رفتم وبلاگ سیب من! دیدم گاهی خاطرات روزانه‌ی خودش رو می‌نویسه، پیش خودم فکر کردم که مگه من چیم کمتره؟! حداقل یه بار هم من از این کارای خود تحویل‌گیرانه بکنم، ملت خواننده‌ی این وبلاگ کمی با من آشنا بشن (البته در حد سلام و علیک!) و بفهمن من نه تنها دختر نیستم بلکه تفاوت‌های اندکی هم با یه دختر دارم! (خیلی زرنگی! تفاوت‌هام رو که نمی‌گم شیطون!)

دیشب تا ساعت پنج و نیم بیدار بودم! در حقیقت می‌شه گفت تا امروز صبح! اصولاً آدم خفاشی هستم و شب‌ها زندگی می‌کنم، روزها کار! قدری کارهای دانشگاه رو انجام دادم و نزدیک سی چهل صفحه‌ای جزوه انگلیسی مزخرف یکی از درس‌ها رو خوندم که اگه فارسیش رو هم بهم می‌دادن سر در نمی‌آوردم! یک مقدار هم مزخرفات نوشتم جهت یادآوری در جلسه فردای شرکت! (اون موقع فردا بود، الآن امروزه!) بسیار زیاد بین شادی و ناراحتی حرکت کردم و خلاصه کلی بنزین سوزوندم تو این دوره بی‌بنزینی و بنزین آزاد و دولت عدالت‌محور و این حرفا تا خوابم برد ... نفهمیدم چه خوابی دیدم اما به هر حال خواب بدی نبود چون صبح که بیدار شدم همچنان سالم بودم و همه چی امن و امان! البته خوب هم شد که خواب بی‌ناموسی ندیدم؛ به هر حال وقت کم بود و باید زود بیدار می‌شدم، خوابم نصفه می‌موند!

بیدار شدم، فهمیدم امروز چهارشنبه‌ست! اصولاً نزدیک به ٢٣ ساله که هر وقت سه‌شنبه‌ها می‌خوابم فرداش رو با چهارشنبه شروع می‌کنم، نمی‌دونم چرا، اما خب اینم قسمت ماست انگار!

بیدار شدن همانا و رفتن سراغ یخچال همانا! دریغ از یه خوردنی برای صبحونه! عمیقاً می‌خواستم خونواده رو بیدار کنم و اعلام کنم اگه اوضاع یخچال اینه، حداقل از برق بکشین بتونیم توش لباسام رو آویزون کنیم! خُب در اون وقت صبح حرف بی‌ربطی بود؛ نه تنها نمی‌ذاشتن که لباسام رو آویزون کنم بلکه در بهترین حالت خودم رو به همراه لباسام از سقف آویزون می‌کردن! خب منطقی هم بود؛ من هم با چنین بچه‌ای در این وقت صبح همین کار رو می‌کردم!

رفتم شرکت و مثلاً اونجا مدیری هستم و شخصیتی دارم و احساس مهندس بودن بهم دست میده و کلاً خوشمان می‌آید! دیدم یک آدمی به شکل دراکولا اومده با من در مورد یه پروژه صحبت کنه! فکر نمی‌کردم با این قیافه چیزی در مورد پروژه‌های عمرانی بدونه اما وقتی باهاش صحبت کردم مطمئن شدم که هیچی نمی‌دونه و من تازه در محاسباتم خیلی هم دست بالا گرفته بودمش!

با مدیر عامل و سایر معاونین و مدیران محترم قدری لاو ترکوندیم که خیلی خوب بود! خب لازم به گفتن نیست که همه این معاونین مرد هستن و اونی هم که زنه تقریباً نوعی مرد به حساب میاد، قدری هم خفن‌تر از یک مرد! من همیشه ازش می‌پرسم که شوهر شما از دست شما نرفته شاخ آفریقا؟! و همیشه می‌خنده و می‌گه شاید من بِرَم اما اون نمی‌ره و در این حالت، ضمن تغییر متناوب بین حالت علامت سؤال و علامت تعجب فکر می‌کنم چه شوهر فرهیخته‌ای! و واقعاً چه پسر بیچاره‌ای دارن این دو تا مرغ عشق! به این نتیجه رسیدم که شوهر خانوم معاون می‌تونه یه چیزی تو مایه‌های همون مرد دراکوالا باشه، حالا یه کم تمیزتر!

یکی از کارمندای خانوم میاد می‌گه من از دندون‌پزشکم واسه ساعت ٢ وقت گرفتم، می‌تونم اون موقع برم؟! و من ذره‌ای شک ندارم که هیچ دندون‌پزشکی ساعت ٢ بعد از ظهر وقت نمی‌ده و اگر هم می‌ده دندون‌پزشک تجربی‌ای بیش نیست! انتظار داره که عرعر کنم و بگم برو؛ اما به شوخی می‌گم خانوم فلانی! دوست پسر شما مگه دندون‌پزشکه؟! عین کارتون گوریل انگوری، بنفش می‌شه و می‌گه ببخشید! می‌گم برو، ولی اگه رفتی تا ده روز حق نداری بری مرخصی، به دندون‌پزشکت هم بگو! ذوق‌زده می‌گه چشم ... قطعاً اگه در اسپانیا یا آمریکا یا حتی مالزی کوفتی بودیم می‌پرید و من رو یک ماچ آبدار هم می‌کرد بابت این که تا این حد رئیس مهربونی هستم! پیش خودم فکر می‌کنم واقعاً چرا گفت دندون‌پزشک؟ مثلاً نگفت متخصص لوله‌های گوارشی؟ به هر حال از نظر من ارتباط دوست پسر با لوله‌های گوارشی می‌تونه بیشتر از ارتباطش با دندون باشه!

سری به وبلاگ خودم و دوستان می‌زنم! دریغ از یک آپ جدید، حتی دریغ از یک فحش و چارواداری به خوانندگان علاقه‌مند!

نگاهی به یکی از وبلاگ‎ها می‌اندازم و در کمال تعجب می‌بینم که بیشتر از پست آخر در مورد کامنت‌های من کامنت داده شده! من در طول زندگیم چند وبلاگ خیلی نظرم رو جلب کردن اما برای دو وبلاگ خیلی نظر دادم که از قضا هر دو هم در روزهای اخیر بودن و از شانس بد من هر دو هم دختر بودن! تعدادی عناصر معلوم‌الحال ضمن دادن فحش به من و بستن انواع اتهامات به اقصی‌نقاط بدن من، این کامنت‌ها رو در راستای ازدواج ارزیابی کردن به نحوی که بیا و ببین و به دادن فحش‌های مستقیم و غیرمستقیم لایت نظیر آدم علاف و بیکار و نفهم و الدنگ پرداختن که مشعوف شدیم! به قول یکی از خواننده‌های مرحوم رپ «ببین عزیزم این حلقمه دستمه!» و مابقی ماجرا ...

... هیچ چیز بدتر از این نیست که وسط نوشتن یکی بیاد و تو رو بندازه وسط یه جلسه و یه سری آدم که تنها دلیل مدیر شدنشون پاچه‌خواری بوده! چند فقره شهردار از مناطق مختلف تهران برای دادن چند فقره پروژه آب و نون‌دار تشریف مبارک رو به شرکت آوردن و من باور می‌کنم که برای دور بعدی انتخابات، به احمدی‌نژاد رأی خواهم داد! (سخن نغز: آیا می‌دانستید در شهر کورها یک‌چشمی پادشاه است؟!)

(با صدای دخترهای عاشق بخوانید) ترجیح می‌دم در این لحظات یک فروند موشک کروز بیاد و صاف بخوره وسط این شرکت خراب‌شده که حالم از رنگ دیوارش هم به هم می‌خوره!

سررشته افکارم کلاً به ... رفت! (شما فکر کن یه جای سه‌حرفی بد که نباید می‌رفت!)

یکی از همکاران چند جعبه شیرینی گرفته از نوع نارگیلی که مثلاً بچه دومش به دنیا اومده و من کماکان فکر می‌کنم اگه در بهترین حالت چیزی شبیه به خودش بشه هم چندان آش دهن‌سوزی نخواهد بود! اما این شیرینی‌ها بدجوری به چشمک زدن و آمار دادن افتادن به نحوی که آدم هوس می‌کنه بره و خام خام بخوره ... شیرینی‌ها رو!

خیلی دوس دارید که زودتر تمومش کنم؟ من به نظر خواننده‌ها احترام می‌ذارم و این هیچ ربطی به این‌که شیرینی‌ها داره تموم می‌شه نداره!

 

پی‌نوشت:

 

1.       الآن یه مقداری احساس می‌کنم شبیه مجله خانواده سبز شدم تو این پست! فقط یه الگوی دوختن جوراب شلواری کم دارم و یک فقره فال عشقی برای متولدین ماه عقرب و جمادی‌الثانی!

2.       من اعتقاد راسخ دارم مدیرانی که بیشتر از کارمندانشون کار می‌کنن انسان‌های گوسفندی هستن و به هیچ وجه افتخار نیست که یه مدیر تا نصفه شب تو شرکتش کار کنه؛ بسیار در مورد مدیریت خوندم و هر دفعه بیشتر به این نتیجه رسیدم هر مدیری که کمتر کار کنه و بیشتر فکر، حتماً موفق‌تره! تفویض اختیار که قرار نیست نقش هویج رو بازی کنه!

3.       دیدید من بیکار نیستم؟! دیدید دختر نیستم؟! دیدید آدم هستم؟! من فقط بر اساس اعتقادم به نوع کار کردن، فرصتی رو هم برای تفریحات سالم در نظر می‌گیرم؛ همین و بس!

4.       به خوبی سیب من نبود اما در حد آدمی مثل من که فرق نوشتن رو با دمپایی ابری نمی‌دونه بدک هم نبود! شاید بعضی وقتا از این کارها هم کردم!

چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

بر اساس شعر «آب را گل نکنیم» اثر «سهراب سپهری»

 

آب را ول نکنید
یعنی از چشمه جوشنده چشمان شما
بیخودی اشک نگردد جاری
دم به دم توی سر خود نزنید!
هی نگویید که: ای داد، ای داد
وای از دست گرانی، فریاد
هی نگویید ز خاموشی برق
یا که: ای وای، از این بی‌آبی
یا ز کمیابی بعضی اجناس
یا که از گوشت که مانند طلاست
یا ز تاکسی که کنون عین بلاست
ز گرانی برنج و روغن
که بهایش بالاست
همچنان باقی اجناس دکان
آلو و خربزه و سبزیجات
قیمتش رفته کجا؟ تا هیهات!

دائماً توی سر خود نزنید
هی نگویید چنین است و چنان
همه چیز است گران
چه گرانی شگفت‌انگیزی
قیمت هر چیزی
به یقین بسته به انصاف فروشنده شده
دو سه روز است که نان نیز گران‌تر شده است
آن‌که از فایده نامشروع
میشود صاحب آلاف و اولوف
ناگهان یک‌شبه دارا و توانگر شده است

آب را ول نکنید
نچکد آب ز چشمان شما، خیس شوید
هی نگویید که: ای وای! ای وای!

شاید آن پایین‌ها
که علف پهن شده روی زمین
توی آن دهکده‌های پایین
مردمی ساده و محروم و فقیر
قوتشان نان و پنیر
آری، آنان که به کار خودشان سرگرمند
نکند یک دفعه
چرتشان پاره شود
پس بیایید در این برهه پردرد زمان
آب را ول نکنید!

 

از این به بعد رو بعدتر به پُست اضافه کردم، محض اضافه شدن به پُست!

 

آبت رو هر جایی نریز یعنی: آبت رو ول نده، یعنی آبت رو جمع کن، یعنی خجالت بکش، یعنی به من چه تو ذهنت منحرفه، یعنی من مسئول این که تو چه فکری می‌کنی نیستم، یعنی واقعاً که آبروی هر چی وبلاگ‌خونه بُردی! نکنه انتظار داشتی بگم آبت رو هر جایی بریزی؟! نمی‌گم، نمی‌ذارم خودت رو بدبخت کنی! اما باور کن دوست داشتم ذهنت منحرف شه! (آیکون چهره واقعی موسیو گلابی، آیکون دندونی که داره برق می‌زنه!!)

یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

ما ملتی هستیم که زیاد غُر می‌زنیم! (یعنی زیاد غُرغُر می‌کنیم!) یکی آدم دیوانه‌ای به اسم موسیو گلابی در وبلاگش از دولت انتقاد کرده که چرا ملت همیشه در صحنه وقتی برای خرید مراجعه می‌کنند با تعجب مشاهده می‌کنند که ظرف چند ساعت قیمت‌ها افزایش پیدا کرده؛ مثلاً پیش خودش هم فکر می‌کند این دولت نمی‌فهمد و یک آدم گلابی بیشتر از تعداد زیادی آدم نخبه می‌تواند بفهمد! (چی؟ می‌فهمد؟! خُب، بگذریم!!)

عرض می‌کنیم خدمت این موسیو گلابی عزیز که کلاً حرفایت را بگذار در کوزه آبش را بخور! یک نان هم رویش! یک نخ سیگار هم دود کن! یک آهنگ ساسی مانکن و حسین مُخته هم گوش کن همزمان!! این هم که نمی‌گوییم این حرف‌ها به درد عمه‌ات می‌خورد و چیزهایی شبیه به این؛ از آن روست که آدم باادبی هستیم! دوماً چون ما اصولاً به نظرات دیگران اهمیت می‌دهیم (به نحوی که همه در جریان هستید!) از این به بعد اجناس را با هشدار قبلی گران می‌کنیم؛ مثلاً:

«قیمت تخم مرغ افزایش می‌یابد!»

یا مدت کوتاهی بعد از گرانی آن را به اطلاع مردم شریف می‌رسانیم؛ مثلاً:

«سبزی 10 درصد گران شد!»

یا اصلاً اطلاع نمی‌دهیم؛ مثلاً:

«دنبال لینک می‌گردی واسه چی؟ وقتی اطلاع ندادند که دیگه لینکی وجود نداره!»

به قول استاد شب‌پره که در مدح دولت گفته «قربونت می‌شم من، برات می‌میرم»! بماند که در جای دیگه‌ای از شعر گفته «بوسه بدی به من یه دونه» که این‎جا به دولت مربوط نیست، به من و شما هم مربوط نیست! گیر ندین!!

 

پی‌نوشت:

 

١.       اول مطلب روی لینک موسیو گلابی کلیک کردی که چی بشه آخه؟! انتظار داشتی با چی رو به رو بشی با کلیک کردن روش؟!!! اون یه جور تست IQ بود!

٢.       حتماً از من می‌پرسی که پاراگراف دوم متن، دوماً داشت؛ اولاً کجاش بود؟ آفرین، درست فهمیدی، نبود!

٣.       اگه قرار بود اسمم رو بدونین حتماً با اسم خودم می‌نوشتم، هی نپرسین به شکل خصوصی و عمومی؛ التماس می‌کنم!

۴.       آقای ... ! کامنت خصوصیت رو خوندم اما متأسفانه سایتی نداشتی که جوابت رو بدم؛ کسی که توی اسمش موسیو داره احتمالاً نمی‌تونه دختر باشه! باور کن که من پسرم، استدعا دارم که باور کن! هر چند با خوندن اون کامنت یه لحظه انقدر جوگیر شدم که بدون روسری خجالت می‌کشیدم از خونه برم بیرون! در نتیجه شماره تلفن شما به درد من نمی‌خوره، باور کن، حرفامو باور کن!

یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

در راستای این که در ایران فقر و بدبختی وجود ندارد و همه چیز خوب است و خیلی هم خوب است و آن‌قدر همه چیز این دور و بر خوب است که آدم نمی‌داند از کجایش بگوید که دلش کباب نشود و بدبختی و بیچارگی اصلاً کیلیویی چند در این مملکت و ... (متأسفانه جمله‌ام انقدر طولانی شد که گمش کردم!) ... است!

 

سیامک ظریفی

بر اساس شعر «صدای پای آب» اثر «سهراب سپهری»

 

دیده‌ها مشک آلود!
سینه‌ها کشک آلود!
ماهی کوچک جیبم دیگر
          پولکی بر تن پردردش نیست!

شکم غمناکم،
می‌زند سخت صدا،
جیب مسکین مرا،
گوش من می‌بوید
از پس دایره ذوزنقه
          گریه نازک یخچالم را
که به اندازه جیبم پاک است!
ای دمت گرم عزیزم یخچال،
          طبقاتت همه پر میوه و گوشت
          شیشه‌هایت همه پر شربت باد!
«موسم دلگیری است»
          خواستم سیب برایت بخرم، گفتم نکند
هسته‌اش گیر کند توی گلویت، آن وقت
          پس بیفتی ز عقب، موتورت سکته کند!
«زندگی» سیبی است، کیلو هشتاد تومن
          تازه آن هم درهم!
«مُردگی» کمپوتی است
          خورد باید آن را با قوطی
پسرم موز نمی‌داند چیست
          او به من گفته اگر یکسره مردود نشد،
          جایزه موز برایش بخرم
          برود «موز سواری!» هر روز
دخترم هم آناناسی شده است
          گفته یکدست آناناس بلور مبله!
          بخرم تا ببرد خانه شوهر روزی
همسرم باز سفارش کرده
          بخرم آخر ماه «میوه پشم‌آلود»!
          او بلد نیست بگوید «نارگول»!
معده‌ام در جلویش پنجره‌ای است
که از آن بر علفزار شکم لاخ وجود آگینم
نور خشخاشی یک قرصک نان می‌تابد
آخرین قطعه پنیر گچی ما دیروز
          صرف تعمیر شکم‌های عزیزانم شد
مرغ اندیشه به اعلان کوپن دل بسته!
ای دمت گرم وزیر نیرو!
بغض در سینه یخچال من امروز شکست
          موتورش رفت ز دست!
بوی دلسوزی او می‌آید
به بلندای «صف» آسای دماوند قسم
          به کوپن‌های سر کوزه آب
          به سر قلک طفلم سوگند
          ... موتورش بود که سوخت
قتل یخچال ز نامردی برق
          یک نفر اینجا مرد ...
          کمد ده فوتم را
                    به که فریاد کنم!

شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

آه دولت عدالت‌محور و طرفداران بالاخره من رو گرفت و مریض شدم به نحوی که بیا و ببین! البته لازم به توضیح نیست که آدم‌هایی که مرض دارند اصولاً لازم نیست که مریض باشند و بالعکس؛ که بنده در شرایط کنونی طبعاً در دسته بالعکس قرار می‌گیرم!

سردرد شدیدی دارم که نشستن جلوی کامپیوتر رو به شدت مشکل کرده و قدرت هر گونه آپیدن رو از من سلب کرده! قدری استراحت برای من در این روزها از یک معجزه برای حل مشکلات مملکتی هم واجب‌تر شده!

 

پی‌نوشت:

 

1.       عزیز من! مگه من گفتم می‌خوام آمپول بزنم که شما داوطلب شدی؟!

2.       گفتم سرم درد می‌کنه، این‌جوری که تو فاصله گرفتی آدم احساس می‌کنه ایدز داره! در ضمن اگه ایدز هم داشتم این‌جوری منتقل نمی‌شد! (نکته بهداشتی!)

3.       تیتر یادداشت از مرحوم پرویز شاپور است و هر گونه ارتباطی بین من و این تیتر تکذیب می‌شود؛ همان طور که هر گونه ارتباطی بین تیتر و یادداشت! (از آن جا که بسیار انسان ادیبی هستم، «تکذیب می‌شود» را در جمله دوم به قرینه لفظی حذف کرده‌ام!)

شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

یه جوری تیتر پُست رو نگاه می‌کنی انگار که جن دیدی! یا اگه کسی ندونه فکر می‌کنه مدرک دکترای وزیر سابق بر این کشور رو دیدی! آدم می‌خواد مصرع اول یه شعر رو هم بذاره به عنوان تیتر یادداشتش، باید از تو اجازه بگیره؟!

 

دختری با مادرش در رختخواب
درد دل می‌کرد با چشمی پر آب
گفت: مادر! حالم اصلاً خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست و شش افزون شده
دل میان سینه غرق خون شده
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم! بخت تو هم وا می‌شود
غنچه‌ی عشقت شکوفا می‌شود
غصه‌ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر، یکی را تور کن!
گفت دختر: مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته‌ام با دوستانم بارها
من بدم می‌آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه‌ها
سر به زیر و باوقارم هر کجا
کی نگاهی می‌کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده‌ام یا مغز خر؟!
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعید و یاسر و ایضاً صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم‌صحبت صادق شدم
او خَرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد، بله!
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی و حساس بود
بعد از آن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم، خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی‌دادم به هرکس این‌قدَر
خاک عالم بر سرت، خیلی بدی
واقعاً که پوز مادر را زدی!!

 

خیلی بعدتر اضافه شد:

 

متأسفانه اسم شاعر این شعر رو هر چی گشته بودم پیدا نکردم، الآن فهمیدم که اسم شاعرش جمشید مقدمه ... با تشکر از آنی دالتون!

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

آقای عزیز! خانومِ گُل! من می‌گم همه چیزمون به هم میاد، اون وقت تو می‌خندی به من!! اما دیگه حرفای تو رو قبول ندارم، دیگه خام حرفات نمی‌شم و به قول استاد م. مثلاً حرفای تو کاش می‌شد قند و عسل و ...! به جان خودم دیگه واقعاً مطمئنم که همه چیزمون به هم میاد! همون طور که برای این دنیا دغدغه مسکن نداریم، حالا بحمدالله برای اون دنیا هم دغدغه‌مون برطرف شد!

محمود رضاییان، مدیر عامل سازمان بهشت زهرا، اعلام کرد که تا دو ماه دیگر ظرفیت گورستان فعلی پُر می‌شه ... در راستای این اعلام انقلابی، راهکارهای زیر را خودم پیدا کردم (بابا یابنده! بابا هوش! بابا پیداگر!) ولی به شما هم می‌گم!

1.       لطف کنین و در شیطونی‌هاتون رعایت مسائلی رو بکنین که باعث نشه خدا بخواد کسی را به شما عطا کنه! خداییش دیگه جا نداریم! باور کنید کشورهای دیگه به این تکنولوژی رسیدن که به ازای هر شیطونی صاحب یه بچه نشن!! (معذرت می‌خوام، اگه بیشتر از این توضیح بِدَم خودم و وبلاگ رو با هم می‌بندن!)

2.       سعی کنید در اسرع وقت و ظرف حداکثر دو ماه بمیرید که حداقل تو اون دنیا خونه به دوش نشید! لذا استقبال از پیشنهاداتی نظیر بخورمت یا حتی جیگرتو بخورم (با رعایت فاصله شرعی و بعد از یافتن سرنشین مناسب در ماشین مناسب!) شدیداً توصیه می‌شه!

3.       قبرستان اطراف خونه رئیس‌جمهور ارزون‌تره؛ اگه کارهای عقب‌مونده دارید و ظرف دو ماه تمایلی به مُردن ندارین، بیایید اون‌جا بمیرید، جا هم هست ارزون، به چه محشری، بیا و ببین!

4.       زندگی شهد گل است، زنبور زمان می‌خورَدَش، آن چه می‌ماند عسل خاطره‌هاست! (چه ربطی داشت؟!)

5.       «رضایی: برای کاندیداتوری شرط دارم!» (ایضاً ربطی نداشت؟!! کی می‌گه ربطی نداشت؟ خُب وقتی رضایی هم شرط می‎ذاره آیا صلاح نیست تا ما سرمون رو بذاریم و بمیریم؟!)

6.       از اون جا که با ادامه همین روند یافتن راهکار توسط من ممکنه فرصتم برای مُردن تموم شه و از اون جا که (این از یه جای دیگه‌ست، به قبلی ربطی نداره!) احتمال این که کسی به من پیشنهاد خوردن جیگرم رو بِده در حد احتمال مشت نزدن در دهان استکباره و راهی برای مُردن در شرایط فعلی برای خودم سراغ ندارم (می‌دونم جمله‌م خیلی داره طولانی شده و سر نخش داره از دستتون در می‌ره، تحمل کنین، داره تموم می‌شه!) لطفاً یکی بیاد و منو خودکشی کنه!

 

پی‌نوشت:

  

1.       روز دانش‌آموز، روز دختر، روز قزوین و روز تسخیر لانه جاسوسی رو به ترتیب (از اول به آخر!) به تمامی دانش‌آموزان، دختران، ملت همیشه در صحنه و زنندگان مشت و لگد به فک و دهان استکبار تبریک و تهنیت عرض می‌کنم!

2.       نمی‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمی‌خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت،

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،

و او یک‌ریز و پی در پی

دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد،

بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را ...

(این شعر را با لحن یک موسیو گلابی جدی بخوانید!)

سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

خداییش من باید خودم رو بکُشم محض زدن دو کلمه حرف واسه شاد کردن دل شما؛ اما گهگداری که حرفی برای گفتن نیست، یه کسی شروع می‌کنه به حرف زدن و با حرفاش دل مردم رو شاد می‌کنه! خُب در این مواقع باید استقبال کرد و حرفای فرد شادی‌آور رو واسه اونایی که نشنیدن هم نقل کرد که دلشون شاد بشه و لبشون خندون! (بی‌سواد! نُقل نه، نَقل! توضیح: این پرانتز مربوط به چند کلمه قبل می‌باشد که به علت بی‌جایی در این مکان قرار گرفت!!)

این هم یک selection شاد از اظهارات مهدی کلهر، مشاور رسانه‌ای رئیس جمهور، در گفتگو با ایلنا!

1.       شلوار جین برای کار است و می‌توان 5 تا 10 سال آن را پوشید و اطو هم نمی‌خواهد!

2.       با کت و شلوار نمی‌توان کار کرد!

3.       در یکی از سفرهای استانی، بخشدار شهری عین آقای ولایتی با کت و شلوار و پیراهن یقه بسته آمده بود. گفتم آقای بخشدار! دلم برای کت و شلوار شما می‌سوزد، این پهن و بوی گاوداری و غیره لباس‌های شما را خراب می‌کند. با این لباس‌ها باید به هالیوود بروید و نقش اشراف را ایفا کنید!

4.       کسانی که در محل کار، لباس پلوخوری می‌پوشند باید خجالت بکشند، این‌ها نمی‌توانند با مردم ارتباط برقرار کنند!

من هنوزم اعتقاد دارم تنها کشوری هستیم که همه چیزمون به هم میاد! (اینها رو دیگه خودم دارم می‌گما! خُب اگه اینا رو هم آقای کلهر می‌گفت بغلش می‌نوشتم 5! نوشتم؟!!) می‌گفتم ... بله، همه چیزمون به هم میاد! مردم شاد، دولت شاد ... خلاصه همه شاد! دیدین هماهنگی دولت رو با مَردم؟ شُشِتون حال اومد؟! می‌مونه دو عدد بشکن و یک فقره شعر بند تنبانی جهت تکمیل شادی و بزم و آره و اینا!!

شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

به شکل متوالی داریم به دماغ و دهان استکبار مشت می‌زنیم و به قسمت‌های تحتانی آن‌ها لگد می‌زنیم به نحوی که بیا و ببین!

«سزارین در ایران، 3 تا 4 برابر استاندارد»

به جون تو دست از رکوردشکنی بر نمی‌داریم! خوبی ماجرا این‌جاست که حتی رکوردهای به ظاهر غیرمهم رو هم برای استکبار نمی‌ذاریم، همه رو خودمون می‌زنیم که یه وقت یه رکورد دست اون‌ها نیفته! اگه بیفته حتماً خون دماغ و دهان اون‌ها (حاصل از مشت‌های ما!) خوب می‌شه! آهنگ افتخارآفرینی را پخش کنین لطفاً ... ورزشکاران، دلاوران، نام‌آوران ... ماشاالله ...

گفتم ماشاالله یهو (یا یه هو؟ یا یوهو؟ بالاخره یه چیزی تو همین مایه‌ها!) یاد یه چیزی افتادم. اون رکورد بزرگ‌ترین ساندویچ دنیا بود که دست ما بود؟ انگار اصلاً دست ما نبود! چند روز پیش خوندم که قبل از این که ناظران جهانی رکوردگیری، رکورد رو ثبت کنن، ملت همیشه در صحنه شروع به خوردن ساندویچ کردن و رکورد هم کنسل شد و مشت ما اثری در این زمینه نداشت!

در پایان حتماً می‌خواین بپرسین ماشاالله چه ربطی به این داشت که تو یادت افتاد؟ بله، ماشاالله ملت ما همیشه در صحنه‌ان! بدجوری هم در صحنه‌ان آقا، بدجوری!

این هم صحنه‌هایی از ملت همیشه در صحنه در خبرگزاری‌های استکباری!

نمایی از ملت همیشه در صحنه در یاهو!

نمایی از ملت همیشه در صحنه در گاردین!

نمایی از ملت همیشه در صحنه در الشرق الاوسط!

نمایی از ملت همیشه در صحنه در رویترز!

چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

مشغول ولگردی در بین خبرها هستم که ... چی می‌بینم؟! این چه خبریه؟ یعنی چی؟! اِواااا خواهر! خدا مرگم بده! (البته لازم به توضیح نیست که از اون جا که آدم متفکری هستم این‌ها را داشتم با خودم فکر می‌کردم!) بله! می‌گفتم! تیتر خبر شوک‌آور بود!

«حضور مسافران در قزوین دقیقه‌ایست!»

اما از اون جا که ذهن من مثل ذهن شما منحرف نیست متن خبر رو با دقت خوندم و فهمیدم که قزوین چون مکان‌های مناسب نداره در نتیجه گردشگر هم نداره! صد البته منظور از مکان در این خبر، هتل می‌باشد و هر گونه ارتباطی با هر نوع مکانی تکذیب می‌شود اساسی!

در ادامه اومده که مسافران تنها چند دقیقه در شهر می‌مونن ... آخه واقعاً انتظار داشتین بیشتر بمونن؟! سریع تموم می‌شه میره پی کارش دیگه!! در این مورد هم با ذکر کلمه صد البته لازم به توضیح است که اتمام آثار باستانی و مکان‌های تاریخی مد نظر بوده و هر گونه تمام شدن دیگری به شدت تکذیب می‌شود!

و در پایان خبر اومده که 12 آبان به عنوان روز قزوین نامگذاری شد و آره و اینا! باشد که رستگار شوید!!

چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

چلچراغ، شماره ۳۱۷

 

کوچه یک طرفه‌ای را در یکی از نقاط شهر انتخاب کردیم (دیدید می‌گن در یکی از نقاط شهر؟! آخر یعنی چی؟!) قرار شد همکار ما ورود ممنوع بیاید و با ماشین‌های افراد آزمودنی شاخ به شاخ شود. مکالمات ذیل هنگام شاخ به شاخی همکار خطاکار ما با دوستان آزمودنی ضبط شده است! این شما و این هم ماحصل زحمات ما (ماحصل هم بر عکس ماه عسل بدجوری روی مغزه!):

 

·         کسی که افتخاری گوش می‌داد ...

ـ هوی، مگه نمی‌بینی یک‌طرفه‌س؟

همکار: ببخشید!

فرد افتخاری‌گوش‌دهنده در ماشین را نیمه‌باز کرد و زنجیر را دور دستش پیچید! همکار ما به سرعت دنده عقب گرفت!

 

·         کسی که آریان گوش می‌داد ...

ـ معذرت می‌خوام، احساس نمی‌کنین دارین خلاف قانون رانندگی می‌کنین؟! نه واقعاً؟!!

 

·         کسی که رپ گوش می‌داد ...

ـ تو خیابون داری می‌ری ورود ممنوع، نمی‌دونی این کار هستش غیرمطبوع؟! اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش ... !

همکار بهت‌زده نگاهش می‌کرد!

 

·         کسی که محسن نامجو گوش می‌داد ...

(چیزی نمی‌گفت!)

همکار: من دارم ورود ممنوع میاما!

ـ جبر جغرافیااااااااایی!

همکار: دیوونه!

 

·         کسی که اخشابی گوش می‌داد ...

ـ ورود ممنوعه‌ها!

همکار: اشتباه بهتون گفتن! ببین جونم، اون تابلویی که روش عکس فلش داره یعنی ورود ممنوع، اون که قرمزه و وسطش منها داره یعنی یک‌طرفه!

ـ (با لهجه!) ببخشین من به قوانین اینجا آشنا نیستم!

 

·         کسی که موزیک کلاسیک گوش می‌داد ...

ـ جناب، گمانم مسیر درستی را برای عبور امروزتان انتخاب نکرده‌اید!

همکار ما دستش را داخل بینی‌اش کرد و به آزمودنی کلاسیک‌نما زل زد!

 

·         کسی که محسن چاووشی گوش می‌داد ...

ـ ورود ممنوع نیا رفیق!

همکار: شرمنده ولی الآن اگه یک کم بری عقب من رد شدم.

ـ من با زخم زبوناااا رفیقم.

همکار: من که چیزی نگفتم!

ـ مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم.

همکار دلش را گرفت و پیاده شده. داخل ماشین فرد چاووشی‌گوش‌دهنده شد و دو نفری سیگاری روشن کردند!

 

·         کسی که سنتی گوش می‌داد ...

ـ داری اشتباه میای ای دوست!

همکار: برو بابا!

فرد سنتی ماشین را کناری پارک کرد و گریه کرد! (احساسات لطیفی داشت مثل این‌که!)

 

·         کسی که راک گوش می‌داد ...

ـ ایول ممنوع داری میای! این یعنی اعتراض به قوانین دست و پاگیر زندگی مدرن! ویواهوی! زنده باد رادیکال!

همکار: ببخشید! (و سریع رد شد!)

 

·         کسی که ترنس و تکنو گوش می‌داد ...

 (شیشه ماشینش بالا بود و نمی‌فهمیدیم چه چیزی به همکار ما می‌گوید! اما دستانش بدجوری حرکت داشتند!)

همکار ما اهمیت خاصی قائل نشد و از کنارش رد شد!

(دستانش همچنان در حرکت بودند!)

 

·         کسی که فرهاد گوش می‌داد ...

ـ تو هم با من نبودی.

همکار: یعنی چی؟! منظورت چیه؟!

ـ هیچی، عیبی نداره، تو هم برو! (سرش را تکان داد و چشمانش را ریز کرد و به آسمان نگاه کرد!)

 

·         کسی که آهنگ‌های روحوضی گوش می‌داد ...

ـ (با خنده) ورود ممنوع نیا گوگولی مگولی!

همکار: درست صحبت کن!

روحوضی‌گوش‌دهنده بشکن زد و از کنار ماشین همکار ما رد شد!

سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

ابوالفضل زرویی نصرآباد

بر اساس شعر «کفش‌هایم کو؟» اثر «سهراب سپهری»

 

کفش‌هایم کو ...؟!

دم در چیزی نیست.

لنگه‌ی کفش من اینجاها بود!

زیر اندیشه این جاکفشی!

مادرم شاید دیشب

کفش خندان مرا

برده باشد به اتاق

که کسی پا نتپاند در آن!

 

هیچ جایی اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود

کفشستان!

و به اندازه‌ی انگشتانم معنی داشت ...

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد.

شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت ...!

 

نبض جیبم امروز

تندتر می‌زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

کوپن مرغش باطل بشود ...

جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد.

 

«خواب در چشم تَرَش می‌شکند»

کفش من پاره‌ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

«یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود»

دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید!

کفش من می‌فهمید

که کجا باید رفت،

که کجا باید خندید.

کفش من له می‌شد گاهی

زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

توی صف‌های دراز.

من در این کله‌ی صبح

پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن

و به جایی بروم

که به آن «نانوایی» می‌گویند!

شاید آنجا بتوان

نان صبحانه‌ی فرزندان را

توی صف پیدا کرد

باید الآن بروم

... اما نه!

کفش‌هایم نیست!

کفش‌هایم ... کو؟!

چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

«لغو برنامه‌های رئیس جمهور به دلیل کسالت»

ای جان! ای نفس! ای نارنگی پُرکارِ من! ای بهترین رئیس جمهور! ای مفهوم عدالت در تو جاری! ای کسالت در تو ساری!

معاون نظارت و برنامه‌ریزی ریاست جمهوری اعلام کرد که احمدی‌نژاد به علت فشردگی کارها و کسالت، در همایش روز آمار و برنامه‌ریزی شرکت نمی‌کند.

من در همین راستا و در همین لحظه برام چند تا سؤال پیش اومد به همین شکلی که در پایین می‌بینین!

1. مگه رئیس جمهور تا حالا حرفاش رو در سلامت کامل جسمی و روحی زده؟!

2. اگه رئیس جمهور حرفاش رو در سلامت کامل زده، پس بقیه مریضن که بهش انتقاد کردن؟!

3. می‌شه همه مریض باشن و از یه آدم انتقاد کنن؟!

4. رئیس جمهور هر کشور، مریض‌ترین آدم اون کشوره؟!

تازه به نظر من شرکت در مراسم مختلف، هاله نورانی رئیس جمهور را هدر می‌ده، خداییش حیف نیست هاله به اون خوشگلی؟! (ای بابا! من چه می‌دونستم اسم دخترخاله تو هم هاله‌ست! هاله احمدی‌نژاد منظورم بود! وگرنه من چی کار دارم به هاله شما آخه؟!)

در ضمن از تمامی شما عزیزان دعوت می‌شه که جواب سؤالات بالا رو بدین. از عزیزانی که بهترین پاسخ رو بِدَن در اسرع وقت دعوت می‌شه تا تشریف بیارن و جوایزشون را طی مراسم ویژه‌ای به من تقدیم کنن!!

چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ ، ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()