1.       سال 87 برای من سالی بدون حاشیه بود و هر چه در ذهنم دنبال یک اتفاق ویژه می‌گردم چیز قابل ذکری پیدا نمی‌کنم، جز یک اتفاق شخصی در 13 آذر. شاید بتوانم شروع وبلاگ‌نویسی را هم به عنوان یک اتفاق دیگر در لیست سال 87 بگذارم که قدری بلندبالاتر شود! اگرچه پیدا کردن چندصدتایی دوست جدید و چندتایی رفیق از میان خوانندگان وبلاگم، برای خوب بودن یک سال کافی به نظر می‌رسد اما هر چه بود همین بود و همین! شاید هم انتظارات من از زندگی کمی بالا رفته باشد، نمی‌دانم!

2.       از قدیم رسم بوده که در شروع سال نو، کوچک‌ترها به دیدار بزرگ‌ترها می‌رفتند و می‌گفتند سال نو مبارک! از آن‌جا که از نود درصد دوستان مجازی‌ام کوچک‌ترم دلم می‌خواهد این‌جا هم این کار را بکنم اما واقعاً بزرگ‌ترهایی چون شما آن‌قدر لطف دارید که برای تبریک سال نو، از همین حالا عقب مانده‌ام! البته وقتی کوچک‌ترها می‌روند یک عیدی‎ای هم می‌گیرند که به هر حال آن عیدی‌های بالقوه را هم از دست دادم!

3.       سال 88 سال گاو است. راستش نمی‌دانم سال گاو چه پیشینه‌ای دارد و در این سال بایستی منتظر چه اتفاقاتی باشم اما اعتقاد راسخ دارم که خودمان هستیم که اتفاقات آینده‌مان را می‌سازیم، نه هیچ کس یا هیچ چیز دیگر! من و تو امسال نباید ما شویم بلکه سالی‌ست که باید ماااااااااااا شویم! شاید بیش از هر سال دیگری به این ماااااااااااا شدن احتیاج باشد. امیدوارم اگر هم دلمان برای خودمان نمی‎سوزد حداقل به احترام صدای گاو این کار را بکنیم!

4.       دعاهایم برای خودم معمولاً علی‌الحساب است؛ مثلاً می‌گویم امیدوارم فعلاً تعطیلات خوش بگذرد تا ببینم بعدش چه می‌شود! (جمله‌ی قبلی چقدر کلمات عربی داشت!) جز در موارد خاص، عادت به زندگی در گذشته و آینده ندارم اما این‌بار به شدت دلم می‌خواهد برای خودم آرزوهای دور و درازتری کنم، حتی فراتر از سالی که در پیش است! دلم می‌خواهد آرزو کنم در آینده‌ای نه چندان دور صاحب دو پسر به اسم آرام و پارسا باشم و دو دختر به اسم باران و گلسا؛ و البته همه‌ی این‌ها در شرایطی‌ست که مادام گلابی من را با تمام دیوانه‌بازی‌هایم هم‌چنان دوست داشته باشد! دفعه‌ی پیش که به دنیا آمدم (!) سال 64 بود، یعنی سال گاو! می‌گویند سال هر حیوان برای متولدینش پرخیر و برکت است، امیدوارم همین‌طور باشد!

5.       کار سختی‌ست در روزهایی که اغلب اهالی وبلاگستان، خیلی بهتر از من، از آمدن سال نو می‌گویند و آن را به مخاطبانشان تبریک می‌گویند چیزی بنویسم که در بین هزاران قلم دلنشین‌تر از من، گم و گور نشود! درست همین‌جاست که احساس ضعف می‌کنم و دلم می‌خواهد یک‌بار دیگر از این‌که نوشته‌های سرشار از اِشکالم را تحمل می‌کنید تشکر کنم. غیرممکن است بتوانم نام تک‌تک خوانندگان این وبلاگ را بنویسم اما برای همه‌ی دوستان عزیزی که این سطور را می‌خوانند آرزوی بهترین‌ها را دارم، نه به خاطر این‌که خواننده‌ی این سطورند بلکه به خاطر آن‌که خودشان بهترینند.

6.       از شبی که خاتمی رسماً انصرافش را از نامزدی برای انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد، اصولگرایان هم شب‌ها کمتر کابوس می‌بینند! آرزو می‌کنم در سالی که پیش‌رو داریم همه‌مان کم‌تر کابوس ببینیم و این آرزو حتی آن‌هایی را که با عقایدم مخالفند در بر می‌گیرد!

7.       برای تمام ایرانیان آرزوی سالی آرام را دارم. کاش همه‌مان کم‌تر درگیر نان شب باشیم، بیشتر زندگی کنیم و فرصت بیشتری برای لذت بردن از آن داشته باشیم. کاش امسال شب‌ها وقتی برای قدم زدن در زیر باران داشته باشیم و برای برف‌بازی در روزهای برفی! کاش آن‌قدر درگیر مشکلات این زنده‌مانی کوفتی نشویم که لیسیدن بستنی قیفی را فراموش کنیم! خلاصه در این سال، برای همه‌مان آرزوی زندگانی را دارم با تمام وجوهش ...

 

پی‌نوشت:

 

1.       نوشته‌های جدی‌ام معمولاً مسخره از آب در می‌آید، دقیقاً مثل نوشته‌های طنزم! به بزرگی خودتان ببخشید!

2.       ترسیدم فردا فرصتی دست ندهد، این است که یک روز زودتر این پست را پابلیش می‌کنم!

پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

سؤالات زیر را با دقت خوانده و پاسخ دهید! مدیریت این وبلاگ تضمین می‌کند که جواب‌هایتان را نه در اختیار دوستان عزیز در وزارت محترم اطلاعات قرار بدهد و نه در اختیار هیچ آدم بی‌خطر دیگری! در ضمن همین اول، خاطرنشان می‌کنم که این پرسش‌نامه، هیچ چیزی جز یک پرسش‌نامه نیست و هیچ ارزشی در هیچ جایی ندارد و کلاً من هم هیچ‎کاره‌ام!

 

اگر قرار باشد یک ترکیب دوکلمه‌ای از کلمات «موسیو»، «محمود»، «گلابی» و «احمدی‌نژاد» بسازید، کدام‌یک را می‌سازید و چرا؟!

الف) موسیو گلابی ـ چون صاحب این وبلاگ است و اگر کس دیگری را انتخاب کنم پاسخنامه‌ام را پاره می‌کند! خیلی هم ترکیب باحالی‌ست، آدم دلش می‌خواهد قربانش برود!

ب) موسیو احمدی‌نژاد ـ چون آدم باید خیلی مرد و موسیو باشد که هر کاری دلش می‌خواهد بکند و آخرش هم بگوید خوب کردم و همینه که هست و یک فحش هم زیر لب بدهد! موسیوئیت و مردانگی که فقط به ... هیچی! بگذریم!!

ج) محمود احمدی‌نژاد ـ چون علاوه بر این‌که رئیس جمهور است و اعصاب ندارد، خیلی هم خوش‌ترکیب است، کلاً! هم از این نظر و هم از آن نظر!

د) محمود گلابی ـ چون دو پادشاه در اقلیمی نگنجند و صد درویش در ترکیبی بخسبند!

 

شنیدن کدام یکی خبرهای زیر، شما را بیشتر خوشحال می‌کند؟

الف) سید محمد خاتمی به نفع میرحسین موسوی بی خیال نامزدی در انتخابات شد!

ب) آرش میراسماعیلی بی‌خیال مبارزه با جودوکار اسرائیلی شد!

ج) مهدی کروبی بی‌خیال نامزدی در انتخابات شد. به نفع هر کس که بود، بود!

د) محمود احمدی‌نژاد کلاً بی‌خیال شد!

 

نام رئیس جمهور آینده به چه حرفی ختم می شود؟

الف) ف (محمد باقر قالیباف)

ب) ی (میرحسین موسوی، مهدی کروبی، موسیو گلابی یا احمد توکلی!)

ج) دال (محمود احمدی‌نژاد)

د) داف!

توضیح: این سؤال بعداً به دلیل اعتراضات صورت گرفته و این‌که گزینه 3 و 4 یکی هستند، اساساً حذف گردید!

 

این روزها کدام یک از افراد زیر، بیشتر از بقیه چشم جهانیان را به خودش خیره کرده؟! از هر لحاظ!

الف) کریستیانو رونالدو

ب) لونا شاد!

ج) جسیکا آلبا!

د) محمود احمدی‌نژاد

 

فکر کنید قرار است بین افراد زیر یکی را به ریاست یک‌جایی انتخاب کنید! واقعاً کدام؟!

الف) الهام پاوه‌نژاد

ب) مجید غلام‌نژاد

ج) محمود احمدی‌نژاد

د) از نظر من هر سه نفر قابلیت و دانش مساوی برای ریاست دارند و نقش خاصی در چیزی ندارند!

 

راستش این سؤالات همین‌جوری ادامه دارد اما می‌دانم که خیلی از شما مثل من در هر کنکوری که شرکت می‌کنید برای تی‌تاپ و آب‌میوه‌اش است! گفتم قبل از این‌که بی‌خودی سر جلسه بنشینید اعلام کنم که نه تنها قرار نیست این‌جا آب‌میوه بدهم بلکه یک لیوان آب معمولی هم دستتان نخواهم داد! یک سال خورده‌اید و خوابیده‌اید؛ حالا می‌خواهید سریع آب‌میوه‌تان را بخورید و بروید؟! حسرت این آب‌میوه را بدجوری به دلتان خواهم گذاشت که همیشه در حال خوردن و خوابیدنید! فقط امیدوارم زودتر از این خواب غفلت بیدار شوید؛ باور کنید کم‌تر از 100 روز دیگر فرصت دارید!

 

پی‌نوشت:

 

1.       سؤالات آزمون مرحله‌ی اول کنکور را این‌جا بخوانید!

2.       آن کنسرت رضا یزدانی بود که خیلی وقت پیش گزارشش را نوشته بودم؛ بالاخره جناب آقای شب‌گیر قبول زحمت کرده و در مورد کنسرت آن شب یک گزارش مفصل نوشته‎اند! خواندنش دو مزیت اساسی دارد، اول این‌که می‌بینید چقدر گزارش من به واقعیت نزدیک بوده و دوم این‌که کم‌تر غر خواهید زد چقدر طولانی می‌نویسی! این پستش را که بخوانید، آن وقت دعا به جانم هم می‌کنید!

3.       در وبگردی‌هایم یک جمله خواندم که وصف حال من بود در شبی که به کنسرت رضا یزدانی رفتم! نوشته بود «زلفت چو افشان می‌کنی، ما را پشیمان می‌کنی»! توصیه می‌کنم سایر پست‌های بی‌ربط و باربط دیگر این وبلاگ را هم بخوانید، ضرر نمی‌کنید!

سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

تازه فهمیدم که نخبه شدن کار چندان سختی هم نیست، البته شاید هم من خیلی کارم درست باشد! حالا می‌فهمم که چرا این رئیس جمهور مهربانمان می‌گفت نخبه است؛ به جان خودم دارم از اعماق وجودم می‌فهمم! اگر یک روزی خواستند بین وبلاگ‌نویس‌ها یک محقق و نخبه‌ی واقعی انتخاب کنند و من در صدرشان نبودم مطمئن باشید که شب سرشماری آرا خوابم برده و تقلب کرده‌اند، دارم از الآن می‌گویم‌ها!

دیشب در مقاله‌ی خودم نظریه‌هایی دادم که بیا و ببین! همه کار می‌کردم واقعاً! ترجمه و تحلیل مقاله‌هایی که می‌خواندم بماند؛ همزمان نوشته‌ها را در ذهنم جمع‌بندی می‌کردم و شروع می‌کردم به تایپ! مطمئنم اگر انیشتین هم پیشم بود نت برمی‌داشت از شیوه‌ی علم‌آموزی من، حداقل حداقلش این بود یک بوسی چیزی از لپ من بر می‌داشت؛ بالاخره دست خالی بلند نمی‌شد برود!

باید من را در آن حال می‌دیدید تا بفهمید یک مَن موسیو گلابی چقدر مقاله دارد! ساعت‌ها تمام مقاله‌های مرتبط با مدیریت تصویرسازی را درو کردم، مثل یک خرمن‌کوب و چه بسا هم گاوآهن! اساساً در آن لحظات یک آدم دیگری بودم که هر از چند سالی یک بار این‌طوری می‌شوم!

اما یک نکته‌ی عجیب در مقاله‌هایی که می‌خواندم آن بود که تمامشان نویسنده‌ی اسرائیلی داشتند. نامردها آن‌قدر روی مدیریت تصویرسازی کار کرده‌اند که نگو! حقا که این‌ها صهیونیستند و باید نامشان اساساً محو شود! خیلی دلم می‌خواست به دهانشان مشت و به اقصی نقاطشان لگد برنم! حیف که کارم پیششان گیر بود و باید این مقاله را تحویل می‌دادم وگرنه به خاطر مردم مظلوم فلسطین هم که شده نوشته‌هایشان را نمی‌خواندم! البته موقع خواندن مقاله‌ها گهگداری مرگ بر اسرائیل می‌گفتم که نکند خدای نکرده منحرف شوم! واقعاً از این اسرائیلی‌ها خوشم نمی‌آید. فقط آن خانم لیونی خوب بود و دوستش داشتم که او هم گویا گندش با کاندالیزا رایس در آمده! از آن سلیطه‌ها بود و حدس می‌زدم یک مشکلی دارد اما فکر نمی‌کردم یک‌وقت هم‌جنس‌باز هم از آب در بیاید! والله نمی‌دانم چرا مردم در این دور و زمانه این‌طوری شده‌اند، به خدا آخرالزمان است!

بگذریم .... اما دیشب انصافاً کولاک کردم، یحتمل همین امروز و فرداست که بیایند من را برای ادامه‌ی تحصیل کت‌بسته ببرند آمریکا و مقاله‌ام را هم زورکی در یکی از این ژورنال‌های توپ خارجی چاپ کنند! اگر نشد هم که می‌فرستم مقاله‌ام را وسط فال قهوه و الگوی مینی‌ژوپ (یا مینی‌ژوب؟! جلال همتی به «پ» ختم می‌کرد!) خانواده‌ی سبز چاپ کنند!

خلاصه اگر رفتم آمریکا که هیچ اما اگر هم نرفتم به مادام گلابی می‌گویم برود یک مجله‌ی خانواده سبز بخرد! هم فال قهوه می‌گیرد و هم می‌فهمد که موسیویش چه آدم باسواد و با معلوماتی‌ست! فقط یادم باشد بگویم بخش الگوی مجله را بسوزاند و یک وقت ازش الگوبرداری نکند!

می‌دانم خیلی دلتان می‌خواهد از مقاله‌ام بنویسم اما باور کنید از دیروز که بیدار شدم هنوز نخوابیده‌ام و الآن کاملاً رو به موت هستم. دلم می‌خواهد هر جور که هست زنده بمانم و ببینم مقاله‌ام را چاپ کرده‌اند! این پست را پابلیش می‌کنم، شام می‌خورم، به وبلاگ رفقا سری می‌زنم و می‌خوابم تا فردا همین موقع‌ها! این‌جا تهران است، صدای من را در حالتی بین خواب و بیداری می‌شنوید!

 

پی‌نوشت:

 

خیلی حال کردید کوتاه نوشتم، نه؟!

پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

دیدید این بچه‌هایی را که ناخن می‌خورند و پدر و مادرهایشان فلفل می‌زنند به ناخن‌هایشان تا دیگر نخورند؟! کاش از میان شما پدر و مادرهای مهربانی که تجربه دارید و این وبلاگ را می‌خوانید یکی بگوید فلفل را به کجا می‌زنند تا جلوی غلط‌های اضافی را بگیرد! هر جا که باشد می‌زنم، حالا هر جای هر جا که نه، ولی خب خیلی جاها را حاضرم بزنم!

دلم یکی دو فروند پدربزرگ و مادربزرگ می‌خواهد، خب دل است دیگر! متأسفانه هر چهار تایشان فوت کرده‌اند و الآن به شدت به حداقل یک پیرمرد یا پیرزن نیاز دارم تا نصیحتم کند؛ از این‌هایی که حافظ می‌خوانند و در سریال‌ها بهشان می‌گویند «عزیز»! کاش یکی از آن‌ها این‌جا بود تا دیوان حافظش را بکوبد وسط فرق سرم و بگوید یا یک غلطی را نکن یا اگر کردی ادامه نده! شده‌ام مثل محمود احمدی‌نژاد که یک‌هو تصمیم می‌گیرد یک کاری را بکند؛ یک کاری که اساساً کار عبثی‌ست! بعدش هم که عبث بودن کارش ثابت می‌شود دلش نمی‌خواهد کم بیاورد و می‌گوید ما می‌توانیم! در دلش هم می‌گوید حالا اگر به منظور توانستن ما، یک سری آدم هم به فلان جای سه حرفی رفتند مهم نیست! مهم این است که حتی می‌توانیم آن‌ها را برای انجام کارهایمان بفرستیم به هر کجایی که دلمان می‌خواهد!

(نه این‌که بگویم رئیس جمهور ما غلط می‌کند، نه به خدا! چرا حرف می‌گذارید داخل دهان آدم؟! اصلاً و ابداً چنین مقصودی نداشتم و کر و کور بشوم اگر از حرفم چنین چیزی را برداشت کرده‌اید! این مثال را از یک شخص دیگر زدم تا فکر نکنید خودشیفته‌ام و فقط در مورد خودم حرف می‌زنم! خب چه بهتر که آدم مثالش را از بین کسانی انتخاب کند که بشود راحت در موردشان نوشت و معروف‌تر باشند و بین این همه آدم‌های مختلف، باید دیوانه باشم که مثالم را در مورد کسی نزنم که روزهایش را با غلام‌حسین الهام می‌گذراند و شب‌هایش را با آزادی بیان می‌خوابد!)

این همه مقدمه‌چینی برای چی؟ عرض می‌کنم!

یادتان می‌آید همین چند پست پیش‌تر آن داستان شابدالعظیم و این‌ها را گفتم؟! با خودم عهد کرده بودم یک‌بار واقعاً تصمیمم را عملی کنم! چند ساعت پیش یک بنده خدایی را از میان خوانندگان وبلاگ گیر آوردم و ناغافل گفتم یک موضوع بگوید برای نوشتن یک پست، او هم ناغافل‎تر گفت آبگوشت!

حالا می‌فهمم راست می‌گویند تلقین خیلی چیز اثربخشی‌ست! آن‌قدر تلقین کردید خوب می‌نویسم که کم مانده بود بگویم یک کلمه بگو بینم بابا! حالا خوب شد مؤدبانه گفتم وگرنه پاک آبرویم می‌رفت! اگر آن‌جوری می‌گفتم خیلی بد می‌شد چون هم قدقد کرده بودم و هم کاری از دستم بر نمی‌آمد؛ می‌شدم یک چیزی در مایه‌های همان آدمی که بالاتر مثالش را خدمتتان عرض کردم!

آخر من از چه چیز آبگوشت بنویسم؟! از نخود و لوبیایش بگویم یا از سیب‌زمینی‌اش؟! شاید هم باید درباره‎ی گوشت بنویسم! به هر حال من که نباید کم بیاورم!

کلی با خودم سبک و سنگین کرده‎ام! اگر بگویم تورم چقدر روی قیمت نخود و لوبیا تأثیر گذاشته لابد می‌گویید خب مگر تازگی دارد؟ اگر بنویسم رئیس جمهور ما نقش سیب‌زمینی را در مبارزه با تورم ایفا می‌کند می‌گویید این معاند است و شب می‌آیید خانه‌مان را تسخیر می‌کنید! اگر هم بگویم گوشت داریم تا گوشت، می‌فرمایید ذهنت منحرف است و لابد نکته‌ای چیزی پشت حرفت است!

باید یک‌جوری ثابت کنم که تورم رسمی 26 درصدی واقعاً تازگی دارد! باید ثابت کنم ذهن خودتان منحرف است و آینه! باید روشنگری کنم که رئیس جمهور عزیزمان در مورد تورم نقش سیب‌زمینی را ندارد، البته بهتر است جمله‌ام را این‌طور اصلاح کنم که نقش سیب‌زمینی را هم ندارد!!

خلاصه مطمئنم هر چیزی بنویسم پستم آبگوشتی می‌شود! یک غلطی کرده‌ام و تویش مانده‌ام! یک مشاور می‌خواهم شبیه مهدی خان کلهر که خوراکش جمع و جور کردن غلط‌های اضافی آدم‌ها باشد! سراغ ندارید؟ آخر به یک دردی بخورید دیگر! نمی‌دانم چه خاکی به سرم بریزم و به برادر کلهر هم دسترسی ندارم وگرنه به جان خودم من هم می‌توانم، فقط یک کم هل شده‌ام!

 

پی‌نوشت:

 

1.       یک وقت فکر نکنید در مورد آبگوشت نمی‌شد نوشت، این‌بار جداً می‌شد چیزهای خوبی نوشت! راستش را بخواهید اولش می‌خواستم یک رساله‌ای بنویسم در باب مقایسه‌ی آبگوشت با پیتزا که مطمئنم خیلی هم چیز بامزه‌ای از آب در می‌آمد اما دلم خیلی برای این آقای عدالت‌محور مهربان تنگ شده بود! گفتم جو را قدری عوض کنم تا یکی دو پست بعدی را بتوانم مرتبط با موضوعات سیاسی اجتماعی بنویسم؛ چند روزی‌ست خارش تنم قدری کم شده!

2.       اگر بخواهید یکی از پست‌هایم را با صدای خودم بشنوید کدام را انتخاب می‌کنید؟ چند ماهی‌ست ترشی نخورده‌ام و روزی چند لیوان آب جوش می‌خورم! می‌خواهم صدایم را حسابی ورز بدهم تا یک دانه خوبش را برایتان بخوانم! اگر دیدم استقبال خوبی به عمل آمد شاید یک آهنگ هم در انتهایش برایتان بخوانم، از رضا یزدانی که کمتر نیستم!

3.       ساعت پرشین‌بلاگ هر دفعه سورپریزم می‌کند، مثلاً الآن یک ساعت جلوست! اگر کسی آقای بوترابی یا خانم پولادزاده را می‌بیند بهشان بگوید هنوز عید نیامده که ساعت‌ها را تغییر داده‌اند! خجالت می‌کشم باز هم من روی پرشین‌بلاگشان عیب و ایراد بگذارم، یعنی می‌ترسم پیش خودشان بگویند فضای مفت را در اختیارش گذاشته‌ایم، طلبکار هم هست! اگر ناراحت نمی‌شدند چندصد مورد اشکالی که در پرشین‌استت بود را هم خدمتشان می‌گفتم، حیف که ناراحت می‌شوند!

 

بعداً اضافه شد:

 

الآن در وبلاگ عروسک پارچه‎ای خواندم که فوت کرده، امیدوارم این فقط یک شوخی باشد، او قطعاً از بهترین دوستان وبلاگی من است، نمی‎دانم چرا نمیتوانم بگویم بود، او زنده است، می‎دانم ...

دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

دیروز با چند نفر از دوستان وبلاگستان رفته بودیم کنسرت رضا یزدانی! شبیه گردهمایی مازوخیست‌ها بود! یک سری آدم آمده بودند که نه می‌دانستند راک چیست، نه می‌دانستند رضا یزدانی کیست و نه می‌دانستند چی به چیست؛ فقط می‌دانستند کنسرت است! کارکرد سالن اریکه‌ی ایرانیان برایشان یک چیزی شبیه کارکرد سینما بود، شاید کمی باکلاس‌تر! نمی‌دانم چه اصراری‌ست که آدم برود چنین جایی و به چنین صدایی گوش بدهد!

شاید از نظر علمی ممکن نباشد کسی هم سادیست باشد و هم مازوخیست اما به جان خودم من چند نفر از این آدم‌های ذو وجهتین را دیدم که وسط جمعیت نشسته بودند! یکی‌شان پشت گوش من چنان سوتی می‌زد که بیا و ببین؛ سوت بلبلی می‌زد کأنه منوچهر آذری! انگار کن آمده کنسرت جواد یساری یا عباس قادری! البته باز گلی به گوشه‌ی جمال کنسرت آن‌ها، آدم لااقل تکلیفش روشن است که می‌خواهد با چه جماعتی رو به رو شود!

حالا فکر کن پشتت چنین آدمی باشد، سمت راستت شب‌گیر باشد، سمت چپت مهدی و خانمش (که از ابتدای کنسرت، چیپس و شکلات می‌خورند و به روی خودشان نمی‌آورند که من هم آن‌جا نشسته‌ام!)، جلویت خانمی که به واسطه‌ی دوست‌پسرش نمی‌شود حتی از پشت هم نگاهش کرد و آن جلوترت هم رضا یزدانی با موهای پریشان، کت چرمی و لباس زری که می‌خواند و دلت می‌خواهد خفه‌اش کنی!

چاره را در این دیدم که چشمانم را ببندم و به چیزهای خوب فکر کنم ... ای تُُف به مرامت روزگار! مگر می‌گذارند؟! همان آقایی بود که داشت سوت می‌زد؛ حالا دارد فریاد می‌زند! داد می‌زند «لاله‌زار»، داد می‌زند «دخترک»، داد می‌زند «دوباره دوباره»! بر می‌گردم ببینم کدام آدم دیوانه‌ای‌ست که صدایش را انداخته در سرش و این‌جوری داد می‌زند! می‌بینم کنار یک خانمی نشسته خانووووم! (چه بسا تعداد «واو»هایش از این که من گذاشتم هم بیشتر بود!) مطمئنم اگر شب‌گیر هم بود با این همه ادعا کنار آن دختر لال می‌شد، حالا چطور است که این پسر این‌قدر داد و هوار می‌کند نمی‌فهمم! یا مست است یا واقعاً کمر به قتل من بسته! البته حالا که فکر می‌کنم می‌بینم قیافه‌اش به این تلکه‌بگیرها می‌خورد، بعید نیست جیره‌خوار رضا یزدانی هم بوده باشد!

درگیر تلاش بی‌حاصلی هستم برای این‌که ذهنم را به چیزهای دیگر معطوف کنم و افکار بدم را دور بریزم! یک‌هو می‌بینم آهنگ پلنگ صورتی شروع می‌شود و رضا یزدانی ترانه‌ی «کارتون» را اجرا می‌کند! اسامی شخصیت‌های کارتونی مذکر را جوری می‌گوید انگار دارد از چه‌گوآرا و استالین صحبت می‌کند! ماشاالله صدای محکمی دارد، می‌نشیند روی مخ آدم! هنوز هم گیجم؛ یعنی می‌شود آدم این‌قدر محکم بخواند؟! آن‌قدر محکم است که مثل پتک می‌خورد توی سرم! از صبح دارم تلاش می‌کنم حربه‌اش را با گوش کردن به شهرام شب‌پره و داود بهبودی خنثی کنم اما مگر می‌شود؟! خوب شد از پرین و حنا دختری در مزرعه و سفید برفی نخواند چون با تمام عشق و ارادتی که از سنین کودکی بهشان داشته‌ام از همه‌شان بیزار می‌شدم! اگر زبانم لال یک شعر در مدح جسیکا آلبا می‌خواند من چه خاکی به سرم می‌ریختم؟!

یکی دو آهنگ دیگر هم می‌خواند و خلاص!

مرمر جان دوست ویولت می‌گوید نکته‌ی منفی کنسرت این بود که صدای موسیقی بلند بود و صدای خواننده شنیده نمی‌شد؛ چیزی که به نظرم تنها نکته‌ی مثبت کنسرت بود اما تأیید ویولت را که می‌بینم اجباراً من هم سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم!

اگر بخواهم از همه‌ی کنسرت و حواشی‌اش بگویم قطعاً احتیاج به چند پست دارد! بگذارید زودتر تمامش کنم! فقط این را بدانید که یک مقداری هم شام خوردیم. البته شام که چه عرض کنم؛ یک تکه مرغ بود که پیچیده بودند وسط تافتون و یک اسم بی‌ناموسی هم رویش گذاشته بودند و به خلایق می‌فروختند! هر لقمه‌ای که می‌خوردی باید با سیب‌زمینی هلش می‌دادی پایین و نوشابه را هم رویش هورت می‌کشیدی که مزه‌اش زیر زبانت نماند!

رضا یزدانی و آن مردک سادیست را که ندیده بگیری، شب خوبی بود! در کنار دوستان بودن صفایی داشت و جای همه‌تان خالی! حداقل برای من که خیلی خوب بود! فکر کن شب‌گیر پول بلیت کنسرتت را بدهد، شام مهمانت کند، ببردت خانه‌اش یک ایستک گلابی هم بدهد دستت بخوری، بعدش هم برساندت خانه! آدم خوش‌خوشانش می‌شود! من از اول هم می‌دانستم این شب‌گیر یک آدم حسابی به تمام معناست؛ دوستش هم یک مهندس واقعی بود، از آن مهندس‌هایی که کمتر در این مملکت می‌مانند، نمی‌دانم چرا تا حالا از آمریکا نیامده‌اند دنبالش! البته این‌ها را که الآن می‌گویم بگذارید به حساب این‌که نمکش مرا گرفته وگرنه حقیقتش همان است که چند پست قبل‌تر گفتم! یک رگ آخوندی دارد که خوب می‌رود بالای منبر و با این شکل و شمایلش خیلی که پیشرفت کند و پله‌های ترقی را کانگورو وار بجهد، یکی می‌شود مثل سیروس دین‌محمدی! البته در این راه به کمی شانس احتیاج دارد که بعید می‌دانم از آن هم بهره‌ای برده باشد!

 

شرح تحریف‌نشده‌ی ماجرا را در وبلاگ ویولت بخوانید! با این توضیح که 12 نفر نبودیم، نه و نیم نفر بودیم! یعنی ده نفر بودیم، اما یکی وسط کنسرت طاقت نیاورد و فریادزنان فرار کرد! آن‌هایی که ماندند یکی همین ویولت بود که فعلاً معلوم شده شمارش را فراموش کرده، یکی من بودم که حوادث دیشب مثل یک کابوس می‌آید جلوی چشمم، بقیه هم پستی نگذاشته‌اند که معلوم شود در چه حالند!

امیدوارم شب‌گیر هم یک پست در مورد کنسرت بنویسد، تا الآن که ننوشته!

 

توضیح بی‎ربط: چند روزی‌ست که باید صفحه‌ی نظرات بلاگفا را 50 بار refresh کنم تا آن عدد 5 رقمی کوفتی را نشانم دهد؛ برای همین است که نظری نمی‎گذارم! دلتان برای من نمی‌سوزد برای استهلاک این دگمه‌ی F5 بسوزد! امیدوارم زودتر درست شود، حداقل قبل از آن‌که F5 کامپیوترم خراب شود!!

پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

برای من، بررسی آمار وبلاگ کاری به غایت باشکوه، بامزه و صد البته بی‌ناموسی‌ست! توضیح جنبه‌های بامزگی و باشکوه بودنش باشد برای بعد؛ فعلاً می‌خواهم در مورد بخش بی‌ناموسی‌اش برایتان بنویسم! البته می‌دانم که شما هم حتماً ته دلتان از این‌که از دو بخش اولش صرف‌نظر کرده‌ام خوشحال شدید، تعارف که نداریم!

فقط یک مشکلی این وسط هست و آن هم این‌که نمی‌دانم چه جوری در موردش بنویسم! دست خودم که نیست بابا جان! حیا اجازه نمی‌دهد و مرتباً دارد مانع می‌شود! به جان شما نباشد نیم ساعت است همین‌جوری زل زده‌ام به مانیتور و دستم به نوشتن نمی‌رود! مرتب سرخ و سفید می‌شوم و نمی‌توانم چهار کلمه‌ی قبیحه را این‌جا بنویسم! حالا اگر بگویید چهل صفحه در باب تعلیمات دینی بنویس می‌نویسم‌ها اما نمی‌دانم چرا پای حرف‌های زشت که وسط می‌آید رسماً لال می‌شوم! این حجب ذاتی دارد من را خفه می‌کند! اصلاً چرا دارم این‌ها را توضیح می‌دهم؟ خودتان که بهتر من را می‌شناسید! ولی ناراحت نشوید، به خاطر شما هم که شده می‎نویسم! فکر می‌کنم یک‌هو که شروع کنم هم خجالتم می‌ریزد هم شما معطل آن شرم معروف من نمی‌شوید! پس خدایا به امید تو ...

راستش نمی‌دانم چرا هر جا که یک کار بی‌ناموسی انجام می‌شود بنده هم حضوری نسبتاً فعال دارم! یک پدیده‌ای به اسم igoogle مدتی‌ست یک سری آمار و ارقام را به رخم می‌کشد! مثلاً می‌گوید اگر عبارت «بکن داخل» را در گوگل جستجو کنی وبلاگت در رده‌ی سوم قرار می‌گیرد و یا مثلاً جستجوی «داستان‌های حال کردن» همانا و وبلاگت در صدر رنکینگ جهانی همانا! البته یک سری چیزهای دیگر هم می‌گوید که گویا در آن‌ها هم تمام مدال‌ها رو درو کرده‌ام! چیزهایی که واقعاً بدند! آن‌قدر بد که برای من هم بدآموزی دارد و وقتی نشانشان می‌دهد فوراً چشمم را می‌بندم! البته یک بار خیلی کنجکاوی کردم و توانستم کلمه‌ی اولش را ببینم! شاید بزرگ‌تر که شدم و سنم اجازه داد یک‌بار جرأت کنم و چشمم را تا آخرش باز نگه دارم اما فعلاً می‌دانم که کلمه‌ی اولش «فرو»ست! امیدوارم بعدها ببینم چیزی در مایه‌های فرو نشاندن آتش خشم و این‌جور چیزها بوده! حداقلش آن‌وقت می‌توانید به خودتان ببالید که خواننده‌ی وبلاگ آدم متشخصی مثل من هستید!

            حالا این‌ها به کنار، یک سایت ایرانی هم هست که میان سایت‌ها و وبلاگ‌های ایرانی جستجو می‌کند! اگر بگویم روزانه صدها نفر دروغ گفته‌ام اما خداییش هر چند روزی ده بیست نفر از آن‌جا به وبلاگ من می‌رسند که همه‌شان هم دنبال عبارت «لیسیدن جوراب» بوده‌اند! «لیسیدن بستنی» را شنیده‌ام، «پوشیدن جوراب» را هم همین‌طور ولی این ترکیب انصافاً خیلی خفن است!

آن اوایل به این فکر می‌کردم چرا هیچ‌کس با عبارت «پوشیدن بستنی» به وبلاگ من نمی‌رسد؛ مگر نه این‌که این ترکیب هم به همان اندازه خفن است؟! البته یک وقت پیش خودتان فکر نکنید این موسیو گلابی عجب آدم گاگولی‌ست! خودم جواب سؤالم را می‌دانم اما راستش از نظر من «پوشیدن بستنی» از «لیسیدن جوراب» شهوت‌انگیزتر است!

            حالا هر چه می‌گذرد بیشتر دارم از خودم ناامید می‌شوم و احساس می‌کنم یحتمل مشکل از من است! وقتی این همه آدم این عبارت را جستجو می‌کنند حتماً لذت‌بخش است دیگر! نکند بیلی چیزی به کمرم خورده و خودم خبر ندارم! نکند مثل این فاحشه‌ها که لذت نمی‌برند و بی‌خودی داد و هوار راه می‌اندازند روزی بشود که من هم از سر اجبار جوراب کسی را بلیسم و بی‌خودی احساس شعف از خودم نشان بدهم! وای، بلا به دور! خیلی دردناک است حتی وقتی فکرش را هم می‌کنم که می‌شود از این موضوع لذت برد! احتمالاً اگر مجبور باشم بی‌خودی بگویم «آه چه لذت‌بخش!» و فیلم بازی کنم می‌دهم اخته‌ام کنند که اصلاً فیلم‌نامه را ندهند دستم!

جان هر کس که دوست دارید اگر این کار، واقعاً کار دلپذیری‌ست به رویم نیاورید! جورابش هر چه می‌خواهد باشد، جوراب چینی یا جوراب نایک اصل یا از این جوراب کوچولوها (که نمی‌دانم اسمش چیست!) فرقی ندارد! تو اصلاً بگو جوراب شلواری، جان شما راه ندارد!!

            اَه اَه! مرده‌شور این جستجوهای کوفتی را ببرد! مرده‌شور این گوگل و متعلقاتش را ببرد که هر روز من را یک‌جوری بازی می‌دهد! مرده‌شور چیزی را ببرد که با این حال خراب، من را کشانده این‌جا و باعث شده یک پست بنویسم که این‌جوری‌ست! اصلاً مرده‌شور پستم را ببرد، وبلاگم را هم رویش ببرد که راحت شوم!

            وقتی آدم می‌تواند فیلش را یک مقدار در صفحه‌ی شطرنج جلو ببرد و طرف را کیش و مات کند دیگر چه نیازی به لیسیدن جوراب و این خزعبلات است! تن آدم مورمور و پوست آدم دون‌دون می‌شود! خداییش نمی‌توانم پستم را بیشتر از این ادامه بدهم، نمی‌دانم چرا هی فکرم می‌رود سمت بوی جوراب! ایش‌ش‌ش‌ش!!!

           

پی‌نوشت:

 

1.       اولش گفته بودم که افراد زیر 18 سال نخوانند؟! انگار یادم رفته بود اعلام کنم! حواسم پرت شده بود، فکر می‌کردم مثل این فیلم‌ها باید زیرش رده‌ی سنی را مشخص کنم! هوش و حواس که نمی‌گذارند برای آدم!

2.       خیلی دوست دارم بفهمم کدام‌یک از خلایق با جستجوی «چرا مرغ عشق خودش را به یه جا آویزون میکند» به وبلاگ من رسیده! نه برای این‌که اصولاً پیدا کردن پاسخ برای این سؤال به این‌شکل ممکن نیست، بیشتر برای این‌که بفهمم چرا قسمتی از جمله‌اش محاوره‌ای و بخش دیگرش رسمی‌ست! نمی‌دانم باید «میکند»ش را باور کنم یا «آویزون»ش را!

3.       اگر یک روزی جسیکا آلبا فارسی یاد گرفت و اسمش را در اینترنت سرچید مطمئنم وبلاگم در رده‌ی دو میلیاردم هم قرار نمی‌گیرد تا از عشق من آگاه شود! شانس که نداریم، والا!

4.       این پست هم مربوط به جستجوی اینترنتی بود. یادش به خیر، انگار همین دو ماه پیش بود که این پست را نوشتم!

5.       قول می‌دهم این آخرین پی‌نوشت این پستم باشد! راستش یک سؤالی دارم! اگر شما یکی از آن‌هایی هستید که با جستجوی «لیسیدن جوراب» به این وبلاگ رسیده بودید و یا رسیده‌اید، یک کامنت بگذارید و بگویید چرا! لطفاً خصوصی بگویید چون درست نیست که چهار نفر دیگر هم بشنوند! این‌جا همه‌جور آدمی رد می‌شود و خبر موثق دارم که روزانه چندین آدم حسابی این‌جا را می‌خوانند!

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

نمی‌دانم نام «امیر مهدی ژوله» را شنیده‌اید یا نه! اگر شنیده‌اید که هیچ، اما اگر نشنیده‌اید ... این پست، فرصت مناسبی‌ست تا بارها اسمش را بشنوید!

ژوله با نوشته‌هایش گاهی این قابلیت را دارد که هر عزاداری را به خنده بیندازد و گهگداری امثال من را که در حالت عادی هم نیششان چسبیده به بناگوششان، نمی‌تواند حتی ذره‌ای قلقلک دهد! ژوله را اولین بار از دست‌نوشته‌های کودک فهیمش در چلچراغ شناختم. برای بسیاری از چلچراغ‌خوان‌ها، نمادی‌ست از طنزنویسانی که قدر خودشان را ندانستند و سوخت شدند! از او بیشتر به عنوان یک مُرده یاد می‌کنند و اگر خیلی لطف کنند به عنوان یک روح سرگردان! اما فکر می‌کنم ژوله دقیقاً همان کاری را کرد که درست‌تر بود؛ مدتی گوشه‌نشینی و دور بودن از هیاهو و تجدید قوا برای برداشتن گام‌های بلندتر. به گمانم موقعیت کنونی‌اش درست بودن این کار را به بهترین شکل اثبات می‌کند.

این روزها بسیاری او را به عنوان یکی از نویسندگان سریال‌های مهران مدیری می‌شناسند و چند هفته‌ای هم می‌شود که در چلچراغ، به همراه بزرگمهر حسین‌پور، دو صفحه‌ی مشترک دارد. دو صفحه‌ای که به تنهایی بیش از نیمی از بار چلچراغ را به دوش می‌کشد، اگر نگویم همه‌اش را! حالا دیگر خیلی‌ها می‌دانند که او زنده است و می‌تواند باز هم خوب بنویسد ولی انگار یک‌جور سادیسم مانع از این می‌شود که همیشه آنی باشد که باید باشد!! (چه جمله‌ای شد!)

در شماره‌ی دو هفته پیش چلچراغ، بخش‌هایی از نوشته‌اش آن‌قدر به دلم نشست که هوس کردم برای شما هم بگذارم. بخش اول در مورد ورود خاتمی به عرصه‌ی انتخابات است و دومی در مورد سفرهای بین‌المللی آنجلینا جولی! سخت است که کسی با این همه خط قرمزهای مطبوعاتی این‌قدر شیک بنویسد اما ژوله مدتی‌ست که ثابت کرده استاد دقایق سخت است. روی نیمکت ذخیره‌ها می‌نشیند و در لحظه‌های حیاتی وارد میدان می‌شود. درست مانند اوله‌گونار سولشر که ذخیره‌ی طلایی منچستریونایتد بود و از قضا او هم اسم عجیب و غریبی داشت! امیر مهدی ژوله با این اسم عجیب و غریبش، میان طنزنویسان امروز ایران غنیمتی‌ست، باور کنید!

و اینک ... این شما و این ژوله!

1.       ستاره‌ی تیم فوتبال اصلاح‌طلبان بالاخره شوت اول را زد. حالا مانده چند حرکت پا به توپ زیبا، یکی دو لایی و گل. الآن اصلاح‌طلبان دو بازیکن دارند با نقاط ضعف و قوت متفاوت. یکی‌شان تکنیک و محبوبیت و توان فنی دارد، قد علی کریمی، فقط زیادی با توپ ور می‌رود و ضربه‌ی آخر را دیر می‌زند یا بد می‌زند یا نمی‌زند. یکی دیگر هم هست، تکنیک در حد استاداسدی، پشتکار و سماجت در ادامه‌ی بازیگری در حد علی دایی!

من که فکر می‌کنم با یک تاکتیک مناسب، یک شیوه‌ی تهاجمی، یک بازی زیبا و تماشاگرپسند و یک یارکشی درست و حسابی راحت بازی را می‌بریم. فقط یک نفر مارادونای آن‌ها را ول کند، استاداسدی را بچسبد!

2.       این هفته آنجلینا جولی به مرز کشور برمه و تایلند رفت، از اردوگاه پناهندگان بازدید کرد، بچه‌ها را دید، با آن‌ها بازی کرد و دستی بر سر و گوششان کشید. او قبلاً هم به عراق و سوریه و پاکستان رفته بود و از این قبیل فعالیت‌های انسان‌دوستانه و خیزخواهانه انجام داده بود، حتی چند بچه از اقصی نقاط جهان را به فرزندی قبول کرده بود. دستش درد نکند، اجرش با برد پیت؛ ولی خب سؤالی که این‌جاست آیا ایران مرز ندارد؟ آیا ما بچه‌های حیوانکی که نیاز محبتی، بازی‌ای، دست نوازشگری چیزی داشته باشند نداریم؟ آیا سر کودکان ما خار دارد؟!

اگر شانس ماست که برای ما و کودکان ما اپرا وینفری را می‌فرستند!

 

پی‌نوشت:

 

به علت پاره‌ای تألمات روحی، حرف بیشتری ندارم! برای یک عدد دوست مهربان خیلی دعا کنید لطفاً ...

 

بعداً اضافه شد:

 

این مطلب را هم از وبلاگ محمد علی ابطحی بخوانید، تقریباً مرتبط است!

شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

در کلنجارم چه پستی بگذارم تا خدا و خلق خدا رو خوش بیاید. از یکی از دوستانم می‌خواهم یک کلمه بگوید و با خودم فکر می‌کنم هر چه گفت من در موردش یک پست خواهم نوشت! نیست خیلی اِشراف به ادب فارسی دارم و گنجینه‌ای از واژگان هستم، اعتماد به نفسم در مورد این‌جور مسائل به درد نخور، تا دلتان بخواهد زیاد است!

حالا آن بدبخت هم که نمی‌داند قرار است چه بلایی بر سر کلمه‌اش بیاید! یک اسمی را می‌گوید که جدی نوشتن در موردش هم خطرناک است، چه برسد به این‌که بخواهی چهار کلمه‌ی شوخی همه ضمیمه‌اش کنی! حداقلش این است که فرداروزی جنازه‌ی من را لخت و عور نزدیک یکی از کوره‌های آجرپزی اطراف پاکدشت پیدا می‌کنند! شانس هم که ندارم! حالا باز اگر جنازه‌ام در خیابان فرشته‌ای، آجودانیه‌ای، جایی پیدا می‌شد لخت هم بود، بود! حداقل کلاس مکانش اجازه نمی‌داد برایم حرف در بیاورند!

برایش توضیح می‌دهم که آن کلمه اساساً نمی‌شود؛ لطف کن و یک کلمه‌ی دیگر بگو! حالا او هم پایش را کرده در یک کفش که چرا از من این‌قدر کلمه می‌پرسی و کلمه‌ی من همانی بود که گفتم! نمی‌خواهم بفهمد به کلمه‌اش به عنوان دستمایه‌ی یک پست احتیاج دارم! فکر می‌کند می‌خواهم یک مورد شرعی را استفتا کنم و چسبیده به همان مورد قبلی!

مگر به آن کله‌ی پوکش می‌رود که در وبلاگ‌نویسی با دم شیر بازی نمی‌کنند؟! نه این‌که نداند دم شیر چیست‌ها؛ اصولاً نمی‌داند وبلاگ چیست! از آن دوستان دیوانه‌ایست که بگویم وبلاگ، فکر می‌کند بهش فحش داده‌ام! یک دفعه خون جلوی چشمانش را می‌گیرد و میخی چیزی در بازویم فرو می‌کند! حالا اگر شانس بیاورم به همان میخ قناعت کند و به همان بازو! از همشهری‌های مرحوم عارف قزوینی‌ست!! (راستش این قسمت آخر را دروغ گفتم، خواستم حساب کار دستتان بیاید!)

حالا او افتاده به ناز کردن و ول‌کن هم نیست! من هم نمی‌دانم چه ککی افتاده به تنبانم که از این بشر بپرسم! خدای من شاهد است دست روی هر آدم دیگری گذاشته بودم با این همه شیرین‌زبانی‌هایی که برایش کردم به انجام هر عملی تن می‌داد! اما این یکی خیر! کار به جایی رسیده بود که بنده به عنوان یک شخص متشخص حاضر بودم به انجام هر کاری تن بدهم تا فقط و فقط یک کلمه‌ی دیگر بگوید! یک‌جورهایی جنگ را مغلوبه کرده بود!

خلاصه با هزار کلک راضی‌اش کردم! گفت باشه، می‌گویم! من هم دلم را صابون زدم که الآن یک کلمه می‌گوید تا من وصلش کنم به یک داستان ورزشی یا اجتماعی یا سیاسی و بشود یک پست! بعدش هم این‌جا می‌گذارم و شما کیف می‌کنید و صدای تشویق کرکننده‌ی هواداران و ادامه‌ی ماجرا!

ولی انگار این آدم نمی‌توانست یک کلمه مثل آدم بگوید! نه گذاشت و نه برداشت، گفت شابدالعظیم! انگار کن با مشت کوبیده‌اند وسط شکمم! به نظرم نوشتن از همان اولی (به هر قیمتی) از این یکی راحت‌تر بود! حالا من با این همه وسعت لغات و تیزبینی نمی‌دانم در این مورد چه بنویسم که برازنده‌ی چون منی باشد! آخر شابدالعظیم هم شد دستمایه؟! البته او گفت شابدالعظیم وگرنه من خودم می‌دانم که اسمش حرم حضرت عبدالعظیم حسنی‌ست!

همه این‌ها که گفتم مقدمه‌ای بود که بگویم آن‌قدر درگیرم که قدرت تمرکز برای نوشتن یک پست را ندارم! مشغول تحویل پروژه‌هایم هستم و نباید انتظار داشته باشید که آن گلابی شیرینی باشم که دلتان می‌خواسته گاز گازم کنید! اما به خودم قول داده‌ام یک‌روزی برای کم کردن روی خودم هم که شده یک (به فتح میم!) پست کوبنده در مورد شابدالعظیم بنویسم که بترکاند و میلیون‌ها میلیون کامنت داشته باشد و به چندین و چند زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شود! بعدش هم می‌روم در هالیوود فیلم‌نامه‌نویسی چیزی می‌شوم! قول می‌دهم اگر با جسیکا آلبا روی فرش قرمز رفتم همه‌تان را یاد و جای همه‌تان را خالی کنم! حتی شاید مجبور شوم یک دوره بروم پیش یکی از این استاد بزرگ‌های شطرنج آموزش‌های لازم را ببینم!

می‌دانم احتمالش کم است اما محال که نیست! یک‌هو یک روز می‌آیید می‌بینید این وبلاگ دو نویسنده دارد و گهگداری جسی جانم هم مطلب می‌دهد! با آن نثر زیبایش و آن لهجه‌ی محشر تگزاسی‌اش که هر اسب نر رمیده‌ای را رام می‌کند! قول بدهید آن روز به من حسودی نکنید، من هم متقابلاً قول می‌دهم در ازای دریافت مبلغی ناچیز بگذارم با او عکس‌های یادگاری بگیرید! به هر حال نمی‌شود که زحمتش را بکشم، خون دلش را من بخورم، پست‌ها را من تایپ کنم، آن‌وقت شما از راه نرسیده، بروید هر کاری خواستید بکنید! مگر از روی جنازه‌ی من رد بشوید، شهر هرت نیست که عزیز من! مملکت قانون دارد!!

 

پی‌نوشت:

 

تمام این پست حقیقتاً دروغی بیش نبود! نه از کسی چیزی پرسیدم و نه قرار است اسبی را رام کنم! هدف آن بود که بگویم اگر این روزها کمتر می‌نویسم درگیر درس‌هایم هستم! بقیه‌اش تماماً ساخته و پرداخته‌ی خیالاتم بود! حتی در مورد آن دوستم هم دروغ گفتم! محض اطمینان سر به سر من نگذارید، یک‌هو دیدید همشهری عارف قزوینی از آب در آمد!

پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

1.       امروز روز مهندس است و این روز برای من ارزشمندتر از سایر مهندسین است؛ چون روز تولد خواجه نصیرالدین طوسی‌ست که بنده هم از قضای روزگار مدرک مهندسی‌ام را از دانشگاهش گرفته‌ام! این را نگفتم که بیایید این‌جا سر و صدا راه بیندازید! تبریک هم نمی‌خواهد بگویید، تبریک خشک و خالی به چه درد من می‌خورد؟! باز اگر کادوئی ضمیمه‌ی تبریکتان می‌کردید یک چیزی! این بند را نوشتم تا اگر یک‌وقت سری به آرشیوم زدم یادم بیفتد که مهندس بودن مهم است اما آدم بودن از آن هم مهم‌تر است! روزتان مبارک آدم‌های عزیز!

داخل پرانتز: شب‌گیر عزیز به مناسبت روز مهندس، این پست را نوشته و از جمله پست‎هایی بود که امروز خواندم و دوستشان داشتم؛ به هر حال ارزش خواندن را دارد! (معتقدم شب‎گیر از وبلاگرهایی‌ست که خوب می‌نویسد و می‌شود نوشته‌های طولانی‌اش را هم تحمل کرد! فقط یک چیز کم دارد و آن هم موست! با این مقدار مویی که دارد در بهترین حالت یک چیزی می‌شود در مایه‌های سید ابراهیم نبوی! البته اگر شانس بیاورد و سیروس دین‌محمدی نشود!)

2.       تا حالا فکر می‌کردم به خاطر نثر زیبا و پرمعنای من است که این‌جا را می‌خوانید اما گویا خواندن‌هایتان بیشتر به‌خاطر آگاهی از سرنوشت جسیکا آلباست تا نغز بودن نوشته‌های من! یک پست که اسمش نمی‌آید جیغتان در می‌آید که جسیکا آلبایش چه شد! اصلاً برای همین بود که هیلاری داف و دختر بیل گیتس و احمدی‌نژاد را هم به پست قبل اضافه کردم؛ گفتم شاید طرفداران آن‌ها هم بخواهند این‌جا را بخوانند!

داخل پرانتز: با این پیگیری‌ای که شما دارید و این علاقه‌تان به مسائل حقوق زنان، تا پای خدا بیامرز مریلین مونرو را به این‌جا باز نکنید ول‌کن معامله نیستید! دلیلتان هم موجه است! بالاخره او هم برای خودش، زمانی دختری بوده!

 

پی‌نوشت‌های تکنولوژیکی در راستای پست قبل:

 

1.       انگار روش ارعاب در مورد برخی از شما جواب نمی‌دهد و بایستی از روش اغفال استفاده کرد! بدین‌وسیله مستدعی‌ست تمام غنچه‌های زیبا و دوست‌داشتنی و گلبرگ‌های باغ زندگی که من را از طریق فید دنبال می‌کنند از این فید استفاده کنند نه این! به دلم افتاده می‌خواهند وبلاگم را گِل بگیرند و رو به زوالم! خلاصه خیر دنیا و آخرت در این فید است، بعداً نگویید نگفتی! مگر به یک آدم، چند بار یک حرف را می‌زنند؟ یادتان باشد که چندی پیش بزرگی گفته بود آدم بودن از مهندس بودن هم مهم‌تر است!

2.       حقیقتش را بخواهید هنوز هم چیز زیادی از فیس‌بوک سرم نمی‌شود اما برخی فکر کرده‌اند من در آن‌جا جور دیگری هستم یا فیلمی از پشت صحنه‌ی زندگی من در آن مکان در حال پخش است؛ از این‌رو نامم را در فیس‌بوک خواسته‌اند! دروغ چرا، حوصله ندارم به تک‌تکشان جواب بدهم! فقط برای این‌که بدانند آن‌جا هم خبر خاصی نیست از همین‌جا به همه‌شان می‌گویم که می‌توانید من را با نام Moosio Golabi سرچ بفرمایید! هر کاری کردم به این زبان‌نفهم بفهمانم که Monsieur Golabi درست است، نتوانستم!

 

چند ثانیه بعدتر اضافه شد:

 

گویا از دقایقی پیش قابلیت پاسخ‌گویی به نظرات، به پرشین‌بلاگ هم اضافه شده! از این به بعد می‌توانید خوش سر و زبانی‌ام را در پاسخ به برخی از کامنت‌ها هم شاهد باشید!

دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

شاید باورتان نشود اما همین چند ثانیه پیش که گلاب به رویتان در دستشویی بودم داشتم فکر می‌کردم چه بنویسم! البته می‌دانم افکار انسان در چنین مکانی چندان پاک و منزه نیست و شاید عاقلانه هم نباشد که آدم از چنین مکانی برای آینده‌ی یک وبلاگ (آن هم چنین وبلاگی!) تصمیم بگیرد! جان؟! چی فرمودید؟ گویا یکی گفت وبلاگت مثل مملکت نیست که هر جایی هر ایده‌ای به ذهنت رسید اجرا کنی! درست شنیدم؟! خوابم می‌آید و حوصله ندارم اما صدایش را که دارم! بعداً معرفی‌اش می‌کنم بیایند کت‌بسته ببرندش! حالا از این بگیر و ببندها بگذریم چون حرف‌های مهم‌تری دارم!

به این فکر می‌کردم که وبلاگم شده کأنه فروشگاه شهروند، همه چیز تویش پیدا می‌شود! اگر یک آدمی پرت شود وسط وبلاگم و چند تا از پست‌هایم را ببیند، نمی‌داند قرار است نوشته‌های سیاسی بخواند یا ورزشی، نمی‌داند این خراب‌شده یک مکان برای اظهار نظرهای اجتماعی‌ست یا بیان خاطره‌های شخصی! البته همه‌تان مستحضرید که این وبلاگ، یک مکان فرهنگی‌ست و همه‌ی پست‌هایش، یک نشانی از ادب و فرهنگ والای این میهن دارد، من هم این حرفتان را می‌پذیرم! به هر حال حرف حساب، جواب ندارد!

لابد می‌خواهید بدانید این‌بار با چه‌جور پستی طرف خواهید بود! راستش این‌بار می‌خواهم از یک تلاش بی‌حاصل شخصی صحبت کنم، یک تلاش بی‌حاصل در فیس‌بوک!

من نمی‌دانم چرا این خارجی‌ها حرف حساب سرشان نمی‌شود! در موقع ثبت نام می‌گوید اسمت چیست، می‌گویم موسیو گلابی! اخطار می‌دهد که نمی‌شود با این نام اکانت داشته باشید چون موسیو گلابی اسم نیست! دلم می‌خواست بپرسم اگر موسیو گلابی اسم نیست پس چه کوفتی‌ست؟ مضاف‌الیه است؟ فعل است؟ نمی‌دانم پیش خودش چه فکری در مورد موسیو گلابی کرد اما با توجه به شواهد و قرائن و کارهایی که با من می‌کرد، احساس کردم که روی موسیو گلابی به عنوان مفعول، حساب ویژه‌ای باز کرده است!

اما همان طور که می‌دانید من مظهر استقامت و پایداری‌ام! فکر کردید به همین راحتی‌ها ولش کردم؟! راستش را بخواهید بله، نمی‌شود به خاطر این‌که موجود نفهمی‌ست من به هر کاری تن دهم! در نهایت مجبور شدم با یک اسم دیگر عضوش شوم! این خارجی‌ها همه‌شان همین‌طورند! ادعایشان گوش فلک را کر می‌کند اما فرق فاعل و مفعول و فعل را نمی‌دانند! اگر در دنیای حقیقی بود فعل و فاعل را جوری نشانش می‌دادم که دیگر از این غلط‌ها نکند!

می‌گویند «عیبش همه گفتی هنرش نیز بگوی»! واقعاً عجب چیزی بود؛ یعنی یک چیزی می‌گویم یک چیزی می‌شنوید! می‌گفتم در دانشگاه تهران درس می‌خوانم می‌گفت می‌خواهی با این 2000 نفر دوست شوی؟! می‌گفتم عاشق شطرنجم، یک لیست 4000 نفره می‌گذاشت جلویم که این‌ها هم شطرنج را دوست دارند، پیشنهاد می‌کنم با این‌ها دوست شوی! می‌گفتم احمدی‌نژاد را دوست دارم می‌گفت این خود احمدی‌نژاد است، دوست نداری به لیستت اضافه‌اش کنی؟! البته من از ترسم سریعاً deny می‌کردم‌ها! من که نمی‌توانستم با همه‌ی این 6001 نفر دوست شوم، باز اگر 6000 نفر بودند یک چیزی!

حالا من نابلد بودم، سایت هم یک اسکل تر و تازه گیر آورده بود و هی سر کار می‌گذاشت! توی دلم گفتم حالا کلکی سوار می‌کنم که حالت گرفته شود! نیست هر کس را می‌گفتم پیشنهادش می‌داد برای دوستی، سریعاً گفتم آنجلینا جولی! آن‌قدر تحت تأثیر بودم که فوراً چراغ‌ها را خاموش کردم و اتاق را هم مرتب، که اگر یک وقت آمد شرمنده‌اش نشوم! این فیس‌بوک هم نامردی نکرد و گفت این براد پیت است، بیا با او دوست شو! خدا را شکر در اتاقم را قفل نکرده بودم وگرنه نمی‌دانستم چه خاکی به سرم بریزم!

رسماً مچلم کرده بود جوری که دلم می‌خواست سرم را بکوبم به زمین! حالا اگر می‌گفتم آنتونیو باندراس را دوست دارم فوراً به همراه میز شطرنج می‌فرستادم خدمت خود آنتونیو! اما تا چشم مادام گلابی را دور دیدیم و خواستیم یک زیرآبی برویم، تمام کسانی که روزی به آنجلینا جولی چشم داشته‌اند را برایمان لیست کرد که نتوانیم هیچ غلطی بکنیم! فکر کنم مدیرش احتمالاً نسبتی با مادام گلابی داشته باشد؛ والا!

به جان خودم این‌جا خیلی به درد این آدم‌های هم‌جنس‌باز می‌خورد! هر چند با این شانس طلایی من، مثلاً اگر هم‌جنس باز بودم فوراً جسیکا آلبا و هیلاری داف را پیشنهاد می‌داد! اما چه فایده! حالا که یک داف می‌خواهم هر چه آدم سبیلوست را می‌چپاند وسط دوستانم!

این‌ها به کنار، در این گیر و دار، یک‌دفعه دیدم یک آقای بسیار خفن یک چیزی گفت که زیر صفحه نشان داد! فهمیدم این‌جا چت هم می‌شود کرد! احتمالاً خیلی کارهای دیگر هم می‌شود کرد! باور کنید اگر مدینه‌ی فاضله‎ای در اینترنت باشد همین فیس‌بوک است!

بدجوری خودم را درگیر عصر اطلاعات کرده‌ام! دیدید آی‌تی آخرش یقه‌ی موسیو گلابی را هم با آن همه دبدبه و کبکبه گرفت؟! یک‌جوری در حال طی کردن مراتب ترقی‌ام که همین روزهاست دختر بیل گیتس بیاید من را اغفال کند؛ اما به جان خودم اگر بروم! نه این‌که بدم بیایدها؛ فقط می‌ترسم آن موقع مجبور شوم انگلیسی صحبت کنم و شما متوجه نشوید! خلاصه اگر چند سال دیگر من و مادام را با لب و لوچه‌ی آویران در خیابان بهار مشغول خرید سیسمونی دیدید بدانید و آگاه باشید که دختر بیل گیتس روزی خاطرخواه من بود اما به خاطر شما رهایش کردم!

 

پی‌نوشت:

 

1.       اگر نوشته‌های این پست به نظرتان پراکنده بود در چیره‌دستی من و روان و سلیس بودن نوشتارم شک نکنید، تمام مشکلات ناشی از همان مکان فکر کردن بود که خدمتتان عرض کردم!

2.       یک وقت نبینم در دلتان می‌گویید چه دستشویی طولانی‌ای! خیر، من حمامم هم این‌قدر طول نمی‌کشد! استارت اولیه در آن‌جا زده شده، بقیه‌اش را همین‌جا فی‌البداهه تایپ کردم!

 

ادامه‎نوشت: تمام کسانی که وبلاگم را از طریق این فید دنبال می‌کنند، لطف کنند به جایش، من را حتماً از طریق این یکی فید دنبال کنند! به دلایل متعددی این یکی فید بهتر است، مهم‌تر از همه آن‌که اگر زبانم لال، فیلِ وبلاگم را تِر کنند، هدایتتان می‌کند به وبلاگ بعدی‌ام! در ضمن این‌بار گفتم لطف کنید، دفعه‌ی بعد بروم ببینم هنوز از فید قبلی استفاده می‌کنید من می‌دانم و شما! مسخره‌تان که نیستم، حرف را یک‌بار می‌زنند عزیز من! می‌گویم این بهتر است بگویید چشم، متنش هم همان است، مطمئن باشید!!

یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()

خانم‌ها، آقایان، حضار محترم! ای آن‌هایی که دلتان می‌خواهد سر به تنم نباشد و ای آن‌هایی که برای حرف من حدقل تره‌ای خرد می‌کنید! ای جویندگان حقیقت که ناگزیر سر از وبلاگ بنده در آورده‌اید! ای همه‌ی عزیزان! امروز روز موعود است، روز شفاف‌سازی! روزی که می‌خواهم مثل آدم حرف بزنم تا بدانید موسیو گلابی بلد است جدی هم حرف بزند اما جدی حرف زدنش بیشتر شبیه به یک شوخی‌ست!

باید بپذیریم که ما ایرانی‌ها، از جمله شخص شخیص خودم، به غیر از مهمان‌نوازی و دل مهربان و صفای باطن و این‌جور حرف‌ها که مثلاً نشان از فرهنگ بالایمان دارد (!) خصائل دیگری هم داریم! خصائلی که انصافاً نمونه‌اش در قبایل گوماگوما در شمال کامبوج هم دیده نمی‌شود! از جمله آن‌که وقتی کسی با ما شوخی می‌کند تلاش می‌کنیم احیاناً سرش هم سوار شویم، بماند که اگر شوخی نکند هم این تلاش بالقوه برای سوار شدن وجود دارد!

بگذریم! راستش این‌بار حوصله‌ی مقدمه‌چینی را هم ندارم، به هیچ وجه! یک راست می‌روم سر اصل مطلب!

من عادت به شوخی کردن دارم، نه از آن‌رو که خیلی بذله‌گو و خوش‌مشرب هستم، خیر! از آن‌رو که با گرفتاری‌ها و مشغله‌هایی که همه‌مان به نحوی با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنیم، داریم تمام لحظاتمان را جدی جدی به هدر می‌دهیم و گاهی یادمان می‌رود که زندگی‌مان چیزی شبیه به یک شوخی‌ست، از همه نظر! قدری هم شوخی شوخی به هدر برود چه عیبی دارد؟!

... اما دیگر تمام شد دوره‌ی شیری‌زبانی‌های من! مُرد آن موسیو گلابی که دلش می‌خواست با همه شوخی کند! مُرد آن موسیو گلابی که می‌گفتید جنتلمن و مؤدب است و نمونه‌اش در وبلاگستان فارسی پیدا نمی‌شود! مگر پیدا نشدن مشابه برای یک آدم، حُسن است؟ بگردید ببینید می‌توانید مثل احمدی‌نژاد در دنیا پیدا کنید یا خیر، والله که نمی‌توانید!

بگذار از دستم ناراحت شوند و بگویند خودش را لوس کرده! بگذار بگویند فکر می‌کند آسمان سوراخ شده و افتاده وسط پرشین‌بلاگ! حرف است دیگر، این‌که می‌گویند «حرف، حرف می‌آورد» در مورد من یکی مصداق ندارد! برای من، سکوت می‌آورد و هم‌چنین سکون!

اگر قرار است یکی فکر کند با یک شوخی خیلی معمولی، قصد عشق‌بازی با او را داشته‌ام همان بهتر که دیگر برایش کامنت نگذارم و شوخی نکنم. اگر آن یکی فکر می‌کند می‌تواند شوخی من را دست‌آویز یک مسخره‌بازی جدید در وبلاگ‌ها کند دُمش را قیچی می‌کنم! آن‌قدر جربزه دارم که اگر بخواهم با کسی رفاقتی کنم مرد و مردانه بروم و بگویم این منم و این تو و می‌خواهم دوستان هم باشیم؛ اما اجازه نمی‌دهم کسی به خودش حتی اجازه‌ی این را بدهد که چون برایش کامنت خصوصی گذاشته‌ام چرندیات ببافد. آن‌هایی که من را می‌شناسند می‌دانند که خیلی وقت‌ها خصوصی کامنت می‌گذارم اما دلیلش این نیست که از عمومی مطرح کردنشان می‌ترسم، به خاطر این است که احساس می‌کنم عمومی بودنشان چیزی بر داشته‌های دیگران نمی‌افزاید و اگر هم قرار است به کار کسی بیاید فقط و فقط برای صاحب وبلاگ است و بس!

یک تصمیمی هم گرفته‌ام که همین‌جا می‌گویم؛ به نظرم شبیه به تصمیم کبراست! اما هم خودم را خلاص می‌کند هم آن‌هایی را که وقتی اسم کوچکشان را همراه کلمه‌ی «عزیز» می‌آورم فکر می‌کنند دارم ازشان خواستگاری می‌کند! دیگر برای هیچ‌کس کامنت نخواهم گذاشت، جز برای آن دسته از دوستانم که می‌توانند مسائل مختلف را تمیز دهند ... و البته در مواقعی که دلم می‌خواهد بی‌خود و بی‌جهت برای یک پستی کامنت بگذارم!

تمام شد و رفت، به همین سادگی، به همین خوشمزگی!

 

پی‌نوشت:

 

1.       حوصله‌ی درست کردن پستم را ندارم، اگر غلط دیکته‌ای یا نگارشی دارد بگذارید باشد! جمله‌بندی‌های نادرستش را هم به بزرگی خودتان ببخشید! نمی‌شود که یک آدم، همه‎ی پست‌هایش کاملاً محشر و با رعایت تمام اصول ادبی باشد!

2.       مدتی بود دنبال بهانه‌ای بودم برای تشکر از همه‌ی دوستانی که محبت دارند و من را با سر زدن‌ها و کامنت‌هایشان شرمنده می‌کنند، حالا که بحث جدی‌ست لازم دیدم از همگی‌شان تشکر کنم! باور کنید تمام وبلاگ‌ها را می‌خوانم، هیچ ارتباطی هم به این ندارد که برایم کامنت بگذارند یا خیر!

3.       آن‌هایی که گفتند وبلاگت تنوع ندارد و همیشه طنز می‌نویسی کجایند؟ این هم یک پست متنوع! این است دیگر، ما به نظرات دوستان اهمیت می‌دهیم! این‌جا آزادی بیان بیداد می‌کند آقا جان، بیداد!

4.       آدرس ایمیلم را اضافه کردم که یک وقت فکر نکنید با تکنولوژی جدید ایمیل آشنایی ندارم!

جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧ ، ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ، توسط موسیو گلابی ، نظرات ()