محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهور فوقِ مردمی ایران، در مراسم جشن روز ملی صادرات و تقدیر از صادرکنندگان گفت: «ما امروز افتخار می‌کنیم که با همت بلند صادرکنندگان کشور و هوشمندی تولیدکنندگان توانسته‌ایم صادرات خود را از مرز 21 میلیارد دلار عبور دهیم.»

اینو داشتی؟ حالا این یکیو داشته باش!

«انار هم به کشور وارد می‌شود»

نه خداییش! حالشو بردی؟! اصلاً اگه یهو انار کم اومد و مردم اعتراض کردن، کی بیاد جواب مردم رو بده؟!

همین خود تو، الآن غُر می‌زنی و می‌گی این چه وضعشه، چرا همه چی رو وارد می‌کنیم؛ ولی همین تو (بابا تو رو می‌گم، چرا در و دیوار رو نگاه می‌کنی؟ آخه کسی دیگه هم مگه اون‌جاست؟!) شب چله که می‌شه میای از دولت انتقاد می‌کنی که چرا انار کمه، می‌ری با هندوونه می‌زنی تو سر راننده ماشین بغلی از شدت بی‌اناری! بعدشم ادعا می‌کنی این دولت بی‌عدالت اعصاب ما رو به هم ریخته!

فکر می‌کنی رئیس جمهور، قربونش برم، تو رو نمی‌شناسه؟ فکر می‌کنی نمی‌دونه تو استکبار جهانی‌ای؟ نمی‌دونه تو خودت تشویش اذهان عمومی‌ای؟! فکر می‌کنی نمی‌تونه با مشت بزنه تو دهانت که حالَتِ استکباریت رو از دست بدی؟! درسته رئیس جمهور ما پاسخگوست بدجور، اما همش که نمی‌شه همه تقصیرا رو به گردن بگیره! می‌شه آخه این همه پاسخگویی؟ می‌شه این همه خاک پای مردم بودن؟ من یکی که دیگه عمراً نذارم عذرخواهی کنه دولت عدالت‌گستر عدالت‌پرور!

اشکال نداره محمود جونم، بیار، هر چقدر می‌خوای بیار! چقدر صادرات کنیم آخه؟ این همه جوون باهوش دادیم به همه کشورا، یعنی حق نداریم دو تا دونه انار بگیریم ازشون؟! بسه هر چقدر صادرات کردیم به نظر من! بیار بیار که خوب میاری! اصلاً می‌دونی چیه؟ هر چی دلت می‌خواد بیار از خارج، فقط قند و نبات و شکلات نیار، آخه تو خودت قند و نباتی، شُکلاتی، شُکلاتی!

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

در پی این که وزیر محترم فرمودن که از روزهای آینده قطعی برق خواهیم داشت، من عمیقاً دارم فکر می‌کنم که دولت عدالت‌محور تا حالا چی رو قطع می‌کرده که لامپای خونه ما خاموش می‌شده؟! و اگه لامپای ما خاموش نمی‌شده و روشن بوده پس چرا ما با مُخ به دیوار کوبیده می‌شدیم؟!

بیا بیین، به جان خودم اِنقدر به دیوار کوبیده شدم که اقصی نقاط بدنم کبود شده! حالا اقصی نقاط رو که نه، ولی حداقل دست و صورتم رو که می‌تونی ببینی! می‌گم اقصی نقاط نمی‌شه، گیر دادیا!! اِی بابا، من هر چی می‌گم، بازم تو حرف خودت رو می‌زنی! اصلاً برو این شعر پایین رو بخون بلکه دست از سر من برداری!!

 

بر اساس شعر «بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه گذشتم» اثر «فریدون مشیری»

 

بی تو ای برق، شبی باز از آن کوچه گذشتم

«همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم»

بند رخسار تو در رفت ز تنبان نگاهم

            چاله آمد سر راهم

پای بی‌صاحب من «زرت» در آن چاله فرو شد

            هیکل گنده‌ی مخلص دمرو شد.

 

در تهی‌خانه‌ی جیبم، غم قبض تو درخشید

بر سماورکده‌ی نفتی ذهنم،

قوری یاد تو ای برق خروشید،

چایی خاطره جوشید!

«یادم آمد که شبی با تو از آن کوچه گذشتم»

            پی دیوار نگشتم.

 

توی آن چاله‌ی لوله‌کشیِ آبکیِ گازِ فزرتی،

            نفتادم، نفتادم.

با تو گفتم که تو گهگاه کجایی؟

وصل ناگشتن از آن به که بیایی و نیایی

لامروت، تو مگر دشمن مایی؟

«من ندانستم از اول، که تو بی‌مهر و وفایی!»

 

بغض در سیم تو پیچید

نور در چشم تو ماسید

افت ولتاژ تو افزود بر اندوه نگاهت،

یادم آید که تو گفتی:

            برق، آیینه‌ی آب گذران است

            همه تقصیر از آن است

تو که امروز چو مجنون ز پی لیلیِ برقی،

باش فردا که ترا خشک، دهان است ...!

سیل بر ریش تو خندید

اشک از مشک تو غلتید

موش شب، جیغ بنفشی زد و نالید.

 

باز گفتی که مکن عیب، تو بر ما

پنج سال دیگر صبر بفرما!

آش تولید شود پخته ز کشک و نخود و لپه‌ی صنعت!

ـ نصب کن آینه در هر طرف خود ـ

همه چیزی شود آن روز فراوان!

فقط از «برق» کمابیش خبر نیست!

 

نور زرد سخنت خورد به آیینه‌ی گوشم

            بست یخ، نقطه‌ی جوشم

پای غم رفت به دمپایی جانم ...!

پی سنگی همه جا گشتم و گشتم

پرت کردم به تو آن سنگ و ترا لامپ شکستم

با تو گفتم: دگر از خیر تو ای برق، گذشتم.

«یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم ...

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی تو دگر از من بیچاره خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!»

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

«مطهری: امیدی به استعفا یا عزل کُردان نیست»

آخه عزیز برادر! هزار بار گفتم که جامعه ما شاده، جوونای ما دارن از خوشی می‌میرن، اِنقدر خندیدن که دل و روده‌شون افتاده کف کفششون، بوی جوراب گرفته! اصلاً برای چی طنز بنویسیم؟ دوستان ما خودشون طنز سرخود هستن شدید! انگار کن چارلی چاپلین یا مهران مدیری! حداقلش دیگه مهران غفوریان هستن به جان خودم!!

خبر رو داشتی؟ نه، جان من داشتی؟! حالشو بردی؟!! (چرا هر کی می‌گه داشتی تو پایین رو نگاه می‌کنی؟! خبر اون بالاست! چند خط برو بالا! ذهن تو منحرفه، به من چه؟)

آخه یه آدم چقدر می‌تونه به فکر طراوات جامعه باشه؟ چقدر نشاط؟ چقدر خدمت به خلق؟ آقای مدرک می‌خوای چی کار؟ واسه وزارت کاغذپاره مهم‌تره یا نشاط جامعه؟ چی؟ چی گفتی؟ کاغذپاره مهم‌تره؟!

آقای پرشین‌بلاگ! این خانوم (یا آقا) کیه که راه دادی تو وبلاگ من؟ این اصلاً نمی‌دونه چی از چی مهم‌تره؟ ایشون فرق توپ و طالبی رو نمی‌دونه! شما به جای این‌که تبلیغات بذاری تو سایتت اول کسایی که میان تو وبلاگا رو فیلتر کن عزیز من!

خواهر من! داداش من! این همه از صبح تا شب نمی‌شنوی که اون آقاهه می‌گه:

کلاس ملاس‎ُ بی‌خیال، لیسانس میسانس‎ُ بی‌خیال، بیا وسط ... آها ... شُله شُله ... آهاااااااا ... بیا وسط ... یه لحظه جوگیر شدم، لطفاً یکی بیاد من رو مهار کنه!

یه آدم به شدت عصبانی داره از دور میاد ... انگار خود آقای پرشین‌بلاگه! اصلاً من عمراً دیگه یه لحظه هم این یادداشت رو ادامه بدم! نگو بمونم، به جان تو راه نداره! خدافظ!!

شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

«تهیه و توزیع ساندویچ 1500 متری در تهران»

در تصادفات جاده‌ای، تعداد زندانیان سیاسی و ... در جهان رکورددار بودیم؛ همین حالا خبر رسید آخرین رکورد باقی‌مونده رو هم شکستیم!

مثلاً قرار بود بدون شرح باشه این خبر؛ ولی مگه می‌ذارن آخه؟! همین جوری افتخارآفرینی پشت افتخارآفرینی. به جان خودم انقدر مشت زدیم تو دهان استکبار که دستمون درد گرفت! اما به جان تو اگه ول کنیم! من یکی که تا نابودی اسرائیل همین جوری می‌زنم! (مشت می‌زنم! یه وقت فکر بد نکنین!!)

جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

خدا رو شکر آخرین مشکل مملکت ما هم حل شد رفت پی کارش! خبر تابناک کوتاه و تکان‌دهنده بود!

«نخستین مزرعه اینترنتی ایران، توت‌فرنگی داد»

در راستای استفاده از تکنولوژی روز، احتمالاً تا چند روز دیگه این خبرها رو هم می‌بینیم:

1. طرح تحول اقتصادی دولت در فضای مجازی با موفقیت به اجرا رسید.

2. احمدی‌نژاد: «بوش را هک کردم بدفُرم.»

3. یک کشته و چهار مجروح در چت با گروه‌های فشار.

4. سه فرزند، حاصل آشنایی اینترنتی محمد ورشوچی.

جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

ابوالفضل زرویی نصرآباد

بر اساس شعر «پوستینی کهنه دارم من» اثر «مهدی اخوان ثالث»

 

عمه‌ای صد ساله دارم من

شوهرش پنجاه سالی پیش از این مرده‌ست

بعضی از بدخواه مردم نیز می‌گویند:

            او ز دست کارهای عمه‌ام، بیچاره سم خورده‌ست!

 

عمه‌ام سربار خرج بنده در این عهد وانفساست

زندگی اندر جوارش، سخت و طاقت‌سوز و جانفرساست!

آی مردم!

            در شما آیا جوان ساده‌ای خام و مجرد نیست؟

عمه‌ام شاید زمانی دختری شیرین‌زبان بوده‌ست

            شاید آن ایام

بر خلاف گفته بدخواه مردم، مهربان بوده‌ست!

حال آیا باز هم او را نمی‌خواهید؟!

 

چند روزی پیش،

عمه‌ام شکواکنان می‌گفت:

            «آخ ملا جان! من اینجا بس دلم تنگ است

            پس پریشب مادر مشدی رجب می‌گفت:

            بین صغری خانم و حاجی حسن جنگ است

            بحثشان روی «هوو» و «صیغه» و این چیزها بوده!

من نمی‌دانم که آیا راست می‌گویند،

اینکه بعد از این برای مردها عقد و نکاح و صیغه اجباری‌ست؟!

گر چنین باشد برای من

از میان خواستگاران، شوهری باب پسند خویش پیدا کن!

            خیر بینی، خیز و قفل بسته بخت مرا وا کن!»

گویم: «آخر عمه جان! اینها که می‌گویی

            شایعاتی بی‌پر و بی‌پاست»

عمه‌ام در حرفش اما، سخت پابرجاست!

 

پس جوابش می‌دهم اینسان:

«عمه جان! آیا گمان داری برایت خواستگاری هست؟!»

می‌دهد پاسخ:

«گر کنی بالا برایم دست،

آری! هست!!

آری! هست!!»

جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

دوستی گفت که تا وبلاگت رو تعطیل نکردن حالشو ببر! البته حق داره تا حدودی؛ چون یه وقتایی می‌خوام یه چیزی بنویسم ولی می‌ترسم وبلاگم که هیچ، خودم رو هم ببندن! اون موقع‌ها یاد اون جمله سید حسن حسینی می‌افتم که می‌گه «زبانی که حق را نگوید فقط به درد لیسیدن بستنی قیفی می‌خورد!»

جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

یک آقایی یک روزی در یک جایی به یک عده‌ای گفت به دهک‌های بالای جامعه پول نمی‌دهیم که هیچی، یارانه هم که هیچی، کوفت هم که هیچی، کلاً هیچی به هیچی!! درست می‌گوید آن آقا در آن روز در آن جا به آن عده!

اولاً: عزیز من، جان من، ملت من! تو که نمی‌دونی حرف نزن، کارشناسی شده، هیجده هزار نفر کار کردن و تو می‌خوای حالشو ببری! خب برو حالشو ببر!

دوماً: پول خودمه، دلم می‌خواد اصلاً بریزم تو جوب، برو حالشو ببر!

سیُماً: ای دهک بالایی! کسی که خربزه می‌خوره پای لرزشم می‌شینه! دولت عدالت‌گستر حالتو بدجوری گرفت کرد تو قوطی! ای دولت! ای تو به فدای ملت، ملت هم به فدای عدالت توست، برو حالشو ببر!

چهارماً: داداش من! آبجی من! من که بیکارم، تا هزارماً هم می‌تونم بگم ولی تو که بیکار نیستی تا هزارماً بخونی! هزار تا کار داری، برو دنبال کارت، برو حالشو ببر!

پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

نمی‌دونم چی بنویسم! یاد قدیما به خیر!! دیوونهوار شروع می‌کردم به نوشتن و چند دقیقه بعد سه چهار صفحه پُر کرده بودم!

1.       آنتیگونه رفته شمال! احتمالاً با احمدی‌نژاد رفته، آخه اونم دیروز اون طرفا بود! بهش گفتم از شمال برام سوغاتی بیاره (به آنتیگونه، نه احمدی‌نژاد!!!) ولی بچه پررو نه تنها نگفت نمیارم، حتی جوابمم نداد!! بی‌صبرانه منتظرم ببینمش که بگیرم (سوغاتی رو نمی‌گم، حالشو می‌گم!!)

2.       احمدی‌نژاد در جمع مردم رشت گفت: «نمی‌خواهم پرده‌دَری کنم»

ای بابا ... آدم آخه این قدر بی‌جنبه؟! حالا برس، دو روز وایستا، بعد از این حرفا بزن! درسته که اون‌جا رشته، تو هم رئیس جمهوری ولی دیگه اون‌قدرها هم که راحت نیست این کارا! عجبا!!

3.       وزیر اقتصاد: «تورم در شهریور ماه چیزی نزدیک به صفر درصد بوده است»

همچنان اینجا ایران است. صدای ما رو از تهران می‌شنوید!

پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

راستش همیشه دلم می‌خواست یه وبلاگ داشته باشم ولی گشادی ذاتی هیچ جوری نمی‌خواست باهام راه بیاد!! شاید منتظر یه تلنگر بودم واسه غلبه بر گشادی، واسه جمع کردن خودم و دوباره نوشتن ...

بالاخره دیشب تلنگر رو خوردم! دوستم اون قدر از دوستای وبلاگاش و وبلاگای دوستاش تعریف کرد که یه لحظه احساس کردم خیلی احمقانه‌ست کسی وبلاگ نداشته باشه! خلاصه انقدر گفت و گفت و گفت که دهنم رو آب انداخت!

خودمم نمی‌دونم قراره تو این وبلاگ از چی بنویسم، گذشت زمان همه چی رو روشن می‌کنه!

مقدمه بسه ... از این لحظه وبلاگ من افتتاح شد، صدا ... دوربین ... حرکت!

چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ ، ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()