به بعد دُرپراکنیهای من در کامنتهای این وبلاگ هم برقرار خواهد بود! باشد که حالش را ببرید!
پینوشتی بر پینوشتها!
1. میشه یکی من رو به یه بازی درست و حسابی دعوت کنه؟! به جز خالهبازی و دکتربازی که انصافاً بازیهای درست و حسابی هستند ولی اسلام رو به خطر میندازن، خوشم میاد از بازیهای دیگه وبلاگی!
2. یک عدد آدم به اسم «ژول» خواننده این وبلاگ و تمام وبلاگهاییه که من دوستشون دارم و انصافاً هم خانوم باشخصیت و بامعرفتیه! مدتهاست ازش یه سؤال دارم ولی آدرسی از وبلاگش ندارم، پس اینجا میپرسم! میخواستم بدونم ژول احیاناً اسم یه کم مردونهای نیست؟! مثل این میمونه که من اسم خودم رو بذارم گلابیای با موهای دُمب موشی یا حتی گوگوشی! فک کن!!
بعضی از دوستان در نظرات خصوصی نیومدنم رو به نبودن خانواده و داستان تختخواب و این حرفا نسبت داده بودن که از همین تریبون نه تنها این حرفها رو تکذیب میکنم بلکه کلاً همه چی رو تکذیب میکنم! اعلام میکنم اگه ننوشتم واسه اینه که خستهام، خوابم میاد و لاشهام! (وااااا! این چه وضع نگاه کردنه؟! گفتم لاشهام نگفتم که ... استغفرالله! بگذریم!) موارد ذیل را جهت پر شدن فضای مجازی به اطلاع میرسانم!
1. منزل ما دیگر به شکل خالی به سر نمیبرد اما اگر به سراغ من نرم و آهسته میآیید بیایید، اشکالی نداره!
2. خیلی ممنونم که از پست قبلی فقط قسمت پاستیلش به نظرتون جالب اومد! محض رضای خدا یه آدم پیدا نشد که بگه حالا که تنهایی میخوای واست شام درست کنم یا مثلاً خونه رو جارو کنم! همه میخواستن تو خوردن پاستیل کمکم کنن! من اگه نخوام کسی کمکم کنه باید کی رو ببینم؟!! در ضمن پاستیلها رو تموم کردم، شرمنده!
3. داشتم فکر میکردم اونایی که بدون تأیید نمیتونم توی وبلاگشون نظر بدم چه حالی میکنن! اول خودشون مطالب گهربار منو میخونن، بعدشم تا تأیید نکنن بقیه ملت نمیتونن از حرفای من مستفیض شن! احساس میکنن احمدینژادن، نه؟! هر کاری بخوان میتونن بکنن هیچکی هم نمیتونه بگه احیاناً بالای چشم مبارکتون ابرویی هست!
پینوشت:
1. چند روز ننوشتنم هر فایدهای که نداشت یه فایده داشت ... عمیقاً متوجه تفاوت دوستان بیمعرفت و بامعرفت شدم!
2. از اولش هم قرار نبود این یه پست خندهدار باشه، قرار بود یه پست باشه واسه بازگشت دوباره به پرشینبلاگ! یادمه چند وقت پیش یه پست نوشتم و گفتم این چرندترین پست من بوده؛ اما حالا نظرم اینه که این پستی که خوندین از اون هم چرندتره!!
بیشتر از یک هفتهست که در خدمت خانواده نیستم یعنی اونها در شمال کشور به سر میبرن و من مشغول زندگی با تخت، کتابها و پرده اتاقم هستم! (این که تخت رو اول گفتم هیچ ربطی به فکرهای عجیب و غریب شما نداره، باور کنین!) فعالیتهای این روزهای اینجانب در ادامه به سمع و نظر شما خواهد رسید؛ چه بسا منشأ خیر شده و بالاخره آگاه گردید که این موسیو گلابی آدم بیخود و لات و بیسر و پایی بیش نمیباشد! بفرمایید بخوانید در راه کشف ذات پلید بنده! در ضمن فعالیتهایی مثل سر کار رفتن، زدن مسواک، خواندن روزنامه، کل کل و شوخی با آشنایان و فک و فامیل، تعویض لباس، حضور گاه و بیگاه در دستشویی، زدن مشت به دهان استکبار، عدالتمحوری دولت محترم و سایر مسائل روزمره به علت ضیق وقت در این موارد نمیگنجد!
1. کارهای علمی کردم اساسی، یک عدد Case Study بود که وقتی جواب سؤالاتش رو دادم احساس کردم که باهوشترین آدم دنیا هستم انقدر خوب بود جوابهام! به جان خودم امکانش نبود وگرنه دور خودم هم میگشتم!
2. نزدیک به ده بار کل آهنگهایی که برادر شهرام شبپره در 60 سال اخیر خونده رو گوش کردم تا جایی که خودش هم خسته میشد و Media Player بیچاره هنگ میکرد و بسته میشد! (بنازم نثر مسجع خودم رو! خسته میشد و بسته میشد رو که داشتین؟!) فکر نمیکنم غیر از من کس دیگهای در جهان وجود داشته باشه که مورد علاقهترین خوانندهش شهرام شبپره باشه! (مورد علاقهترین خواننده یه چیزیه معادل فارسی خواننده Favorite و این حرفا!)
3. پوکر بازی کردم! احساس جیمز باند رو داشتم تو فیلم Casino Royale وقتی که میبرد و اون خانومه که باهاش بود کیف میکرد! میبردم اما تنهایی کیف میکردم!
4. ...!!!!
5. (در راستای مورد چهارم!) دوست بنده چند روز پیش به همراه یک گونی پاستیلهای متنوع اومد و من هنوزم که هنوزه دارم میخورم و تموم نمیشه! انقدر خوردم که حس میکنم دارم کش میام! مزید اطلاع عزیزان عرض کنم که در حال حاضر یک دست بنده روی کیبورد و دست دیگر در گونی پاستیل به سر میبرد! به یک آدم بیکار برای کمک در خوردن پاستیلها احتیاج دارم!!
6. NFS Undercover بازی کردم، شرطی هم میزنم سر هر چی که بگین!
7. انواع و اقسام فستفودها رو در اقصی نقاط تهران اسلامی امتحان کردم! وای خدا، در حال حاضر شکمی به اندازه یک خانم پنج ماهه باردار دارم، ویار عجیبی دارم به پاستیل و البته در صحت و سلامت کامل به سر میبرم! محض اطمینان فردا آزمایش بارداری خواهم داد!!!
پینوشت:
1. چشمم رو میبندم؛ دستم رو فرو میکنم داخل گونی پاستیل و یکی رو به طور تصادفی در میارم! اگه خوشمزه بود میخورم و اگه بدمزه بود دوباره میندازمش داخل گونی و یکی دیگه در میارم! اما انگار این آمار و احتمالات هم با من چپ افتاده این روزا، با این که تعداد خوشمزهها بیشتره اما هر چی که در میارم از دسته بدمزههاست! به هیچ وجه از اون جمله برایان تریسی خوشم نمیاد که میگه قورباغه رو اول بخور! ترجیح میدم وقتی قورباغه رو بخورم که پری دریایی رو قورت داده و حسابی هضم کرده باشم!
2. نیست که خیلی هنر در آستین دارم، میخواستم همین قدر که تا حالا نوشتم بنویسم و از کارای دیگه هم بگم اما دلم نیومد بیشتر مزخرفاتم رو به خورد شما بدم! تا همین جا رو هم که خوندین مراتب تشکرمندی من را پذیرا باشید!
3. هر کسی در نظرات این پست بگه چقدر زیبا مینویسید و وبلاگ زیبا و پرمحتوایی دارید حقیقتاً دروغگوی مردمآزاری بیش نیست چون منی که این پست رو نوشتم هم تأیید میکنم که این پست از حرفهای مفت تشکیل شده و وجود هر گونه محتوایی در آن شدیداً تکذیب میشود!! خواهشاً آدم باشید وگرنه بد میبینید! با زبون خوش گفتم!
من از اونایی هستم که همیشه از قافله دنیا و اخبار عقبم اما با بقیه جوری حرف میزنم که یه وقتایی خودمم باورم میشه همین چند دقیقه پیش خودم رو update کردم!
اینا رو که گفتم واسه این نبود که بگین چه آدم بیخودیه این موسیو گلابی یا اینکه بخواین تو دلتون احیاناً چند تا فحش ببندین به اقصی نقاط بدن من! بگذریم ... هدف این مقدمه بیربط این بود که در مورد عکس بیربطتری بگم که تا دقایقی دیگه مشاهده میکنین!
نمیدونم این عکس رو دیدین یا نه اما اعتراف میکنم که با اعتماد به نفس کامل در این لحظه این عکس رو روی وبلاگ قرار داده و حس میکنم که این عکس رو فقط من دیدم و بقیه هیچگونه اطلاعی از آن نداشته و ندارند!
با تشکر: موسیو گلابی!
متن استعفای رئیس هیأت کشتی استان فارس (بدون دخل و تصرف!):
به نام خدا
ریاست محترم تربیت بدنی استان فارس
با سلام
نظر به اینکه این اداره به خاطر عدم توجه به هیئت کشتی استعفاء خود را از مسئولین هیئت کشتی استان را دارم انشااله با مدیریت جنابعالی در ورزش استان هیئت کشتی را موفق باشد/.
برادر شما عرب
پینوشت:
داشتم با خودم فکر میکردم آدم بعضی وقتا یه چیزی مینویسه، بعدش فکر میکنه غلط املایی یا انشایی داره، بعدش خطخطی میکنه! حالا با این توضیحات چرا متن این استعفا خطخوردگی داره؟! یعنی اون چیزی که اول داشت نوشته میشد از این هم بدتر بود؟!! یعنی میشه واقعاً؟!!!
بعدتر اضافه شد:
نمیتونم عکس رو درست و حسابی بذارم که همینجا ببینین! متن استعفا رو میتونین اینجا ببینین!!!
امروز روز خیلی خوبی بود؛ به دلایل زیادی که برای خودم خیلی محترم و عزیز هستن!
13 آذر برای من از امسال یک مناسبت شخصی هم داره؛ مناسبتی که میتونم براش نیمهجشنی هم بگیرم! روزهای جشن من دیگه فقط عید نوروز و روز تولد خودم و عمه و خاله خانباجی نیست! الآن روزهای مناسبتی بیشتری دارم؛ بیشتر از تمام تقویمهای دنیا! 13 آذر اضافه شده به جشنهای مناسبتی ما، مثل 7 فروردین، 21 اردیبهشت و 24 بهمن!
پینوشت:
1. چرا میگین پست هم پستهای قدیم؟! این پست رو فقط و فقط برای دل خودم نوشتم و صد البته ثبت در تاریخ!
2. شما انسانهای فهیمی هستین، حتماً نمیپرسین که مگه امروز چی شده؛ چون میدونین که اگه میخواستم بگم میگفتم!
3. اینکه 24 بهمن نزدیک به روز ولنتاینه هیچ کمکی به شما تو فهمیدن قضیه نمیکنه، اگه زور میزنین تا بدونین چی شده زورتون رو روی جاهای دیگه سرمایهگذاری کنین!
4. حالا دیگه میتونم با اطمینان اعلام کنم که 13 عدد نحسی نیست!
هزار بار به این آقای پرشینبلاگ گفتم که مثل این ویلاگهای متشخص و باکلاس بگذار ما هم زیر نظرات خطی بکشیم و احیاناً جوابی هم بدهیم؛ اما مگر به گوش این آقا رفت؟ نرفت که نرفت و البته نخواهد هم رفت! (یا البته هم نخواهد رفت!)
ما هم دلمان خط افقی و جواب میخواهد به خدا! یعنی ما نمیتوانیم؟! مگر ندیدی آقای احمدینژاد، همین رئیس جمهور مردمی و عدالتمحور خودمان، گفت ما میتوانیم؟! یعنی رسماً تصمیم گرفتی با سیاستهای دولت مخالفت کنی دیگر؟ خب پس فردا میگیرند زندانیت میکنند مجبور میشوی نه تنها به حرف ما عمل کنی، بلکه کاری کنی که وبلاگهایت ناخنگیر هم بشود، کهنه بچه را هم بشوید!
چگونه ابراز ارادت کنیم به خوانندههای وبلاگمان؟ چه کنیم با این همه هوادار؟! چه کنیم با این همه الهام و مانی و آنی؟! چه کنیم با این همه ماچهایی که فرت و فرت روی لپ ما مینشیند؟! حداقلش یک عدد آیکون موسیو گلابی با لپهای قرمز که میتوانیم برایشان بگذاریم که یعنی شرم و حیا داریم در مقابل این قبیل مسائل! ای آقا! باز هم که میگویی نمیتوانیم، جریان زندان را که همین دو دقیقه پیش گفتم، به همین زودی فراموشش کردی؟!
اینها که همه حرف مفت بود و به کنار؛ اصل مسأله چیز دیگری است! ما چه کار کنیم که تبعیدی 13 شصت آگاه گردد که منظور ما از بند اول پست قبلی، ایشان نبوده و ما دوستش میداریم و برای وبلاگش پرپر میزنیم و این حرفها؟! چگونه یک عدد از این گلهای آماده بگذاریم زیر کامنتش و یک عدد ماچ هم ضمیمهاش کنیم که یعنی این حرف را نزن؟! تنها راه ما شده این که روی اسمش کلیک کنیم و برویم داخل وبلاگش کامنتهای پاچهخوارانه بگذاریم و به هفت طایفه قبلتر سوگند یاد کنیم که منظور ما شما نبودی خانم محترم! علاوه بر این من تا حدی میتوانم پاچهخواری کنم! اگر بخواهم ماچش کنم اسلام در خطر است و اگر هم ماچش نکنم باورش نمیشود! طبعاً من اسلام را در اولویت قرار میدهم اما مگر این مدلی باورش میشود؟!
دوست خوب موسیو گلابی! (شادی جان با تو هستمها روت رو اونور می کنی!) علیالحساب آن دو فروند کامنت پاچهخوارانه را داشته باش، این هم یک عدد پست کامل به جای یک ماچ! شاید که عبرت بگیری و بدون به خطر افتادن اسلام باور کنی! اما اگر هم باور نکنی من که نمیتوانم اسلام را قربانی کنم، میتوانم رفیق؟!
موسیو گلابی! تو هم اینقدر رطب و یابس نگو بگذار مردم به کار و زندگیشان برسند! مردم که مسخره تو نیستند!
پینوشت:
1. اگر پسفردا شنیدید که موسیو گلابی وبلاگ خود را مثلاً در بلاگفا راهاندازی کرد و کلاً از این مکان فرار مغزی کرد شورش نکنید اما بدانید و آگاه باشید که این آقای پرشینبلاگ ما را هیچ رقمه تحویل نمیگیرد؛ حتی قدر یک خط افقی و یک اهدای گل به خوانندگان!
2. بقیه کامنتها را که انتظار نداشتید جواب بدهم؟! هدف این پست شامل مقدمه اولیه و تمام مسائل جانبیاش، تنویر افکار عمومی شادی عزیز بود! شما در موضع خود در صف بمانید لطفاً!
چند فروند حرف بیارتباط با هم دارم که به صورت زیر به سمع و نظر شما میرسونم، باشد که حالش را ببرید!
1. به صورت تصادفی به یه وبلاگی رسیدم و داشتم آخرین پستش رو میخوندم. نوشته بود: «به علت فشار درسی دیگه نوشتن وبلاگم رو ادامه نمیدم و برای همیشه با دنیای وبلاگنویسی خداحافظی میکنم.» اول با خوندن بقیه پستهاش مشعوف شدم که خداحافظی کرده و کلی دعا کردم که احیاناً به سرش نزنه و دوباره بنویسه! اما بعدش یه سؤالی برام پیش اومد! اینکه گفته فشار درسی به معنی اینه که فشار غیردرسی هم داریم؟! چی فرمودین؟! واقعاً که!
2. سیب من یه وبلاگ معرفی کرده بود که صاحباش یک زوج جوونن و انگار میشه توش مشکلات جنسی رو مطرح کرد و جوابشون رو گرفت! یه نگاه سرسری به از سر تا پای وبلاگ باعث شد که یک set کامل کارهای بیناموسی برام دوره بشه!! به قول سیب من حالا که کسب علم کردم باید زکاتش رو هم بدم! این هم زکاتش، آدرس همون وبلاگ بیناموسی!
3. پرسپولیس زلزله همینه همینه، پرسپولیس زلزله همینه همینه!! پس چی خیال کردین؟! من تماشاچی فهیمی هستم، فقط تیم خودم رو تشویق میکنم، به تیمهای سوراخ کاری ندارم! پرسپولیس چند روز پیش به زور بیل و کلنگ در دقیقه 83 توسط نبیالله باقریها به گل رسید و تیم اکبر میثاقیان رو برد! کاش میمردم و این روزا رو نمیدیدم!
پینوشت:
1. آنتیگونهای که گفته بودم یادتون میاد؟ میتونین از اینجا برین ببینین چه وبلاگ بیخودی داره؛ از امروز راه افتاده! (قابل توجه آنتیگونه: هزینه تبلیغات فراموش نشه!!)
2. به جرأت میگم از نظر خودم این مزخرفترین پستی بود که تا حالا نوشته بودم! خودم میدونم که اصلاً هم حالشو نبردید! ببخشید ...
3. مهندس مریم عزیز! به علت اینکه ضایعت نکردم یه شام با کل خونواده مهمون تو! البته اگه فکر میکنی از نظر مالی بهت فشار میاد میتونی خودت نیای! اشکالی نداره، راحت باش!
بعدتر اضافه شد:
بابا چرا با آبروی مردم بازی میکنی؟! اومدی برای مردم افشاگری میکنی که گلابی با این همه ادعا و دبدبه و کبکبه زکات رو نوشته ذکات؟! فکر میکنی خوانندههای فهیم این وبلاگ نمیدونن تو آدم موسادی؟ فکر میکنی نمیفهمن که تو خودفروخته اون کشورای استکباری و بدی هستی که مرتب مشت به دهانشون میزنیم و لگد به پایین کمرشون؟! اصلاً حالا که اینجوری شد بذار همونجوری غلط باشه و تو هم انقدر جاسوسی کن که بگیرن خفهت کنن! اما از شوخی گذشته ممنون جاسوس چندجانبه که فهمیدی سوتی دادم؛ اصلاحش کردم!
1. غلامحسین الهام (سخنگوی دولت، وزیر دادگستری، رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و عضو حقوقدان شورای نگهبان) تنها دلیل این شغلها رو میل به خدمت دونست و گفت: من به شما دانشجویان توصیه میکنم یک کار را بچسبید چرا که من هم اکنون گله، تهمت و فحاشی را میشنوم و جرمم هم این است که میخواهم خدمت بیشتر بکنم! (شوق به خدمت و اشک در چشم و ملت همیشه در صحنه و این حرفها رو که مستحضر هستید؟!)
2. دو تا ماشین جلوی من نزدیک بود با هم تصادف کنن (تأکید میکنم که نزدیک بود تصادف کنن!) و در همین لحظه راننده یکی از ماشینها علاوه بر فحشهای شخصی تعدادی فحش نون و آبدار رو به راننده مقابل میبنده که اکثراً در راستای فامیلهای مؤنث طرف مقابل هستن! برای اولین بار در این لحظات خوشحالم که مذکر خلق شدم ... به قول اسپایدرمرد بزرگترین نعمت مردان این است که عمه نمیشوند!!
3. بابت فیلترشکنها عمیقاً ممنون! بعضیهاش انقدر سریع بودن که آدم دلش میخواست بره کل سایتهای بیناموسی دنیا رو باز کنه و ببینه چه خبره توشون! ولی به قولم عمل کردم و به چند تا سایت خبری و چند تا وبلاگ فیلترشده بسنده کردم! به هر حال ممنون ...
سعید ابوطالب: اگر شما احمدینژاد را اصولگرا میدانید، من قطعاً اصولگرا نیستم!
احمدینژاد؟ اصولگرا؟ جان؟ شما؟ آهان! شما همان خبرنگاری نبودی که خیلی رئیس جمهور را دوست داشتی؟! حال شما خوبه؟ صبح به خیر! من کیام؟ اینجا کجاست؟
کروبی: به نفع میرحسین یا خاتمی کنار نمیروم!
آیا اصولگرایان به کروبی گفتهاند برو و رأی اصلاحطلبان را بشکن؟! اگر امسال قول صد هزار تومان را به مردم بدهی میسپاریم به سید محمد نیاید تا رأی شما نشکند!
فاطمه رجبی (همسر الهام): به احزاب اعتقادی ندارم!
من اعتقاد دارم بایستی همجنسبازی در ایالتهای آمریکا آزاد شود اما نه سر پیاز هستم، نه ته پیاز، شما چطور؟!
رضایی: برای نامزدی شرط دارم!
شما هم مگه قراره بیای؟! اون خاتمی خاتمی که میگن برای آمدن شرط گذاشته شمایی؟!
عارف: اگر کسی از دوستان نیاید نامزد خواهم شد!
ناقلا از دوستات خجالت میکشی؟! نامزدی که بهانه نمیخواد، حرف دلت رو بگو! راستی دوستت معین هم دوره پیش نامزد شد! از داریوش چه خبر؟ سلام من رو به افشین برسون! همه رو ببوس!
خاتمی: خداوند از کسانی که اسلام را در برابر ایران قرار دهند، نمیگذرد!
حرف حساب جواب نداره! (آیکون موسیو گلابی با دست لرزان و چشم گریان، طرفدار مردی با عبای شکلاتی!)
بعدتر اضافه شد:
احتیاج به یک عدد سایت فیلترشکن جهت دیدن انواع و اقسام سایتها دارم! لطفاً یک آدم خیر بدون اینکه بپرسه مگه چه سایتی میخوای بری که احتیاج به فیلترشکن داری بیاد و بهم یک فقره آدرس بده و بره! خاطرنشان میکنم که این فیلترشکن در راه دیدن سایتهای بیناموسی استفاده نخواهد شد؛ به جان خودم!
«رئیس سازمان ملی جوانان: سه میلیون ازدواج معوقه در کشور داریم»
محمدجواد حاج علیاکبری در ادامه گفت: افزایش ازدواجها در کشور، به عزم ملی نیاز دارد؛ به این معنی که در درجه نخست، مسئولان و پس از آن مردم باید در این زمینه فعالیت کنند تا بتوانیم تعداد ازدواجها را در سالهای آینده به یک میلیون و نیم در سال برسانیم. به این ترتیب، هم معوقههای سالهای گذشته را جبران میکنیم و هم تعداد تقاضاهای موجود در زمینه ازدواج جبران میشود.
ازدواج بدون عشق، ازدواج بیفرجام، ازدواج پولکی، ازدواج زورکی، ازدواج مجدد، ازدواج اینترنتی، ازدواج دانشجویی، ازدواج موقت، حتی ازدواج به سبک ایرانی و خلاصه همه جور ازدواجی رو شنیده بودیم که خدا رو شکر باز هم مبدع چیز جدیدی در جهان شدیم؛ ازدواج معوقه!! تا اینجا رو داشته باشین به عنوان مقدمه، حالا در راستای این اظهار نظر، سؤالاتی رو که در ذهن من به وجود اومده براتون میگم!
1. چرا ازدواج به عزم ملی نیاز دارد؟ جان؟! شما خوبین آقای رئیس سازمان ملی جوانان؟! ما خوبیم!
2. چرا مسئولان باید در درجه نخست قرار بگیرند؟ آیا ...؟! (این سؤال رو بیخیال، میخوام زندگیم رو ادامه بدم!)
3. چرا مردم باید در زمینه ازدواج فعالیت کنند؟ آیا این مردم واقعاً شامل همه مردم میشود؟ واقعاً همه؟! اصولاً این فعالیت به چه معنی بوده و آیا هر نوع فعالیتی را در بر میگیرد؟ حتی آره و اینا؟! ای کلک! یعنی منظورت همان مردم همیشه در صحنه است؟!!
4. آیا تقاضا در زمینه ازدواج برای کسانی است که تا حالا ازدواج نکردهاند و یا ربطی به تعداد ازدواجهای قبلی ندارد؟ آیا ازدواج قبلی امکان برطرف کردن تقاضا را بیشتر میکند؟ کدام دسته شانس بیشتری برای برآورده شدن تقاضا دارد؟ و آیا اصولاً تقاضا با نیاز هممعنی است؟!
5. ازدواجکنندههای معوقه (همان کسانی که ازدواجشان معوقیده است!) در چند سال تعویق، تقاضایشان را به چه نحوی جبران میکردند؟ لطفاً شکل کشیده و چند مثال خوب بزنید!
6. آیا ازدواجهای معوقه میتواند ربطی به سوسولبازیهایی نظیر بیکاری، بیپولی، گرانی، کمبود امکانات، فراهم نکردن شرایط ازدواج برای جوانان توسط آن نهاد محترم و موارد بیارزش، کوچک و اینچیپی داشته باشد؟ کلاً نظری در این مورد دارید؟ کلاً؟!
و خبری که هماکنون به دستم رسید:
خدا رو شکر کل معضلات موجود در سؤال ششم مرتفع شد! ظرف چند روز آینده، پاسخگویان محترم سؤالات رو به صورت دنده عقب (از آخر به اول) پاسخ داده و باز هم شاهد مشت محکم دیگری بر دهان یاوهگویانی نظیر من خواهید بود، متشکرم!
پینوشت:
تیتر این پست ناشی از تأثیر سریالهای ایرانی بوده که پدر عروس هیچ وقت دخترش رو نمیبوسه که هیچی، مادر داماد هم پسرش رو نمیبوسه که هیچی؛ بوس عروس و داماد هم که کلاً هیچی به هیچی!
آآآآآآآآخ! آقا جان دردم اومده خب، باید توضیح بدم؟! وقتی میگم آآآآآآآآخ یه جوری نگاه میکنی انگار از این آدمای چیز دیدی! مگه ندیدی که احمدینژاد گفت ما تو ایران از این جور آدما نداریم؟!
از صبح کله سحر که بری توی دانشگاه کارای علمی کنی تا شب، خب خسته میشی دیگه! به هیچ وجه حوصله آپیدن ندارم؛ خیلی سوژه هستها اما حوصله که نباشه اگه ده تا دختر هم به سبک فیلمفارسی برات برقصن سر حال نمیای که نمیای!
خستهام شدید ولی حالم خوبه! والله سر به هوا نشدم، عاشق هم نشدم! به خدا من آخرش هم نفهمیدم چرا وقتی یکی وبلاگش رو چند روز آپ نمیکنه همه فکر میکنن یا عاشق شده، یا تنبونش دو تا شده، یا کارای بیناموسی داره انجام میده! الهی سوسک شم اگه دروغ بگم، باور کنین دوباره عاشق نشدم، تنبونم روی یک گیر کرده و کار بیناموسی هم که نگو؛ اصلاً به جان تو ناراحت میشم!
پینوشت:
آمار وبلاگ رو که نگاه میکردم دیدم روزی 5 تا بازدید داره؛ دو بارش رو که خودم میام عین آدمای ندید بدید وبلاگم رو باز میکنم ببینم آپ شده یا نه و اگه کسی هم دور و برم نباشه و خجالت نکشم احیاناً چند باری هم F5 میزنم محض اطمینان! حالا این مقدمه رو گفتم که بگم اسم اون سه نفر دیگه که میان اینجا الهامه! وارد این بحث که چه ارتباطی بین الهام و گلابی میتونه وجود داشته باشه نمیشم ولی واقعاً گهگداری اشتباه میکنم که ابن الهامی که داره حرف میزنه دقیقاً کدوم الهامه! استفاده از هر گونه اسم مستعار یا هر نشانگر دیگر برای الهامهای کامنتگذار مزید امتنان خواهد بود! اوووووووف، این پینوشت چقدر الهام داشت!!
به شدت از نقاط مشکوکی از بدن من صدای طبل عروسی شنیده میشه!
1. pmc به شکل ممتد داره آهنگهایی از خوانندههای مورد علاقه من پخش میکنه! شهرام شبپره، داوود بهبودی، خواهر شهرام صولتی (خواهر شهرام صولتی یه فحش نیست، یه خوانندهست!)، رضایا، ... و تعدادی خواننده شادمان دیگه! یک فقره آهنگ دافیشاپ اثر استاد ساسی مانکن من رو در این لحظات به اوج میرسونه!
2. چلچراغ دوباره از این هفته منتشر میشه! اعتراف میکنم اونقدری که دلم برای ابراهیم رها تنگ شده برای پسرداییم در آلمان تنگ نشده!
3. بیست و اندی هزار تومن پولم رو گم کردم! خوشحالم که بقیهش رو چند دقیقه قبلتر خرج کرده بودم و تو جیبم نبود!
4. آنتیگونه تا حدودی بهتر شده گویا؛ یک عدد کامنت گذاشت که به هر حال بیشتر از هر چیز نشون میده که هنوز زندهست!
5. استقلال در ورزشگاه آزادی نتونست فولاد اهواز رو متوقف کنه! من اعتقاد دارم اگه قلعهنویی رو کچل و صداش رو قطع کنیم با یک ببو به معنی واقعی طرف خواهیم بود!
نیست مثلاً خیلی خوب مینویسم و دُرپراکنی میکنم؛ در همین راستا تصمیم گرفتم که یه وبلاگ رو تبدیل کنم به دو تا وبلاگ! ذوقزده شدی، نه؟! چی؟ چی گفتی؟ حوصله همین یکی رو هم نداری؟ مردهشور وبلاگم رو ببره؟ میخوای صد سال سیاه وبلاگ ننویسم؟ جان؟ چی؟ صدات خوب نمیاد، اینجا بد آنتن میده!
عزیز من! واسه چی چپ چپ نگاه میکنی؟! وقتی صدات نمیاد که من نمیتونم به زور صدات رو بیارم! نمیاد دیگه! خب، راستش ... اگه به حرف تو باشه که باید همین یکی رو هم تخته کنم برم پی کارم! اصلاً مگه قراره من عقلم رو بدم دست تو؟! من خودم 23 سال عقل جمع کنم الآن شدم این تازه، چه انتظاراتی داریها!!
خلاصه اینکه دیدم شأن من بیشتر از این حرفاست که بیام فقط توی یه وبلاگ شما رو مستفیض کنم! خب حتماً دو تا بهتر از یکیه! مثلاً وقتی احمدینژاد میتونه دو دوره رئیس جمهور باشه، چرا نباشه؟! میشه، خوب هم میشه! به کوری چشم منافق و معاند و بددل و هر چی خائن و ایناست!
دو تا وبلاگم حتماً فرق هم دارن! نه، پس فکر کردی همین حرفا رو اونجا هم تکرار میکنم؟ درسته فضای اینترنت مفته ولی عقل که دارم خُب! همون داستان 23 سال و اینا؛ دوباره تکرار نمیکنم!
وبلاگ یادداشتهای من مثل قدیم به همون شیوه مزحرف ادامه داره ولی روزمرهها یه چیزیه تو مایههای تعریف از خود و حرفای روزانه و «وای من چقدر ماهم» و آن چه شما خواستهاید و مابقی ماجرا! (یه چیزی تو همون شکل و شمایل مزخرف!)
خیلی شیک به خودم حال دادم لینک خودم رو هم گذاشتم بالای همه لینکها که یعنی تو این لیست وبلاگهایی که میبینی حتماً روی وبلاگ من کلیک کنی و احیاناً دستت جای دیگهای نخوره!
برو توش، حالشو ببر! وایسا بابا، کجا؟! وایسا بینَم، لباستو بپوش؛ واقعاً که! برو تو وبلاگ حالشو ببر، کجا داشتی میرفتی؟!
بعدتر اضافه شد:
در یک سوتی زیبا وبلاگی رو که با خون دل درست کرده بودم اشتباهی پاک کردم! در این لحظات تنها کاری که میتونم بکنم اینه که هر جور حرفی دارم تو همین وبلاگ بگم و تمامی پستهای شخصی یا غیرشخصی رو به صورت دَرهم تو همین وبلاگ بنویسم! خوشبختانه متن اولین پست اون وبلاگ رو دارم؛ میذارم همین جا؛ اما از کسایی که نظر دادن معذرت میخوام، واقعاً هیچ راهی برای بازگشت نیست!
امان از دست مثال احمدینژاد! محض رضای خدا یه بار هم که ازش دفاع کردم نذاشت کلام منعقد بشه؛ سریعاً نقض کرد! آیا احمدینژاد یک مثال نقض برای تمامی نظریات علمیست؟!

