من از ابتدای زندگی هیچوقت موجود خوششانسی نبودم! یه وقتهایی به این فکر میکنم که یک زلزله یا سیل خانمانبرانداز کم دارم تا کلکسیون بدبیاریهام رو تکمیل کنم! حتی وقتی به مرگم فکر میکنم، احتمال مُردن بر اثر فوران آتشفشان دماوند رو بیشتر از احتمال مُردن به خاطر سکتهی قلبی یا مغزی یا سرطان و اینجور مرگهای سوسولبازی میدونم!
موج بدشانسیهای من صد البته به همین جا ختم نمیشه! اگه قرار باشه بین چند هزار نفر قرعهکشی بشه تا یک نفر وظیفهی خطیر کشتن یک سوسک بالدار رو بر عهده بگیره حتماً اسم من در میاد اما در نقطهی مقابل وقتی بین من و یک نفر دیگه بر سر تصاحب فلان بازیگر هالیوودی شیر یا خط انداخته شه، از اون سکهی کوفتی اونقدر قر و قمیش و ناز و ادا در میاد که هیچ شانسی برای پیروزی من باقی نمیمونه! (چه جملهی کوتاهی، چقدر مختصر و مفید!)
اصولاً آمار و احتمالات در مورد بنده، نقشی مشابه نقش مردم ایران رو ایفا میکنه در تصمیمگیری در مورد سرنوشتشون! چیزی در مایههای کشک، قدری رقیقتر! البته باز هم خدا رو شکر میکنم مثلاً هیچجایی نیست تا بین مردم قرعهکشی کنه و یک نفر رو به عنوان تجاوزشونده به عنف انتخاب کنه؛ که در اون حالت هم من قبل از قرعهکشی خودم رو با زبون خوش معرفی خواهم کرد و هیچ عنفی هم وجود خارجی نخواهد داشت!
از یه طرف بحث آمار شد و از طرف دیگه در این لحظات که مشغول نوشتن این پست هستم، صدای محمود احمدینژاد رو میشنوم که مشغول یک مصاحبه تلویزیونیه و از طرف سوم برای اولین بار میخوام کمتر حرف بزنم! از اونجایی که بدبیاریهای من مثل یک ویروس به کسانی که دوست دارم هم سرایت میکنه از همین تریبون حمایت خودم رو از محمود احمدینژاد اعلام میکنم و علاقهمند بودن به سایر نامزدهای ریاست جمهوری به خصوص سید محمد خاتمی رو قویاً تکذیب میکنم! ضمناً خاتمی یک آدم ایشه که بهتره کارهای فرهنگی بکنه، خاتمی رو چه به ریاست جمهوری بابا!
پینوشت:
1. تیتر پست رو به سبک شعارهای نماز جمعه بخونید!
2. مدتیه که یک سؤال اساسی دارم! چرا در موزیک ویدئوی «خانوم خوشگله» اثر هنرمند معاصر، افشین، این خانوم به عنوان خانوم خوشگل انتخاب شده؟! البته شاید هم من پیر شده باشم ولی به هر حال اگر قرار بر انتخاب باشه و شانس بالقوهای برای انجام کاری وجود داشته باشه من اون خانوم موجود در آهنگ «ماچ» همین هنرمند رو ترجیح میدم! البته ترجیحات دیگهای هم دارم اما همونطور که مستحضر هستید وجود مادام گلابی قدری دست و پای من رو بسته و آزادی بیان رو از من سلب کرده!
تصور بفرمایید بنده را به عنوان یک مقام مسئول به منظور ایراد سخنرانی در مورد ایران و در حمایت از فعالیتهای انجام شده در کشور به پشت تریبون بفرستند! احتمالاً فردایش در یک نشریهی خیلی منتقد، خبر زیر را خواهید خواند.
«به گزارش خبرنگار ما، موسیو گلابی دیروز در جمع مردم همیشه در صحنهی تهران گفت که ایران خیلی کشور محشریست و حرفهای خفن دیگری هم زد به نحوی که تا چند ساعت بعد از اتمام سخنرانی، جمعیت همینطور هاج و واج مانده بودند!
گلابی دیوانه در شروع سخنان خود گفت: از نظر من، غربزدگی پدیدهایست که بوی گند میدهد؛ خودِ غرب هم همینطور است! ما هر چقدر هم که مشت و لگد به دهان و دماغشان بزنیم کم است چون مشت، بو را از بین نمیبرد، همانطور که لگد! دیوانهاند آقا، دیوانه! در غرب مثلاً برای الویس پریسلی که سالها پیش مُرده بزرگداشت برگزار میکنند و هزاران دختر جمع میشوند، شیون و گریه راه میاندازند! خب این کار جز دیوانگی چه نامی میتواند داشته باشد؟! اصلاً الویس نه، شما بگو بهتر از الویس! خداییش این همه آه و فغان دارد؟
ایران از همه جای دنیا بهتر است به جان خودم! کجایش از این قرتیبازیها دارد؟ اگر هم اینجا چهار نفر سنگ حسام نواب صفوی را به سینه میزنند زنده است! امیدوارند به اینکه مهرهی سوخته نیست! مثل این است که من به جای جسیکا آلبا، شبها با یاد مریلین مونرو به رختخوابم بروم! خب مگر مغز خر خوردهام؟!
کشور ما آنقدر خوب است که نگو! میگویند در انگلیس یک پسر 13 ساله با همراهی دوستدختر محترمهاش صاحب فرزند شده! اینجا خانمهای 70 ساله هم بچهدار نمیشوند، آنوقت این خانم و آقا رفتهاند بچهدار شدهاند! خب اینها اگر نشاندهندهی بوی گند نیست، نشانهی چیست؟! حتماً طرف باید نخود و باقالا خورده، بیاید فلان کار بیشرمانه را بکند تا بوی گند احساس شود؟!
البته منکر این نیستم که کشور ما هم مشکل دارد. نرخ بیکاری یک مقداری زیاد است که هیچی، نرخ تورم هم که هیچی، آزادی بیان هم که هیچی، کلاً هیچی به هیچی! آدم که برای هیچی این همه اعتراض و جار و جنجال نمیکند! به جای این کارشکنیها و جاسوسیهای برای آن غربیهای بوگندو، یک مقدار دستاوردها را بنگرید عزیزان من! اگر آمار را بررسی کنید میبینید که سی سال پیش تلفن همراه نداشتیم و امروزه فلانقدر مشترک تلفن همراه داریم. اینکه سی سال پیش اصلاً تلفن همراه نبوده به من و شما چه؟ مهم این است که الآن که دارید هم قدرشناسی نمیکنید!
اصلاً میدانید؟ کسانی که انتقاد میکنند دلشان میخواهد مثل آن آقا و خانم بچهدار شوند! دلشان تجاوز میخواهد! متجاوزان را میفرستم به وضعیت تک تکشان رسیدگی کنند!
در پایان سخنرانی، مردم با دادن شعارهایی خواستار بررسی مشکلات معیشتی فرهنگیان، پزشکان، دانشآموزان، دانشجویان، کارمندان، کارگران، زنان خانهدار و سایر اقشار شدند که موسیو گلابی گفت: کمیتههایی برای حل مشکلات تشکیل شده، اگر هم قبول ندارید چند نفر از بچههای کمیته را بفرستم دم در خانهتان! مردم هم گفتند قربان پاسخگوییتان، خیر! ما حرفهای شما را قبول داریم!»
پینوشت:
1. هر گونه شباهت در سخنرانی بنده با هر کس دیگر اتفاقی بوده و اگر پای کمیته وسط بیاید همه چیز را از دَم تکذیب میکنم!
2. پسر سیزده سالهی انگلیسی، پدر شد!
3. تمام عزیزانی که اظهار لطف میکنند و میگویند که مرا دوست دارند، برای اثبات برادری، در اسرع وقت کادوی من را به مناسبت ولنتاین ارسال نمایند! نمیشود که همهاش حرف بزنند و وعده و وعید بدهند، باید در عمل هم ثابت کنند! زمان مناسب برای دریافت هدایای سپندارمذگان متعاقباً اعلام خواهد شد! (اگر مطمئن هستید دیکتهی صحیحش به شکل سپندارمزگان است با ذکر سند اعلام فرمایید! تا اطلاع ثانوی، بنده این دیکتهای را که نوشتم نزدیکتر به واقعیت میدانم!)
این چند روز، قدری درگیر سر و همسر بودم و طبعاً فرصت نشد بیایم اراجیفم را به خوردتان بدهم! شما هم انصافاً نامردی نکردید! یعنی اینقدر میخواستید سر به تنم نباشد؟! خب میفرمودید لال شو گلابی! اگر هم حجب و حیایتان اجازه نمیداد میتوانستید بگویید دهانت را ببند! به هر حال من از دومی هم قادر بودم همان معنی اولی را برداشت کنم، اینکه دیگر هوش و ذکاوت نمیخواهد؛ هر چند اگر میخواست هم در بنده به وفور یافت میشد!
همهتان من را در تمام پوزیشنهای باناموسی و بیناموسی تصور کردید جز آن حالتی که باید! یعنی محض رضای خدا هیچکدام از شما فکر نکرد شاید در حال مطالعات علمی باشم یا به والدینم در انجام کارهای خانه کمک کنم؟!
راستش را بخواهید کامنتهایم را که میخواندم، اول از همه اسم کامنتگذار را نگاه میکردم! به خودم میگفتم این یکی که دیگر خیلی با من رفیق است حتماً میگوید دلم برایت تنگ شده و میدانم که خیلی گرفتاری! تازه به همینها هم بسنده نمیکردم، در دلم میگفتم برایم از مشقتهای کار کردن برای یک لقمه نان هم میگوید و از اینکه چقدر اوضاع به هم ریختهای داریم! تمام امیدم از دست میرفت وقتی میدیدم نوشته «مشغول شطرنجی گلابیِ شیطون؟»
میدانم دیگر! این «شیطون» را هم محض خالی نبودن عریضه اضافه کرده و برای اینکه صمیمیتش را احساس کنم! وگرنه من چه شیطنتی میتوانم داشته باشم؟! امروز اینجوری آدم را محک میزنید که اگر فرداروزی بنده را جایی دیدید یک بوسه از لپم بچینید و بفرمایید چطوری شیطون؟! با یک «شیطون» که کار درست نمیشود! اگر به این زرنگبازیها باشد من 365 بار به جسیکا آلبا میگویم شیطون و یک سال میآورمش تهران، به ازای هر روز یک بار! تازه دستش را هم یکجایی بند میکنم که به خاطر یک لقمه نان، در صحنههای کلوزآپ، همبستر پیتر و جک و دونالد و جرج نشود! وردست خودم درس میخواند یک دکترایی هم میگیرد برمیگردد آمریکا! هر که نداند شما که میدانید، «آکسفورد» واقعی نزدیک دروازه دولاب است، آن که خارج از کشور است مدارک جعلی میدهد!
بله، عرض میکردم ...
آدمهای حسابی! یک کاری کنید آدم رویش بشود شما را به مردم نشان بدهد به عنوان خواننده وبلاگش! خواهشاً تکذیب نکنید فقط! کاری نکنید کامنتهای خصوصیتان را برای دیگران رونمایی کنمها! آخ دلم میخواهد بعد از سی سال عین اسناد سیا اینها را منتشر کنم؛ میخواهم ببینم میتوانید در چشم نوه و نتیجهتان نگاه کنید یا خیر! سند رسواییست آقا جان، سند رسوایی! آن هم نه سند رسوایی معمولی بلکه از نوع منگولهدارش!
نصفتان من را تحت شکنجهی وزارت اطلاعات تصور فرموده بودید! ببخشید، مگر وزارت اطلاعات کسی را شکنجه میکند؟ بزنم به تخته آنقدر هم در داستانسرایی مسلط هستید که آدم، چوب مذکور را در بیناموسیترین اعضا و جوارحش احساس میکند؛ انگار نه انگار که دارد کامنت میخواند!
تعدادی هم که فکر میکنند من کاسپاروفم! آنچنان صحنههای مغازله و معانقهی من با فلانی و بهمانی را توصیف میکنند که آدم آب از لب و لوچهاش سرازیر میشود! تازه من که اینقدر شرم و اینجور سوسولبازیها سرم میشود اینطوریام وگرنه در این دور و زمانه کدام جوانی پیدا میشود که به لب و لوچه بسنده کند؟!
به جان خودم اگر رمز عبور پرشینبلاگم را بدهم به مقامات مسئول، تعدادی از شما را به جرم تشویش اذهان عمومی دستگیر میکنند، تعدادی را هم به جرم ترویج فحشا! کارتان از اعدام هم گذشته، معدومتان میکنند! آن چند نفری هم که میمانند آنهایی هستند که گفتهاند وبلاگ زیبایی داری و برای دانلود جدیدترین آهنگها روزی به من سر بزن! البته آنها هم چندان خوشحال نباشند؛ آنقدر درصد نظرات معاندان زیاد است که آن بقیه را هم میگیرند به جرم براندازی نرم! آنها هم لابد میخواستهاند در لفافه بکنند! چه بکنند؟ براندازی نرم دیگر!
پینوشت:
1. دروازه دولاب اسم محلهای در تهران است!
2. دقت کردهاید وقتی یک پستی میگذارم که خطرناک است و شانس فیلتر شدن را افزایش میدهد فوراً یکی دو پست را در کوچهی علی چپ قدم میزنم؟! بیدقتها!
3. استاد منوچهر احترامی، شاعر، طنزپرداز و داستاننویس بزرگ ایران هم از میان ما رفت. احتمالاً آثار او را با نامهای مستعار «الف. اینکاره»، «م. پسرخاله» و «پورنگ» خواندهاید. «گربه من ناز نازیه» و «حسنی نگو یه دسته گل» را که دیگر نمیشود نخوانده باشید! خالق «حسنی ده شلمرود» درگذشت و چه خوش گفت محسن مالکی که منوچهر احترامی هم آسمانی شد ...
پرسشنامهی زیر را به سفارش نیروی انتظامی تهیه کردهام. گویا میخواهند از نظر مردم همیشه در صحنهی ایران مطلع گشته و از آنان بازخور بگیرند. لطفاً با مداد نرم پاسخ دهید!
آیا بایستی هر دختری که شلوارش را داخل چکمهاش انداخت، ارشاد کرد؟
الف) خیر، لابد نمیخواهد شلوارش کثیف شود!
ب) بله، مگر اینکه عذرش موجه باشد؛ فیالمثل وقتی در وسط شالیزار قدم بزند!
ج) خیر، فقط ارشاد جواب نمیدهد، در صورت امکان بایستی مضروبش هم کرد!
د) بله، نه تنها بایستی او را ارشاد کرد بلکه بایستی آن دختری که چکمهاش را هم میاندازد داخل شلوارش ارشاد کرد! اصولاً چکمه، بیاخلاقی میآورد!
آن دختر سمت چپی که دارد ریمل میخرد، با کدامیک از ارگانهای زیر ارتباط بیشتری دارد؟
الف) با ارگانهای حیاتی بدن!
ب) با ارگانهای حمایتکننده از خاتمی!
ج) با ارگانهای استکباری که مردهشور ببردشان!
د) بدون شک با هر سه مورد فوق ارتباط دارد، بهتر نیست دستگیر شود؟!
کدامیک از گزینههای زیر را در مورد دخترانی که مانتوی کوتاه و لباس بدننما میپوشند به برادرانمان در نیروی محترم انتظامی پیشنهاد میکنید؟!
الف) ارضا!
ب) اغفال!
ج) اگر اغفال نشد، ارعاب!
د) ارشاد، ارشاد، ارشاد!
به نظر شما، گشت ارشاد، گرفتن دختران را چه زمانی در اولویت قرار دهد؟
الف) زمانی که با دوست پسرش در ماشین، مشغول شطرنج بازی کردن است!
ب) زمانی که در یک کوچهی تاریک به دیوار چسبیده و زیر چشمی اطراف را میپاید!
ج) زمانی که کنار خیابان ایستاده و برای رانندگان، لبخند و چشمک پرتاب میکند!
د) زمانی که شال سرش میکند!
جای خالی را کامل کنید: تنها کسانی که ... میپوشند، بایستی نرمال تلقی شوند!
الف) لباس مارکدار
ب) بوت
ج) پیراهن رنگی
د) لباس حاملهگی
کدام یک از افراد زیر در تحریک جوانان مؤثرتر است و بایستی سریعاً از سطح شهر پاکسازی شود؟
الف) فیلمفروشی که فیلمهای تک سیدی دست خلایق میدهد!
ب) معتادی که داخل جوب دراز کشیده و برگهای درختان را میشمرد!
ج) وبلاگنویسی که فرت و فرت دل جوانان این مرز و بوم را با یاد جسیکا آلبا میلرزاند!
د) خانم پنجاه سالهای که چند تار از مویش بر اثر وزش باد بیرون میریزد!
پیشنهاد شما به منظور مقابله با آنان که ادعا میکنند «ارشاد در سطح شهر، بهطور سلیقهای انجام میشود» چیست؟
الف) آنها هم ارشاد شوند که دیگر از این غلطها نکنند پدرسوختهها!
ب) کتک عزیزم، کتک!
ج) باید باتوم را فرو کرد داخل ... داخل ... مممم، آهان! داخل چشمشان!
د) همزمان شدن هر سه گزینه، کارکرد بهینه دارد!
چرا گشت ارشاد باید آن دختر را بگیرد؟
الف) چون گندش را درآورده؛ دو ساعت است آن پسر را علاف خودش کرده و شمارهاش را نمیگیرد!
ب) چون اگر گشت ارشاد نگیرد، پسفردا یکی دیگر میگیردش!
ج) برای اینکه اثبات وجود کند!
د) چون دختر باید درس بخواند، میآید داخل خیابان چه بشود؟ دموکراسی هم حدی دارد! دِهَه!
پینوشت:
1. پاسخ صحیح تمام سؤالات، گزینهی «د» بود. خوشبختانه آیپیهای شما عزیزان موجود است و تمام کسانی که گزینهی دیگری را انتخاب کردهاند به قید قرعه شناسایی و ارشاد خواهند گردید! در ضمن هیچ راه فراری هم وجود ندارد، الآن کاملاً در محاصره هستید! فکر کردید شهر هرت است که هر گزینهای را که دلتان خواست انتخاب کنید یا برای خودتان همینجوری شانسی جواب بدهید؟!
2. منی که برای شما شیرینزبانی میکنم حتی در سیاست خارجی ایران هم تأثیر دارم! اگر نمیدانستید، این خبر را بخوانید که فکر نکنید موسیو گلابی یک آدم زپرتیست! (با تشکر از سجاد عزیز)
به نظرم خیلی بیرحمانه است یک آدمی را که برای هر پستش چهارصد کلمه مقدمهچینی میکند و در پروفایلش هم گفته که دستش به کم نمیرود، دعوت کنی که دانای کُل باشد و یک داستان کوتاه بنویسد بین 100 تا 150 کلمه! اما از آنجا که انسان مثبتاندیشی هستم دعوت همزمان شوکا و الهام را میگذارم به حساب اینکه لابد من را خیلی دانا دانستهاند!
باز هم با یکدیگر تنها ماندهاند. در نیم متری پسرک نشسته، شاید هم کمتر، آرام و بیاحساس، مثل همیشه!
پسرک با خودش میگوید از کجا شروع کنم؟ ذهنش پُر است از اتفاقات بدی که برایش رُخ داده؛ چند ساعت قبل با دوست دخترش دعوا کرده و چند ساعت قبلتر با رئیسش. حوصلهی خودش را هم ندارد چه برسد به این لعنتی بیاحساس که لخت و عور مقابلش نشسته و منتظر اولین تماس است ...
مغزش میگوید ول کن، امشب را بخوابی بهتر است!
قلبش نهیب میزند لمسش کن پسر! زمین که به آسمان نمیرسد ...
انگار از اول هم منتظر یک تلنگر از قلبش بود، میدانست طاقت ندارد! تصمیمش را گرفته، چشمانش را میبندد، یکدفعه دست دراز میکند و خودخواهانه لمسش میکند، لبخند آرامی که روی لبهایشان نشسته کمکم تمام وجودش را میگیرد. آرام و بیوقفه فشار میدهد ...
onhdh! \vadkfgh’ vh hc lh k’dv … , fhgu;s!
نگاهش را میدوزد به مانیتور، درست تایپ کرده: خدایا! پرشینبلاگ را از ما نگیر ... و بالعکس!
پینوشت:
گفتهاند باید پنج نفر را هم دعوت کنی و حالا من ماندهام با این لینکهای سمت چپم! چند نفرشان را قبلاً دعوت کردهاند، چند نفر دارند کتابهایشان را گاز میزنند برای کنکور فوق لیسانس، یکی همینجوری وبلاگش پُر است از داستانهای دانای کُل زیبا، یکی دیگر در وبلاگش به مدت یک هفته عزای عمومی اعلام کرده، آن یکی را دارند قبالهبران میکنند، خلاصه این دعوت هم مصیبتی شده برای خودش و من!
راستش هزار بار به خودم گفته بودم دنبال چهار نفر دوست همقد و اندازهی خودت باش که اگر حرفی زدی برایت تره خُرد کنند! آنی دالتون همینجوری پست میگذارد و وقت اضافی ندارد؛ باران چشم دیدنم را ندارد؛ زهرا را که اصلاً نمیدانم وبلاگم را میخواند یا نه؛ ویولت که روزها با کارگردانهای مشهور سینما ناهار میخورد و شبها با BBC مصاحبه میکند؛ هرا هم با نمایشنامهاش جایزهی سه میلیون تومانی یکجایی را برده و جوری جایزهاش را بغل کرده که جواب سلامم را هم نمیدهد! به هر حال تصمیم من این است که به ترتیب حروف الفبا این پنج نفر را دعوت کنم، اگر با زبان خوش نوشتند که نوشتند اما اگر ننوشتند ... خب بهانه میکنم که سرشان شلوغ بوده! امیدوارم بر حسب حادثه از این طرفها رد شوند و بخواهند بنویسند، میگویند حادثه خبر نمیکند!
بعدتر اضافه شد: قسمت آخر این شبهداستان، تیتر پست قبلیمه! راستش به نظرم اونقدر واضح بود که نیازی به توضیح نداشت! اون داستان هم مثلاً داستان واقعی خودم بود! به چه زبونی باید بگم آیا؟!
میگویند همیشه شعبان، یک بار هم رمضان! اینکه در روزهای ماه صفر، این رمضان گفتنم چه صیغهای بود چندان مهم نیست، راستش خودم هم نمیدانم! تنها چیزی که میدانم این است که برای شما هم مهم نیست! به هر حال ضربالمثل است دیگر؛ حالا مثلاً رمضان نباشد ذیقعده باشد، اصلاً جمادیالثانی باشد، چه فرقی دارد؟ به قول مادربزرگها که همیشه جملههای فیلسوفانه میگویند همهی ماهها ماهِ خداست!
حتماً طبق معمول توی دلتان دارید فحش میدهید که باز با این مقدمه، چه مزخرفاتی را میخواهد تحویلمان بدهد! دندان روی جگر بگذارید، توضیح میدهم!
راستش را بخواهید من عاشق پرشینبلاگم! این همه از بلاگفا و وردپرس و میهنبلاگ و بلاگاسکای و بلاگاسپات آمدهاند که من را بردارند ببرند اما چهار دست و پایم را فرو کردهام داخل یک کفش که نمیروم! باور بفرمایید وقتی اسمی غیر از پرشینبلاگ میآید احساس زنی را دارم که اسفندیار سبیل چخماقی به زور دارد به او تجاوز میکند! تا اینجا را داشته باشید به عنوان بخش «شعبان» قضیه، اما ادامهاش مربوط به قسمت «رمضان» است!
تا حالا پرشینبلاگ برایم ناز میکرده و من ناز میکشیدم اما دیگر نمیتوانم! تا اینجایش را هم به خاطر مهدی خان بوترابی ماندهام که یک دل دریایی دارد و گهگداری میآید برایمان بوتههای گل میگذارد و آدم را اغفال به ماندن میکند! گلهایش را که میبینم با خودم میگویم اینها خیلی آدم حسابی هستند و حیف است بروی به یک سرویسدهندهی دیگر پناهنده شوی!
همهجوره به پای پرشینبلاگ سوختم و ساختم! با نداریاش ساختم، با زود رفتنش، با دیر آمدنش، انصافاً با همه چیزش ساختم! اما امروز یکدفعه دیوانه شدم وقتی کامنتدانی پرشینبلاگ را دیدم! دیدهاید شکل و شمایل جدیدش را؟ مدلش را عوض کردهاند، شکلکهایش را زیاد کردهاند و دوهزار تا آیکون بیناموسی و باناموسی به قبلیها ضمیمه شده!
آخر به چه درد من میخورَد که بالفرض، به عنوان کامنت، بروم آیکون آدمیزادی را بگذارم که در دستش هویج دارد؟! ترجیح میدهم بمیرم اما خودم و آن بندهی خدا را اینقدر خوار و خفیف نکنم!
این آقای بوترابی ـ مدیر گروه سایتهای پرشینبلاگ ـ هم خداییش آنقدر خفن است که جرأت نمیکنم با ایشان شوخی کنم، وای به روزی که جدی جدی انتقاد کنم! خودش رأساً وارد عمل میشود و وبلاگم را پلمپ میکند!
با این اوصاف میخواهم انتقاد کنم! بگذارید پسفردا که وبلاگم را بستند و مرا با قلبی شکسته عازم یک سرویس دیگر کردند، از من در پرشینبلاگ به عنوان یک آزادهمرد یاد شود! بگذارید بگویند چقدر محشر بود این جوان که در راه اعتقاداتش، قربانی خفن بودن بوترابی شد! بگذارید حداقل حرف دل چهار عدد وبلاگنویس پرشینبلاگ را بزنم!
آخر مهدی جان! خداییش آدم برای مردم شکلک هویج بگذارد بهتر است یا اینکه به نظرات جواب بدهد؟ انصافاً کدام مهمتر است؟! حالا ممکن است بگویی هویج گذاشتن بهتر است؛ که آن هم از خفن بودنت است! آخر این هویج را کجایمان بگذاریم؟! منِ وبلاگنویسِ نوعی دلم میخواهد به جای هویج فرو کردن در وبلاگ دیگران که به صورت بالقوه یک کار بیناموسیست به نظراتم جواب بدهم!
شما که میتوانی کیفیت این سرویس را بالاتر ببری چرا آرام آرام برایمان رونمایی میکنی؟! یک کار خوب میکنی، یک کار خوبی که میتوانی بکنی را نمیکنی! این چه وضعش است برادر من؟ با دست پس میزنی، با پا پیش میکشی، دلِ دیوونه رو به آتیش میکشی!
فکر کن جسیکا آلبا با هواپیمای اختصاصیاش بیاید دم خانهمان و در حالی که همه همسایهها با دوربین و سایر لوازم آمدهاند داخل کوچه؛ داد بزند که موسیو گلابی اسب و فیلت را زین کن که داریم میرویم فشم جوجهکبابی بخوریم! در طول راه هم مدام سؤال پیچم کند که راستی وزیر را آوردی؟ شاه را جا نگذاشتی؟ خلاصه حسابی آمادهام کند برای یک روز رؤیایی! بعدش که غذاها را خوردیم و به انضمامش یک سنایچ و ماست و خیار هم نوش جان کردیم یک دفعه جسیکا لباسهایش را در بیاورد و بگوید حالا نگاه کن! طبعاً من هم بشکنزنان منتظر وصال میشوم دیگر!
حالا انگار کن یکدفعه لباسهایش را بپوشد و بگوید میتوانیم شطرنج بزنیمها، ابزار کار را هم همانطور که میبینی دارم اما بار و بندیلت را جمع کن که برگردیم تهران به کلاس دانشگاهت برسی! قبول کن آدم تا آن بیناموسیترین اعضا و جوارح بدنش میسوزد!
جوانان رعنای انفورماتیک پرشینبلاگ هم شدهاند مثل جسیکا آلبا! میتوانند برای بخش نظرات قابلیت جواب دادن بگذارند اما برای گرفتن حال ما هم که شده نمیگذارند! نمیدانی چقدر دلم میخواهد کاری کنند که وقتی یکی میگوید «باهات موافقم، وبلاگ زیبایی داری، به من هم سر بزن» من یکبار تمام فحشهایی را که بلدم، به عنوان جواب، در زیر کامنتش مرور کنم!
همهی اینها را گفتم اما یک وقت فکر نکنی میخواهم بروم به یک سرویسدهندهی دیگری پناهنده شومها، انصافاً پرشینبلاگ بهتر از همه جا دارد من را سرویس میکند!
پینوشت:
مهدی جان! یک لحظه شیطان رفت توی جلدم این پست را نوشتم؛ نکند یک وقت کاسه کوزهام را بریزی وسط خیابان! خودت بهتر از همه میدانی که تهِ دلم چیزی نیست!!
مقدمهی روشنگرانه:
در روزهایی که استقلال، با گلهای زیاد و مثل آب خوردن تیمهای حریف رو لت و پار میکند، پرسپولیس به زور بیل و کلنگ، داماش گیلان رو شکست میدهد!
گزارش جانبدارانه:
در بازی پرسپولیس و داماش، داور رسماً یار دوازدهم، سیزدهم و گاهی چهاردهم داماشیهاست! فکر میکند چون پرسپولیسیها هنوز زندهاند پس خطا نشده! در لحظههایی از بازی فقط به سمت دروازه پرسپولیس شوت نمیزند وگرنه کارهایی برای داماش انجام میدهد که این روزها برادر هم در حق برادر نمیکند! فرانک شونصد هفصد تا هِد میزند به چه قشنگی، ای گردنت را بگردم مَرد!
توضیح بیربطانه:
برادران گرامی! از جای خود بلند نشوید؛ اجازه بدهید توضیح میدهم! فرانک نه تنها نام دختر نیست بلکه نام یک بازیکن آفریقایی پرسپولیس است که موهای خفنی دارد و سیهچرده است! خلاصه اینکه اندک تفاوتهایی با یک دختر دارد! حالا دیگر خود دانید، اگر دلتان میخواهد بلند شوید!
نیازمندی فوراًنانه:
به یک باشگاه ایرانی آبرومند که آدم بتواند به این و آن نشانش بدهد و مایه آبروریزی نباشد احتیاج داریم!
داره میاد! داره میاد! حرفهام رو عرض میکنم! در این دنیای مجازی انتظار دارید چه چیزی جز حرف بیاد؟! راستش حرف زدنم گرفته و باید یکجا اینها رو تحویل خلایق بدَم دیگه! چرا حرف زدنم گرفته؟ عرض میکنم!
یکی راست راست اومده تو وبلاگ من و گفته تو مریضی! استدلالش هم این بوده که تو حرفهایی میزنی که آدم دلش میخواد تو رو به باد فحش بگیره و این جمله رو چند بار با جابجا کردن فعل و فاعل و مفعول تکرار کرده تا جایی که دوباره به این نتیجه رسیده که من اصولاً دچار مرض هستم! و در نهایت مجدداً خاطر نشان شده که من مریضم چون بقیه رو مجبور به فحش دادن به خودم میکنم!
خداییش درسته که من خیلی به انتقادات سازنده بها میدم اما نه تا این حد سازنده! آدم وقتی در مقابل چنین دلایل کوبندهای قرار میگیره طبعاً حرفی برای گفتن نداره و ناخودآگاه رو به کولیبازی میاره! الآن من همون کولیام! باید از خودم دفاع کنم و این هم دفاعیه من تقدیم به شما ... بالاخره اومد؛ آخیشششش!
«فکر کردی فقط خودت میتوانی برای خلایق شفافسازی کنی؟ بنده هم میتوانم! خیلی هم شفافیتم بیشتر از شماست، وضوح تصویر را نمیبینی؟! گیرم که من میمیرم برای اینکه یک عده بیایند و به من دری وری بگویند اما همه اینها دلیل نمیشود که بنده مریض باشم!
حالا چرا اینقدر اصرار دارم به سالم بودنم؟ چون شما درگیر یکسری توهماتی و طبق همان توهمات پوچ، برای خودت میبُری و میدوزی! بریدن که چه عرض کنم، پاره میکنی؛ باز خدا کند بدوزی! فکر میکنی مریضم و فوراً هم فکرت را در کامنتت بر زبان میآوری! که چه بشود؟ من خودم اینجا کأنه شورای نگهبان نشستهام و کامنتت را تأیید نمیکنم، مگر شهر هرت است؟!
آخر وصلهی مریضی که بر من نمیچسبد؛ باز اگر رفتار پرخطر میکردم یک چیزی! مگر رفتار پرخطر کردهام عزیز من؟! کم مانده قبل از خواندن وبلاگ بنده، یک تُک پا بروی تا داروخانه؛ فانتوم را به آلتت بزنی و بعدش وارد شوی! حالا که اینها را میگویم لابد فوراً جواب میدهی که آن چیز قبیحه را زدهای برای جلوگیری از بارداری ناخواسته! اولاً که خودت هم میدانی اینها دلیل نمیشود و قرص را گذاشتهاند برای همین کارها دیگر! ثانیاً اگر دلت برای من میسوزد تشریف بیاور از بالا و عقب و پایین و چپ و راست به وبلاگ بنده حملهور شو تا نگرانم نباشی! مگر زورت کردهاند که از جلو بیایی؟! ثالثاً آدم باردار شود بهتر است تا چنین انتقاداتی را بشنود!
بالاخره نمیشود که آدم یک چیزی بنویسد و به هیچ احدالناسی بر نخورد! مگر میشود؟ اما اینها دلیل بر مریض بودنش نیست! اتفاقاً از نظر من کسی که به بنده فحش بدهد مریض است! شاید هم معاند باشد البته، یا حتی مزاحم، خلاصه هر چه هست بر وزن مُفاعِل است!
الغرض، این افراد معاند را حلال که نمیکنم هیچ، خودم هم آنها را رسماً روی پل صراط همراهی خواهم کرد تا از دستم در نروند! در ضمن باید این را هم اضافه کنم که سه دسته آدم میتوانند وبلاگم را بخوانند و فحشم بدهند! بنده هم در نهایت بزرگواری حلالشان خواهم کرد، به امید آنکه آنها هم حلالم کنند!
1. شوهر جسیکا آلبا و یا هر کس دیگری که به هر نحوی و در هر زمان و هر پوزیشنی، یک لاو واقعی با جسی جانم داشته است! کلاهم را که قاضی میکنم میبینم حق دارد اگر فحشی هم بدهد، مگر آنکه مستقیماً از ناف رشت با جسیکا آلبا در تماس بوده باشد! خب البته بعید میدانم کسی در این دسته باشد و فارسی بفهمد؛ راستش در اینکه بداند ایران کجاست هم شک دارم! (توضیح آنکه افرادی که در خواب با ایشان ارتباط برقرار کردهاند یا هنرهای تجسمیشان منجر به برقراری ارتباط گردیده شامل این دسته نمیشوند!)
2. محمود احمدینژاد و غلامحسین الهام! این دو نفر هم اصولاً آنقدر درگیر فتق و رتق و فتق امور مملکتی و آوردن پول نفت بر سر سفرههای مردم و اینجور کارهای هیجانانگیز هستند که اصلاً نمیرسند بیایند حرفهای یک گلابی را بخوانند، آن هم از نوع دیوانهاش! این را گفتم که اگر فردا پسفردا رئیس جمهور را حین ناسزا گفتن به موسیو گلابی در یک برنامهی مستقیم تلویزیونی دیدی بدانی خودم اجازه دادهام؛ نروی با رفقای اصلاحطلبت کمپین تشکیل بدهی که آزادی بیان وبلاگنویسان سلب شده! «اصولگرایی» همین است دیگر، یعنی «گرایش» به «اصول» داشته باشی و بیاجازه دشنام ندهی!
3. احسان قائم مقامی، آناتولی کارپوف، گری کاسپاروف و آتوسا پورکاشیان! به هر حال عذر این چند نفر موجه است! چپ میروم میگویم شطرنج، راست میروم میگویم شطرنج! البته موقع عقب و جلو رفتن هم چیزهایی میگویم ولی شرم و حیا اجازه نمیدهد بازگویشان کنم! به هر حال آدم هر کاری را که میکند نمیآید بگوید، گیرم هم که چهاردیواری باشد و اختیاری!
خلاصه اینکه یک وقت فکر نکنی چون نقد کوبندهای کردی جوابی برایت ندارم! اگر هم جوابی نداشته باشم و کم بیاورم میآیم مثل آدمهای معروف از این بیانیهها میدهم و همه چیز را تکذیب میکنم! ژنو که نیامدهای، اینجا تهران است عزیز دلم!»
پینوشت:
1. قصد دارم در زمینه شباهتهای شطرنج و سفر به سانفرانسیسکو در یک ژورنال معتبر خارجی یک مقاله تحلیلی بنویسم؛ خدا را چه دیدید، شاید وقتی نوشتم لینکش را در Emerald بدهم، شما هم ببینید و به من غبطه بخورید!
2. این پست که شوخی بود، اما واقعیتش را بخواهید ترجیح میدهم به جای «بَه بَه» و «چَه چَه» و سایر اصوات مشابه، این یک بار را فقط به فحش و انتقاد بگذرانید ... خلاصه این چند روز از خوشاخلاقیام کمال استفاده را بکنید! معلوم نیست چهار روز دیگر که اعصاب درست و حسابی ندارم از این فرصتها گیرتان بیایدها؛ گفته باشم!
1. چه کسی گفته که غلامحسین الهام فقط سخنگوی دولت، وزیر دادگستری، رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و عضو حقوقدان شورای نگهبانه؟! به نظر من مهمترین چالش و شغلش همسر فاطمه رجبی بودنه! فاطمه رجبی انصافاً آدم جالبیه؛ گهگداری دلم به حال غلامحسین الهام میسوزه که روزش را در معیت رئیس جمهور وقت و شبش را در معیت خانم رجبی سپری میکنه! انصافاً کار سختی میکنه این بندهی خدا!
داخل پرانتز: از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون که دلم پاکه و در پشت حرفهام قصد و غرضی نیست؛ ایضاً مرضی هم نیست! توضیح دادم تا تصور نشه که «مثل تموم عالَم، حال منم خرابه»!
2. گویا یه برنامهای توسط یکی از این شبکههای مزدور پخش میشه که اسمش هست Next Persian Star و قراره آخر سر یه خواننده از توش در بیاد و در آینده برامون آهنگای قشنگ قشنگ بخونه! میگن یکی از کسایی که برای شرکت در مسابقه رفته بوده طاقت از کف داده و پشت صحنه با یکی از مجریان محترم برنامه شطرنج زده، چه شطرنجی! جوری که بعدش خواننده محترم و مجری محترمه رو سریعاً به سمت درب خروجی هدایت کردن! خدا رو شکر همه چیزمون به هم میاد!
داخل پرانتز: یه وقت فکر نکنین ما ماهواره داریمها، همسایه خالهم ماهواره داره! ما هم گهگداری میریم اونجا میشینیم نگاه میکنیم که اونور دنیا چه خبره! بالاخره برای جوونی در سن و سال من زشته که مثلاً ندونه «ابرو گوندش» کیه یا «علیرضا امیر قاسمی» رو نشناسه یا مثلاً اگه ازش پرسیده شد کلیپ بیناموسی و مشترک «جنیفر لوپز» و «بن افلک» رو توضیح دهید، توضیحی نداشته باشه!
3. چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟! به نظر من بیربطترین کاری که میشه کرد اینه که دو نفر که تا همین چند سال پیش در کوچه پسکوچههای آریاشهر پرسه میزدن در یه مصاحبه با یه رسانهای اعلام کنن که ما اصولاً کانادایی هستیم! بیربطتر از اون هم اینه که بعداً به منظور اعلام ندامت، یه کنسرتی برگزار کنن و کتهایی بپوشن که روش یه سری شعر و جمله با خط نستعیلق نوشته شده باشه!! ما ایرانیها عادتهای عجیبی داریم؛ یکیش هم اینکه برای رفع و رجوع هر سوتیای بیربطترین کار ممکن رو میکنیم! در فرهنگ ایرانی گودرز و شقایق لزوماً با هم ازدواج خواهند کرد!
داخل پرانتز: گویا اسم این دو نفر کامران و هومن بوده؛ این رو هم همسایه خالهم میگفت!
پینوشت:
باعث یک سری سوء تفاهمات بیربط شد، حذفش کردم!
آن مقابلهگر با مافیای پنهانی، آن مشغول به سفرهای استانی، آن یاور کشورهای همسایه، آن برای مذاکره با آمریکا پایه، آن یار هوگو چاوز، آن اصل داروین را ناقض، آن آورنده پول نفت بر سفرهها، آن پرکننده چالهها و حفرهها، آن در خوشمزگی چون داریوش کاردان، آن در شوق خدمت چون مرحوم تارزان، آن متخصص کارهای بیدلیل، آن استاندار سابق اردبیل، آن دلسوز برای کشور چاد، شیخ محمود احمدینژاد (جزرالله ریاستُه!) از تشنگان خدمت بود و از شیفتگان ... ! (گویا این قسمت از مطلب را در نسخههای قدیمی نمیتوان خواند اما هر چه هست، «قدرت» نیست!)
در انتخابات ریاستجمهوری دادِ سخن داد که ما میتوانیم. چون مدتی بگذشت او را گفتند چه میتوانیم؟ گفت شما که هیچ، اما من میتوانم! هر چه خواهم بکنم و هیچکس را یارای اعتراض نباشد؛ که این از عظمت آن بزرگوار بود! و در انتخابات بعد شعار بداد «انتخابی مطمئن، لایلالایلالایلالای»! پس وی را گفتند که این شعار از برای «بوتان» است و کپیرایت دارد. فرمود میدانم و اضافهکرد من میتوانم!
موسیو گلابی (حفظه الله) در شأن اوست که میگوید «بذلهگویی بود چیرهدست و رئیسجمهوری بود طنزپرداز که جایی بگفت در ایرانِ ما دو همجنس با هم شطرنج نزنند و جای دگر بانگ سر داد که اوباما رئیس جمهور آمریکا نگردد!»
نقل است که کسی از آژانس اتمی نزد شیخ آمد و وی را گفت: «شما در این مملکت، هیچ اورانیوم غنیشده دارید؟» گفت: «نی، لیکن تا بخواهید، روی (!) هست!»
گویند چون کردان را در وزارت کشور گماشت همگان دانستند که دانشگاه آکسفورد واقع در آمریکا جعلیست! در تکمیل کرامتش افزود این کاغذپارهها مرا به کار نیاید! و در اتحادیه تاکسیرانی او را حرمت میداشتند از آن رو که به هیچ صراطی مستقیم نبود!
گویند که دلی نازک داشت و قلبی رئوف! زین رو پیوسته گریان بودی و مریدان خاص را گفتی: «چه خوب بودی اگر این غلامحسین الهام را شغلی میدادمی که سخت بیکار است!» و کراماتی از این دست از وی بسیار است اما ذکر آن نباید چون تشویش اذهان عمومی نماید!
نقل است که روانشناسی از او پرسید «ایران را به چه رنگ خواهی؟» گفت قهوهای! و پرسید «پیتزا پپرونی را دوست میداری یا کلهپاچه؟» گفت کیک زرد را؛ که از هر دو بهتر است! روانشناس در حال بگفت این ابرمرد با کیک زردش، ایران را قهوهای خواهد گرداند!
وی را گفتند از چه چیز داغدار شوی؟ گفت از آنکه خاتمی را گویند مردی با عبای شکلاتی! گفتند حال چه کنیم که مرهمی باشد بر داغت، گفت مرا هم گویید مردی با کاپشن کرِم! و با همان کاپشن بود که بخفت و بگفت و بکوفت و برَفت!
و چون از جهان برفت، بسیاری او را به خواب دیدند که در هالهای از نور بود. پس او را پرسیدند: «در آن جهان تو را چه دادهاند؟» گفت: «شهرداری بهشت را!» چون مردمان از خواب برخاستند گریهها کردند و گفتند: «خدایا! ما را به آن دنیا نبر که پسفردا آنجا هم رئیس جمهور میشود!» والله اعلم بالصواب!
پینوشت:
1. با تشکر خیلی خیلی زیاد از ابوالفضل زرویی و با پوزش خیلی خیلی زیاد از فریدالدین عطار نیشابوری!
2. چند آدم از خدا بیخبر، غافل از اینکه من جنبهی کافی برای شنیدن تعریف ندارم، نوشتهاند تذکرﺓالمقامات فی احوالات موسیو گلابی پست خوبی بود! بنده هم در دلم گفتم قربان نوشتههای خودم بروم که اینقدر زیباست! حالا که اینقدر خوب مینویسم بیایم و هر از چندگاهی در باب مسائل روز تذکرهای بنویسم، باشد که آن بندگان خدا پشیمان شوند!
3. باور بفرمایید جز شرمندگی چیزی ندارم! حتی فرصت آن را هم ندارم که بیایم و از تک تک شما برادران و خواهران تشکر کنم! کامنتدانی پست قبل بالغ بر 600 کامنت عمومی و خصوصی داشت و تنها راه چاره این است که از همین تریبون استفاده کنم و بگویم ممنون از لطفتان و امیدوارم لایق این همه محبت باشم! خدا را هم شاکرم که امکانش نیست در این دنیای مجازی همه را به شام دعوت کنم؛ یک خوبی هم که داشته باشد همین است!
در یک محفل دوستانهی کاری در محل کارم بین یک سری مهندس برق و مکانیک و عمران و معماری نشسته بودم و به کارهای تکتکشان ایراد میگرفتم! این را هم اضافه کنم که تنها صنایعیشان من بودم!
یکی از این آقایان مهندس برای اینکه نمیتوانست از عملکرد خودش دفاع کند و مضاف بر آن برای گرفتن حال من، حرف بیربطی را تکرار میکرد و اصرار داشت که رشته مهندسی صنایع گلابیست اما هیچ مهندس صنایعی حاضر به اقرار در این مورد نیست! آنقدر گفت و گفت تا مؤفق شد کاسه صبرم را لبریز کند! برای اینکه ثابت کنم حرفهایش چرند بوده و هست و خواهد بود گفتم خیر؛ بنده نه تنها اقرار میکنم بلکه اذعان هم میکنم! تازه کارهای دیگری هم میکنم که ادب اجازه نمیدهد در مقابل همه به شما بگویم!!
بندهی خدا خیلی شرمنده شد از حرفی که زده بود و مطمئنم از همان اول تصورش را هم نمیکرد که من اینقدر راحت وسط آن همه آدم حرفم را اینجوری بزنم! اما من دیگر در موضع قدرت بودم و حالش را بین آن همه آدم که هر کدامشان یک جایی مدیر بودند گرفته بودم! با خودم گفتم بگذار تیر آخر را هم بزنم تا یاد بگیرد کمتر لج کسی را در بیاورد! یک خریتی کردم و خواستم افاضات قبلیام اضافه کرده باشم؛ بیاراده گفتم اصلاً بنده وبلاگی دارم به همین نام!
اَی لال بشوی مَرد! حالا این جمله را نمیگفتی اتفاقی میافتاد؟! چشمتان روز بد نبیند! کل جماعت، روی صندلیشان جابهجا شدند و در سکوت مطلق خیره شدند به من! جوری سر تا پایم را برانداز میکردند انگار برایشان عربی میرقصم یا زبانم لال، استریپتیز میکنم! بعد از چند ثانیه انگار که از شوک در آمده باشند همه با هم زدند زیر خنده و گفتند چی داری؟
هول شدم اما سعی کردم خونسردی خودم را حفظ کنم! گفتم وبلاگ دارم! البته دلی مینویسم و در صورتی که کارها مجال بدهد و یک سری حرفهای قلنبه سلنبه دیگر هم زدم که تنها چیزی که از آنها یادم میآید این است که خیلی حرفهای احمقانه و بیربطی بودند!
خلاصه از آن روز دائماً در فکرم که چرا در این دور و زمانه اگر به کسی بگویی دزدی میکنم به نظرش شرافتمندانهتر است تا بگویی وبلاگ مینویسم! عزیز من آخر کجای این وبلاگنویسی خندهدار است؟! باراک اوباما با آن همه هیبتش وبلاگ دارد؛ اگر بد بود که نمیآمد وبلاگ داشته باشد! میآمد؟! ابطحی که دیگر کوچک نیست! آنقدر بزرگ است که تلویزیون 40 اینچ ما هم از نشان دادن کل هیکلش به صورت یکجا عاجز است! او هم وبلاگ دارد! این روزها حتی موسیو گلابی هم وبلاگ دارد!
پینوشت:
1. نمیدانم چیزی درباره شعر نیما دهقانی در باب دعوت از خاتمی شنیدهاید یا نه! اگر نشنیدهاید اینجا را ببینید که هم متن شعرش هست، هم فیلم شعرخوانیش! توصیه میکنم فایل تصویریاش را از همانجا دانلود کنید! به مراتب بهتر است؛ ضمن اینکه کاستیهای پیاده شدن شعرش روی کاغذ را هم ندارد!
2. تعدادی از دوستان سؤال میکنند که چرا نگارش بعضی از پستها در قالب ادبی و بعضی دیگر در قالب محاورهایست! اولاً هیچکدام از پستهای این وبلاگ ادبی نیست که البته لزوماً به معنی بیادبی بودن هم نیست! ثانیاً اگر رسمی بودن یا محاورهای بودن مد نظر است، خودم هم دلیلش را نمیدانم! بستگی به این دارد که جمله اول را چطور مینویسم، برای خودش تا انتها همانطوری میرود!
3. ممنون از تبریکات پیشاپیش و صمیمانه به مناسبت تولدم اما اینها دلیل نمیشود که کادو ندهید! میگویم که پسفردا کلاهمان توی هم نرود!
سلام مهربانترین! سلام گرم من به تو که همه چیزت مثل ماه است!
شیر استادا که تو باشی! چه کسی گفته که وقتی سخن میگویی صدایت کأنه کلاغیست که قار و قار میکند یا شکمی که قار و قور؟! غلط کرد هر که گفت! صدای تو بهشتیست ... آن خواننده آنطرف آبی را ندیدی که میگوید «زنگ صداتُ دوس دارم مثِ لالاییه»؟! حالا شاید در کلیپش چند خانم باشند که با لباسهای آنچنانی شیرجه میزنند داخل آب، اما میدانم که این شعر را برای تو خوانده و آن خانمها هم فقط برای استفاده ابزاری بودهاند ... به هر حال نمیشد که شما با این همه کمالات و جمالات، بیکینی به تن، مانند یک دلفین شیرجه بزنی داخل آب! میشد؟! آن وقت چه کسی مرهم میگذاشت روی قلبهای از کار افتاده بینندگان تلویزیونی؟! کمپانی Caltex که نمیتوانست دکتر جان!
ای خوشصدا مرد عرصهی علم! ای قناری دلفریب! ای کاسکوی دوستداشتنی! وقتی من را برای ارائه پارهای توضیحات صدا میکنی چشمانم را میبندم و فقط به صدای زیبایت فکر میکنم ... آه! گویی حوری بهشتی آمده دارد برایم لالایی میخواند و من را به یک شطرنج طولانی در ایام استراحتم در بهشت دعوت میکند! میدانی که این شطرنج، یقه من را در آن دنیا هم ول نمیکند! اینکه تو مرا به شطرنج دعوت نمیکنی هم به خاطر جنسیت یکسانمان است وگرنه از یک حوری چیزی کم نداری که هیچ، یک چیز هم اضافه داری!
افتخار من است که روزهایم را با شاگردی تو میگذارنم! باور کن اگر همسرت ناراحت نمیشد میآمدم شبها هم از محضرت استفاده میکردم! برای خودم کنار تختتان مینشستم تا هر کیش و ماتی که روی تخت میکنی یک نکته آموزشی هم برای من کنار تخت بگویی و من همینجوری چیز یاد بگیرم از زیر و رو و کنار و بالا و پایین تخت!
دلبندم! استاد جانم! توت فرنگی دلچسبم! ای من به فدای آن زلفهای پریشانت! ای به قربان سبیل نداشتهات! کاش میشد بیایم در مقابل همه دانشجویان آن لپ تهریشدارت را ببوسم، نه یک بوس معمولیها، از آن بوسهای آبداری که هر از چند گاهی این آنتونیو باندراس نامرد مینشاند روی لپهای زنان هالیوودی دلخواه من!
باور کن اگر به من بود همین فردا با دسته گل میآمدم برای غلامی و دختر دستهگلت رو میگرفتم؛ اما امان از این مادام گلابی که دست و پای مرا بدجوری بسته! چه افتخاری بزرگتر از اینکه پدرزنی چون تو داشته باشم که هم در علم به کمال رسیده و هم در مال! آن وقت دیگر مهم نیست که علم بهتر است یا ثروت چون هر دو را با هم داری! با این اوصاف آیا برای من ملالی میماند جز دوری شما و دختر قند عسلتان؟!
نمیخواهم سرت را درد بیاورم، میدانم که حوصله دانشجو جماعت را نداری اما یک نکته دیگر هم اضافه کنم و آن اینکه یک وقت فکر نکنی این نامه را نوشتم تا پس فردا که امتحان را دادم دو نمره اضافه کنیها! اینها همه حقایقی بود که چون از دلم برآمد دوست دارم بر دلت هم بنشیند! وگرنه دو نمره تو به چه کار من میآید؟! حداقل روی پنج شش نمره اضافهات حساب کردهام! دیگر از من گفتن بود، اگر اضافه کردی که کردی وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی مردک دیوانه! کاش حداقل جای اینکه بیایی سر کلاس و به من گیر بدهی که چرا دیر میآیم، یک چهار جمله در طول ترم یادم میدادی که بتوانم در امتحان برایت بنویسم!
در ضمن در سراسر نامهام هم دروغ گفتم، جز در آن قسمت دلفین و بیکینی! الحق که با آن هیکل نخراشیدهات در بیکینی از این هم که هستی مضحکتر میشوی و دلفین واقعی همانا تو هستی!
راستی بیخود وَهم هم بَرَت ندارد! همانم مانده که بشوم داماد انسان زباننفهمی چون تو! مگر از جانم سیر شدهام؟ مادام گلابی من را به زور هم که بفرستد خواستگاری دخترت، یک عیبی علتی از خودم به جگرگوشهات نشان میدهم که بگوید نه! نمره اضافه نکنی میدهم چهار چرخ ماشینت را پنچر کنند! حالا دیگر خود دانی؛ این خط، این هم نشان!
پینوشت:
1. این نامهای بود به یکی از استادهای این ترمم که پسفردا امتحان درسش رو دارم! اما از اونجا که آدم معروفی بود نشد که اسمش رو بگم!
2. سایز بنده بسته به مارک لباس یا مدیومه یا لارژ! از این جهت اعلام کردم که چند روز دیگه تولدمه؛ گفتم اگه دارین زحمتی میکشین بالاخره یه چیزی باشه برازنده وبلاگری در حد و اندازههای من! بر ندارین با خودتون جنس بنجل و تاناکورا بیارین! دو تا مارک خارجی خوب رو در اسرع وقت اعلام کنین، من هم سایزم رو در اون مارک میگم که با زبون خوش برام بخرین!
3. به زودی یک چیزی شبیه نیازمندیهای همشهری به این وبلاگ اضافه خواهد شد! توضیحات بیشتر باشه برای بعد ...
تا حالا مصاحبههای صدا و سیما را نزدیک زمان انتخابات دیدهاید؟! میروند چند آدم را در خیابان و از میان اقشار مختلف جامعه انتخاب میکنند در شکل و شمایل مختلف! یکیشان ریش دارد، یکی موهایش را سیخسیخی کرده و هدفون را گذاشته در گوشش و احیاناً یک موسیقی رپ هم گوش میدهد، یکی دیگر تسبیح میزند و آن آخری هم دختریست که علیالاصول از یک شطرنج نفسگیر در منزل دوست پسرش باز میگردد!
حتماً میخواهید بپرسید چطور فهمیدی که از کجا میآید! میشناسم سؤالهایتان را دیگر، بزرگتان کردهام! خب، معلوم است! این که رژ لبش تکان نخورده مشخص میکند که سریعاً رژ را مالیده بر لب مبارک یعنی من جایی نبودم و آثار رژ هم فیالمثل 48 ساعت است همینجوری بدون تغییر روی لبم مانده است! آدم که خر نیست، میفهمد که کیش و ماتش را کرده و دارد برمیگردد! تازه میتوان بررسی کرد که رقیبش قَدَر بوده یا مسابقهاش طولانی شده یا چیزهایی مثل این که بررسیشان نمیکنم یعنی اصولاً به این وبلاگ ربطی هم ندارد ...
خلاصه همینجور اقشار مختلفند که جلوی دوربین میآیند و میروند!
هر فرد مصاحبهشونده هم به نحوی که به هیچ وجه فرمایشی بودن قضیه تابلو نباشد اعلام میکند که شرکت در انتخابات یک وظیفه شرعیست و هر کس هم که شرکت نکند آدم بیخود و بیمصرفیست! ضمناً دولت مردمی در رأس کار است و انرژی هستهای نیز حق مسلم ماست! بعدش هم همه با قیافه غضبناک به دوربین نگاه میکند و انگشت وسطش را به آمریکای جهانخوار نشان میدهد! حالا چرا باید بین این همه انگشت آن انگشت را انتخاب کند به من ربطی ندارد؛ آدم که نمیتواند در انتخاب انگشت دیگران هم نقش ایفا کند، میتواند؟! جوری هم این کارها را از ته دلش میکند که آدم میگوید الآن است که شلوارش را هم در اعتراض به استکبار غرب پایین بیاورد و فلانجایش را هم نثار آنان کند!
به جان خودم یک بار در یک مصاحبهای دیدم که یک خانم شبیه به مداد رنگی با شال سبز و مانتوی بنفش و کفش قرمز و شلوار جین آبی و موهای شرابی آمد جلوی دوربین ـ با همان خصوصیات رژ لب و اینها ـ و گفت حق من است که در انتخابات شرکت و در سرنوشت خودم دخول کنم! من هم موافقم، اصلاً بر منکرش لعنت! اما سؤالم این است که میان این هم آدم که در خیابان میچرخند حتی یک نفر هم گیر صدا و سیما نمیافتد که دلش نخواهد در انتخابات شرکت کند؟! خب آن وقت چطور میشود که مثلاً میگویند 30% واجدین شرایط در تهران در انتخابات شرکت کردند؟ آن 70% دیگر یعنی نمیآیند در خیابان؟!
حالا این قصه را سر هم کردم که چه بشود! خواستم بگویم یک سری از ما، خودمان لایق این جور برخورد هستیم! نمونه کوچکش همین وبلاگ بنده که زحمت کشیدهاید تشریف آوردهاید! کامنتگذاری آن تا حالا آزادانه انجام میشده و هر کس به مقتضای شرایط و روحیاتش یک کامنت محبتآمیز یا خشونتآمیز میگذاشته اما انصافاً بعضیها شورش را در آوردهاند دیگر! یکدفعه شب که میآیم میبینم طرف از این آزادی سوء استفاده کرده و در مورد مادام گلابی یا عناصر اناث خانواده بنده هر چه به فکرش رسیده بر زبان آورده و رفته! یعنی اصطلاحاً جا تَر است اما خودش حضور فیزیکی ندارد! قبل از رفتن هم برای خالی نبودن عریضه یک چشمک زده و یک نیشخند! من هم باید بگردم داخل کامنتها و اینجوریها را پاک کنم تا نکند چهار نفر دیگر این کامنتها را ببینند!
خدمت این افراد مریض عرض میکنم که برای پاک کردن کامنتهایتان دو دلیل دارم! یکی اینکه دلم نمیخواهد کامنتدانیم حاوی بیادبیهای شما باشد که از نظر خودتان بامزه است! دوم اینکه میتوانی بگویی «تو چرند مینویسی»، حتی میتوانی بگویی «درِ وبلاگت رو گِل بگیر» یا هر چیز مشابه دیگر؛ اما اینکه من همه چیز را به شوخی برگزار میکنم دلیل بر آن نمیشود که تو هم اینجا هر غلطی دلت خواست بکنی و هر چیزی را که خواستی در حضور بقیه فریاد بزنی! بالاخره وقتی مخاطب صحبتت من هستم بایستی یک حداقلهایی را درباره اظهار نظر در مورد اطرافیانم رعایت کنی! تا آنجا هم که من میدانم مادام گلابی نه برادر ندارد، نه مثل فیلمهای خارجی وکیل و وصی دارد! به چشم خودم هم دیدهام که زبان دارد، زبانش هم دراز نباشد بالاخره کوتاه نیست!
صدا و سیما برای خودش دلیلی دارد و مثلاً میخواهد ترغیب کند مردم را به انجام کاری؛ با همین رویکرد هم یک سری نظرات خاص را نمایش میدهد اما بنده از این لحظه به بعد، با عرض پوزش از خوانندگان، کامنتهای وبلاگم را به سبک شورای نگهبان تأیید میکنم! یعنی ممکن است همینجوری بیخودی تصمیم بگیرم کامنتی را تأیید نکنم بدون اینکه دلیلی برایش وجود داشته باشد!
پینوشت:
1. این پست را در شرایطی نوشتم که میخواستم از شدت عصبانیت در و دیوار را گاز بزنم! مجبور بودم برای یک سری آدمها یک سری سخنرانی کنم!
2. باید اعترافی بکنم و آن هم اینکه همیشه با خودم میگفتم یعنی چی که تعدادی از وبلاگرها برای کامنتهایشان تأییدیه میگذارند ... دیگر نخواهم گفت! حتماً دلیلی منطقی وجود دارد که دیگران نمیدانند! این پست را گذاشتم تا حداقل در مورد وبلاگ من دلیلش را بدانید.
3. از دست یک سری آدم زباننفهم جانم به لبم رسیده؛ راست میگویند که دموکراسی تبعات دارد! دموکراسیام را لطف کردید تحمل کردید، یک مدتی هم دیکتاتوریام را هم تحمل کنید، چند روز دیگر هم کلاً میروم، کلاً راحت میشوید!
اندکی بعدتر اضافه شد:
دیشب عادل فردوسیپور خواسته یا ناخواسته اما به بهترین شکل ممکن خستگیش از کلنجارهای هفتهای که گذشت رو نشون داد، من این رو میذارم به حساب سیاست خوبش یا مدیران مربوطه در صدا و سیما که نشون دادن اگه برنامه نود چالش نداشته باشه چقدر خشک و کسلکننده میشه ... در راستای برنامه نود که دیشب بیشتر شبیه یک تراژدی بود تا یک برنامه ورزشی، این کمیکاستریپ وحید نیکگو رو حتماً ببینید.

