آن پرسپولیسی تیر، آن با احمدینژاد چون کارد و پنیر، آن مادام گلابی او را wife، آن کاتب وبلاگ Golabi Life، آن ارشدخوان مدیریت صنعتی، آن آویزانشونده بدون هیچ دعوتی، آن قیامکننده علیه بازی شطرنج، آن خواننده وبلاگ دختر ترنج، آن مردک دیوانه قلابی، شیخنا و موسیونا گلابی، از جغله وبلاگنویسان زمانه بود! و در شأن اوست که گفتهاند: «ﺇنﱠ فی این بندﮤ خدا چیزاً عجیباً که لَیس فی سایر المقامات و ذالک اینکه هُوَ به نسبت سن، بین وبلاگیون، بچتاً کوچیکتاً» یعنی: این موسیو گلابی مردی به غایت بزرگ است!
در باب نامش گویند که اهل وبلاگستان او را «گلابی» گفتندی مِن باب تحصیلات آکادمیکش در مهندسی صنایع و به سبب شدت آن سختیها و ریاضتها که این مَرد ـ حفظه الله ـ در این راه کشیده بود! نقل است که هر گاه کسی را نفرین خواستی کند، گفتی: «خدا تو رو مهندسی صنایع کناد، چنان که قریب یک سال و اندی است که مرا کرده!»
وی را گفتند: «چه باعث شد که روی به وبلاگنویسی آوردی؟» گفتا: «آنی!» و چون ناگه همه به یاد سیرترشی و ترشی هفتبیجار و انواع ترشیجات فتادند، افزود: «این آنی که من گفتم آن آنی نیست که یادداشتهای دختر ترشیده را مینگارد بلکه دوستیست آنتیگونهنام که هوینجوری را مینویسد!»
گویند چون عزم ثبت وبلاگ در پرشینبلاگ کرد او را ندا آمد که فردی آدرس Golabi را قبلتر در بلاگ پرشین اختیار کرده و بر تو پیشی گرفته! مگر خاطر او رنجیده گشت و آهی بر کشید. قضا را آن فرد، آن شب به سلامت بخفت و پس از ده سال سرماخوردگی او را عارض گشت و همه کس دانستند که این از تأثیر آه آن بزرگوار بود!
گویند آن روز که در وبلاگش ننوشته بود، سیزده هزار مرغ، از تخم برفتند و Yahoo عجالتاً قاط بزَد و گوگل ریدر از تعجب باز ماند (دهانش!) و دمپایی پلاستیکی دو قران گران شد و خلایق را بسیاری عجایب آمد؛ که جمله از اسرار است و ذکر آن نشاید!
روزی از وبلاگنویسی، سخت به تنگ آمده بود. بر سبیل تبری گفت: «اگر کسی را بضاعت بودی، من این خرقه وبلاگنویسی به دو جو بفروختیمی.» کسی آنجا بود؛ در حال دو جو بداد. موسیو بگفت: «نادان وبلاگنویسی که تو باشی! ما دو جو «اورانیوم غنیشده» قصد کرده بودیم وگرنه خرقه وبلاگنویسی را در نزد ما این اندازه قرب و اعتبار هست!»
«شیخ محمد منوچ»، از دوستان قدیمیاش گوید که مکانها با او برفتم و کرامتها از او بدیدم. یکی آنکه دانشگاه در او نظر کردم، از همه فنچولتر بود و من به تعجب مینگریستم! گفت: «یا محمد! این کرامت ما با کسی مگوی.» گفتم: «چشم!»
مناقب او بسیار است و محامد او بیشمار! نقل است که در اجماع اصحابالفنون از غیب حاضر شده، یک کلام فرمود. و آن کلام که از او صادر شد، ده تن مدهوش گشتند و چند تن خود را مضروب کردند از هیبت آن کلام. و دیگر هیچ نگفت و آن کلام چنین بود: «الجسیکا آلبا، عشقنا!» و چون این کلام گفت مرغان آمدند و آسمان سیاه شد و هزار و هفتصد و ده ترسا و جهود و گبر مسلمان شدند و زنارها بریدند و نعره زدند.
او را پرسیدند تو را چه شده که هیلاری داف با آن همه مراتبش در دافیت را رها کردهای و چسبیدهای به جسیکای آلبا؟ گفت: «از نام اینان قضاوت نکن و اصل جنس را بنگر که گرچه اولی فامیلیاش داف است ولی همانا داف واقعی این دومیست!» و چون بدید که تمام مریدان از درک جملهاش عاجز ماندهاند، فیالفور افزود: «فعل اشخاص را با نامشان یکسان نپندارید که فیالمثل «منتظر زیدی» اسمش انحرافآمیز و بیناموسیست اما لنگه کفش پرت میکند به سمت بوش مستکبر به چه قشنگی و باناموستر از او در جهان، مادر نزاید!»
نقل است که فیلم Awake با بازی جسیکا را همراه مادام گلابی میدید و نگاههای اونجوری به جسیکایش میانداخت! چون نگاه چپ چپ مادام را بدید و اوضاع را خیلی خیط بیافت گفت مادام که این مادام باشد جواهرات هالیوودی مرا به کار نیایند و با دستانش مادام گلابی را نشان داد! و هیچ کس در نیافت که سوی انگشتش به آلبا بوده است!
و چون آهنگ رفتن از پرشینبلاگ کرد، میگریست و میگفت: «از این همه چرند و پرندیاتی که نوشتیم و بر جای گذاشتیم لااقل چیزی به ما ندادید تا با خود ببریم؛ حداقل آرشیوی، کوفتی، زهر ماری!» پس اصحاب را به مشاهده این حال، رقتی و عبرتی حاصل آمد و دانستند که جهان غدار را بر اوتاد و ابرار ـ رحمه الله علیهم ـ التفاتی نیست! تا باد چنین بادا ...
پینوشت:
1. خودم هم میدانم در زبان عربی حرف «گ» نداریم و آن جمله عربی در اوایل مطلب، یکجورهایی مشکل دارد!
2. این مطلب را بگذارید به حساب بخشی دیگر از معرفی خودم در ادامه پست قدیمیتری با عنوان موسیو گلابی به روایت موسیو گلابی!
3. تشکرمندم از ابوالفضل زرویی نصرآباد و سید ابراهیم نبوی بابت برداشتهای آزادم و با پوزش فراوان از شیخ فریدالدین عطار نیشابوری!
رسم است به محض اینکه سالی یا قرنی تمام میشود کارشناسان مینشینند در هر زمینهای، «ترین»های آن را انتخاب میکنند! حالا نه اینکه سال 2008 تازه تمام شده و بنده هم خیلی کارشناس هستم، تصمیم گرفتم «ترین»های این سال را انتخاب کنم؛ این شما و این انتخابهای من!
بهرام شفیعترین سوهان اعصاب سال: جواد خیابانی به خاطر انواع تبدیلات بازیکنان؛ به خاطر اینکه تمام بازیکنان پرسپولیس را به چشم کریم باقری میبیند؛ به خاطر سوز اجراهایش که ترکیبی است از اجراهای «کوتی» و «کویتیپور»!
جون ما رو به لب رسونده کارات، کشته ما رو این ادا و اطواراتترین سیاستمدار سال: مهدی کروبی به خاطر چپاندن پا در یک کفش و کوتاه نیامدنش و همچنین تلاش در جهت هر نوع عدم اجماع بین اصلاحطلبان!
تو که با عشوهگری از همه دل میبریترین ورزشکار سال: علیرضا نیکبخت واحدی به خاطر بخور و بخواب و آره و اینا!
دلمو با حرفات اینقده سر نگردون، یا نبر به چشمه یا تشنه بر نگردونترین جمله فیسآمیز سال: اسامی مفسدین اقتصادی را اعلام خواهم کرد به خاطر اینکه آدم یا حرفی نمیزند یا وقتی میزند حرف مفت نمیزند یا وقتی حرف مفت میزند دفعه بعد دوباره همان حرف را تکرار نمیکند!
نازنین بد جوری من خاطرخواتم حالیتهترین وبلاگ سال: با پوزش از تمام عزیزان موجود در لینکستان سمت چپ، یادداشتهای یک گلابی دیوانه به خاطر اینکه ... این انتخاب که دلیل نمیخواهد! صاحبش خودم هستم؛ به خاطر دور بازو و کول و اینجور حرفها و همینه که هست!
خانه عفافترین مکان سال: یک جایی در تویسرکان به خاطر انجام پیوسته شطرنج بین کسانی که نمیشناسم؛ شما هم سعی کنید نشناسید، اینجوری بهتر است!
کلاس ملاسُ بی خیال، لیسانس میسانسُ بیخیالترین وزیر سال: علی کردان به خاطر اخذ مدرک از دانشگاه آکسفورد!
براد پیت و آنجلینا جولیترین زوج خبری سال: غلامحسین الهام و فاطمه رجبی به خاطر اینکه وقتی آدم هر چیزی را به محض اینکه به ذهنش میرسد فوراً بر زبان بیاورد، خبرساز میشود خُب!
ای قشنگتر از پریا، تنها تو کوچه نریاترین مرد سال: غلامحسین الهام همینجوری کلاً!
ای قشنگتر از پریا، تنها تو کوچه نریاترین زن سال: Beep به خاطر همان دلیل بالا! (این بیپ یعنی اینکه سانسور شد! البته لازم به توضیح است که این زن هیچگونه نسبت خانوادگی با مرد بالایی ندارد!)
از ساعت یک تا ساعت هشت هر لحظه به چشم من صد سال گذشتترین اتفاق سال: قطعی برق به صورت فرت و فرت به خاطر اینکه آدم نمیداند دارد از کجا در میآید و به کدام سوراخ میرود و کلاً آدم استرس دارد نکند اتفاق بدی بیفتد!
خودتی خودتی برو که دیگه حالتو ندارمترین پوپولیسمان سال: سفرهای استانی هیأت دولت، به خاطرش را هم نمیتوانم بگویم!
این آخرین تلاشمه واسه به دست آوُردنتترین سیاستمدار سال: سید محمد خاتمی به خاطر انواع و اقسام ناز و ادا و نیامدن به صحنه؛ به خاطر اینکه آخرین شانس است برای کنار کشیدن کروبی!
عباس قادریترین خواننده سال: ضمن اهدای لوح تقدیر به قاسم افشار، مهران صفریان به خاطر خواندن شعرهایی در وصف لب و لوچه معشوق به اونجوریترین شکل ممکن و انجام حرکات شطرنجگونه در کلیپها!
دنیا دیگه مثِ تو ندارهترین انسان سال: محمود احمدینژاد به خاطر اینکه جایش در این پست واقعاً خالی بود!
احتمالاً دارم عاشقت میشمترین بانوی سال: مادام گلابی به خاطر اینکه او خودش قند و نباته، شکلاته شکلاته!!
پینوشت:
خواهران و برادران عزیز میتوانند با حفظ موازین شرعی این لیست را در قسمت نظرات تکمیل کنند!
مدتیست که هر حرف بیسر و تهی را در این وبلاگ تحویل خلایق میدهم یک سری از خوانندگان، شرم و حیا میکنند و میگویند چقدر محشر نوشتی و همینجوری هندوانه است که میگذارند زیر بغلم و رحم و مروت هم سرشان نمیشود! خُب آدم جِر میخورد زیر بغلش! البته نه اینکه ندانم چقدر خوب مینویسم و چقدر شیرینزبانم اما انصافاً یک وقتهایی یک چیزهایی میگویند که تابلو است دارند جعبههای هندوانه را فرو میکنند!
حالا وارد این مباحث و مسائل نمیشوم چون بحث را بیخود و بیجهت طولانی میکند. من را که میشناسید، عادت دارم به کوتاهگویی! در عین حال که رومن رولان در یک جیب و محمود دولتآبادی در جیب مخالف من قرار دارند و میتوانم رمانهای آنچنانی تألیف کنم اما کوتاه و گزیده و عبرتآموز صحبت میکنم! بگذریم، به هر حال نمیخواهم ریاکاری کنم و برای همگی ما پُر واضح است که ریا از بدترین گناهان میباشد! اجازه بفرمایید بگویم جریان از چه قرار است ...
حسین شریعتمداری در یادداشتی در کیهان با عنوان «چرا احمدینژاد؟» با ذکر نُه دلیل، رئیس جمهور فعلی را به عنوان بهترین گزینه برای ریاست جمهوری در دوره بعدی معرفی کرده است! خب مثل این میماند که بروی یقه محمد ورشوچی را بگیری و بگویی تو خوشتیپترین جوان سینمای ایران هستی! یعنی محمد ورشوچی خودش باور میکند؟! حالا شاید خودش باور کند اما آیا ملت همیشه در صحنه هم باور میکنند؟!
پینوشت:
1. راستش این پست را ابتدا یک جور دیگری نوشتم اما قبل از انتشار عوضش کردم! اگر همانجوری انتشارش میدادم وبلاگم را گِل میگرفتند! حالا گل گرفتن وبلاگ فدای سرتان اما باور کنید که خودم را هم گل میگرفتند!
2. بالاخره یک پست تقریباً کوتاه نوشتم!
من تا همین دو روز پیش خیلی احساس کاردرستی میکردم جوری که بیا و ببین! نه اینکه من چنین احساسی داشته باشم، شما هم حتماً در مورد من همین احساس رو داشتین! هر چند همیشه حال من رو میگرفتین اما خب من خودم میدونستم که در واقع شما من رو چقدر دوست دارین و حتی یه سری از شما من رو به عنوان الگو قرار داده بودین!
اجازه بدین با یه مقدمه شروع کنم ...
روز به روز داشت به تعداد دوستای وبلاگیم اضافه میشد و من کأنه یک شترمرغ مجبور بودم از این وبلاگ برم به اون وبلاگ و ازشون خبر داشته باشم تا احیاناً کسی بدون اطلاع من مریض نشده باشه یا با دوست دخترش دعوا نکرده باشه یا دوست پسرش بدون حضور من ماچی از لپش نچیده باشه یا رژگونه فاطی در کیف رومینا جا نمونده باشه یا هر کار باناموسی و بیناموسی دیگهای که به هر حال ممکنه به وقوع پیوسته باشه! (وای، چقدر باشه!) حالا دلیلش مهم نیست، مهم اینه که من مثل یه شترمرغ اصیل و پروار بین وبلاگها سرگردون بودم! البته بماند که گهگداری هم میرفتم تا اگه کسی پست جدید گذاشته کلبهش رو با کامنتم زینت بدم و اینجور کارها خلاصه! به هر حال موسیو گلابی اسم کوچیکی نیست و علیالخصوص در وبلاگستان به کامنتهای کارشناسیش معروفه! حالا در مورد اینکه یک تنه چند تا سور به کارشناسان دولت و مشاوران رئیس جمهور زده صحبت نمیکنم تا خدای نکرده ریا نشه!
خلاصه همینجوری که دوستام اضافه میشدن من با کمبود وقت مواجه میشدم و خب این یه مسأله طبیعیه و شاید هم لزومی نداشت تا من این رو بگم! دیگه نمیرسیدم به همه سر بزنم یا بین سر زدنهام فاصله میافتاد. من که بیکار نیستم عزیز من! به هر حال منم در طول روز دنبال یه لقمه نون حلالم وگرنه پسفردا مادام گلابی رو به چه امیدی بسپرن دست من؟!
راستش تا قبل از اون من یه وقتایی میشنیدم که دو نفر دارن درباره گوگل ریدر با هم حرف میزنن اما تا میرسیدم بهشون حرفشون رو قطع میکردن و منم از همه جا بیخبر میگفتم حتماً این حرفای خارجکی که اینا میزنن از تکنیکهای شطرنجه یا مثلاً چیزیه تو مایههای خود شطرنج! همین میشد که پی قضیه رو نمیگرفتم و خودم رو هم به نشنیدن میزدم! خب، خودتون که در جریانین من کلاً با کارهای مربوطه ورزشی میونهای ندارم! از نظر من ریدر در اون لحظات یک کلمه انگلیسی بود مثل تیچر با این تفاوت که تیچر میتیچه اما ریدر میر... ؛ بگذریم!
روزا همینجوری میگذشت و میدیدم کمکم آدمایی که از نظر من آدمای مؤمن و متعهد و مخلص (و خلاصه اون آدمایی که تو انتخابات بهشون میگن اصلح!) هم در مورد این چیزا صحبت میکنن و هیچ باکی هم ندارن! این بود که با خودم گفتم من که نباید بشم کاسه داغتر از آش! وقتی اون اصلح از این کارا میکنه پس منم میکنم ... بذارین جملهم رو اصلاح کنم؛ منم از این کارا میکنم!! سرتون رو درد نیارم، نه تنها قبح این قبیل مسائل برای من از بین رفت حتی دیگه امثال شطرنج هم در نظر من قبحی نداشت!
در همین حال و اوضاع بودم که دیدم یه آدم خداشناسی به نام آرایه تو وبلاگش در مورد گوگل ریدر حرف زده! پست آرایه من رو روشن کرد و من بالاخره فهمیدم که برای پی بردن به آپ شدن یه وبلاگ لازم نیست بکوبی و تا اونجا بری! کافیه یه ID تو Gmail داشته باشی تا فوراً متوجه بشی که دوستات آپ کردن و پستشون رو هم همونجا داغ داغ بخونی! به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
این پست آرایه رو حتماً بخونین! البته تو این پست در مورد فرند فید، فید برنر و اینجور چیزا هم صحبت کرده و انصافاً هر چه خوبان دارند این آدم یکجا در یک پُست و در قالب یک پکیج فوقالعاده در اختیار طرفداران قرار داده اما علیالحساب اگه از من میشنوین این گوگل ریدر رو به زندگیتون اضافه کنین! تو پستش در مورد تمام چیزایی که از نظر من تا دو روز پیش فحش محسوب میشدن توضیحاتی ارائه داده!
ای دل غافل! این همه وقت بهمون گفتن مهندس و ما گردنمون رو یهجوری گرفتیم انگار که آسمون سوراخ شده و ما از اون بالا تلپی افتادیم وسط این پایتخت آلوده؛ نگو الآن هر بچه مدرسهای برای خودش یه پا فیدباز شده و روزا با فیدبرنر لاو میترکونه شبا با فرندفیدر!
ای امان امان! امان از دست این خارجیهای بیناموس پدرسوخته! به جای اینکه بشینن مثل ما حرف بزنن، میشینن فکر میکنن! یکی هم نیست بگه آخه اجنبی مگه بیکاری اینقدر فکر میکنی؟! بشین یه طرحی بده و سریعاً کارشناسی کن و برو واسه اجرا!
همه اینا رو گفتم که بگم من تا همین دو روز پیش خیلی احساس کاردرستی میکردم جوری که بیا و ببین! نه اینکه من چنین احساسی داشته باشم، شما هم حتماً در مورد من همین احساس رو داشتین! هر چند همیشه حال من رو میگرفتین اما خب من خودم میدونستم که در واقع شما من رو چقدر دوست دارین و حتی یه سری از شما من رو به عنوان الگو قرار داده بودین!
پینوشت:
1. آموزش از راه دور رو داشتی؟ آموزش در لفافه و به طور غیرمستقیم رو چی؟ اون رو هم داشتی؟! نه خداییش، داشتی؟!!
2. حالا دلم میخواد یکی پیدا شه که بگه این وبلاگ هیچ چیزی به ما یاد نداده و همش یه مشت خزعبلات تحویل ما میده! خودم تحویلش میدم به سردار بزرگوار رجبزاده!
3. میدونم گوگل ریدر چندان پدیده جدید و عجیب و غریبی نیست اما من اونقدر تحت تأثیر این خروجم از دوره جاهلیت قرار گرفتم که این پست رو گذاشتم! باور کنید الآن دو شبه به جای خوابهای آنچنانیام با جسیکا آلبا، خواب معانقه و مغازله و معاشقه با گوگل ریدر جانم رو میبینم!
آنقدر دوستدختر مربوطه را دوست دارم که دلم میخواهد یک وقتهایی سورپریزش کنم! این است که شمارهاش را میگیرم و شروع میکنم به یک سخنرانی پرشور! سخنرانیام را با «دلم برات خیلی تنگ شده بود» آغاز میکنم و با جملهای شبیه «آی میس یو» به پایان میرسانم! وسطش هم همینجوری حرفهای پروانهای را تند و تند پشت سر هم میچینم به نحوی که اگر کسی نداند فکر میکند دارم از روی نوشته برایش میخوانم! سخنرانیام کاملاً حالت پوپولیستی دارد و در حین حرفهایم برای یک لحظه احساس میکنم که رئیس جمهور هستم و در یک سفر استانی مشغول صحبت هستم! البته بعد از قریب به شش سال دوستی، هم من و هم او میدانیم که این حرفها نه تنها برای فاطی تنبان نمیشود بلکه حتی یک مایوی بیناموسی هم نمیشود!
بلافاصله میخندد و میگوید باز چی شده؟! چی میخوای؟!
از شما چه پنهان، با اینکه برای اولین بار این جملات را واقعاً از ته دلم گفته بودم اما یک لحظه خودم هم به شک میافتم که نکند کاسهای زیر نیمکاسهام میباشد! دیری نمیپاید که دوباره در موضع قبلی قرار میگیرم و توضیح میدهم که این بار سلام گرگ واقعاً بیطمع بوده و فقط دلم برایش لک زده و از بیحوصلگی در شُرف مُردن قرار گرفته بودم! البته فقط اینها را نمیگویم و خیلی در مدحش صحبت میکنم و میگویم که چقدر وقتی نیست همه چیز زشت و بدقواره است و هیلاری داف با آن همه کمالات و جمالات و داف بودنش در نظر من احمدینژادی بیش نیست! یک سری حرفهای بیناموسی ملایم هم برایش میزنم که به هر حال صلاح نیست اینجا تکرارشان کنم؛ به هر حال یک وقتی دیدی خاله خانباجیای از این مکان رد میشود میخواند و در فک و فامیل جار میزند؛ من که نمیتوانم تمام آبرو و حیثیت خانوادگیام را فدای دو کلمه خنداندن شما در این وبلاگ کنم، میتوانم؟!
در تمام مدت صحبت، آرامشم را حفظ میکنم و آخر تمام جملات هم به صورت Shuffle کلمات عزیزم، گلم، قربونت برم، هانی و سایر کلمات بیناموسی مرتبط را اضافه میکنم تا تأثیرگذارتر باشد و بیشتر در دلش جا باز کنم و خلاصهی کلام اینکه خواستنیتر باشم! در جوی که خودم ساختهام قرار میگیرم و ناخودآگاه از دهانم میپرد که کاش میشد زودتر ازدواج کنیم که همیشه پیش من باشی و زنم باشی!
قبول دارم که در تحت تأثیر قرار دادنش زیادهروی کردم اما خب واقعاً خودم هم جوگیر شده بودم! تا گفتم حس کردم که دارد آب دهانش را قورت میدهد و بالای سرش از این ابرهای موجود در داستانهای تنتن پدید می آید! توی آن ابرها هم لابد دارد با خودش فکر میکند که پس کی میشود من و موسیو گلابی با هم ازدواج کنیم و برویم ماه عسل و بعدش هم ...! نمیگذارم افکارش به سمت کارهای بیناموسی کشیده شود؛ این است که سریعاً میروم سراغ دلیل اصلی زنگ زدنم!
میگویم راستش داشتم یک شعر از مهدی اخوان ثالث میخواندم، دلم خواست برای تو هم بخوانم و بلافاصله شعر «گل» را از مجموعه شعر «آخر شاهنامه» برایش میخوانم و آخرش هم یک فروند «عاشقتم» برایش پرتاب میکنم و هر چه جمله عاشقانه بلدم برایش میگویم به امید اینکه گل از گلش بشکفد و محض رضای خدا یک عدد دوستت دارم به من بگوید و من ته دلم کیف کنم و هر کدام برویم دنبال کارمان!
نه تنها من را در خماری میگذارد و عشق و احساس و مهربانیاش را به من نمیدهد بلکه چند عدد فحش لایت هم به من میدهد و میگوید من کار دارم باید برم! کاری نداری؟!
با لب و لوچه آویزان آخرین ترفند خودم را هم به کار میبرم و به قول معروف هر چه در چنته دارم رو میکنم تا دلش را به رحم بیاورم؛ لذا به عاشقانهترین وضعیت ممکن و در حالی که خودم را در اوج لاو نشان میدهم میگویم میخواستم خوشحالت کنم و نمیدانستم که با این کارم مزاحمت میشوم! در دلم میگویم حتماً این حرفها میگیرد و یک اثر فوری میگذارد جوری که الآن فریاد میزند: نه عزیزم، تو هیچ وقت مزاحم نیستی! بعدش هم لابد دوستت دارم و عاشقتم و پیشم بمون را در قالب یک پکیج استثنائی به من میدهد؛ اما من به گفتههایش کممحلی میکنم تا حالش را بگیرم و با دلی آرام و قلبی مطمئن میروم به کار و زندگیام میرسم!
اما چه سود که میگوید خب بد موقعی زنگ زدی، انتظار داری چی بگم بهت مثلاً؟!
من که در ابتدای مکالمه تلفنی، از شدت عشق قلبم داخل جورابم افتاده در دلم میگویم ایشششش! قلبم را بر میدارم و سر جایش قرار میدهم؛ بوی گند جوراب را هم تحمل میکنم! در حالی که نشان میدهم اصلاً برایم مهم نیست که این جواب را به من داده میگویم ببخشید! خداحافظ را هم سریعاً میگویم و وقتی قطع میکنم میخواهم بروم از شدت حرص هر چه عکس از او دارم را بردارم و چشمانش را سوراخ کنم؛ تازه لنگه کفشم را هم پرت کنم به سمتش تا اوج ناراحتیام را نشانش بدهم! به خودم هم میگویم آخر مرتیکه احمق! این بود آن کسی که برایش این همه سختی کشیدی؟! این آدم اصلاً نمیفهمد باید سورپریز شود و بگوید مرسی که من را در این شعر زیبا شریک کردی! خیلی حرفهای دیگر هم به خودم میزنم که باز هم به همان دلیل خاله خانباجی نمیتوانم بگویم!
بعد از چند دقیقه تلفنم زنگ میزند و یکی از آن ور خط میگوید پیشو میخواستم اذیتت کنم! یک شعر برایم میخواند و میگوید این شعر را خودم بیست دقیقه پیش برایت گفتهام و چند طرح هم در مورد تو کشیدهام که اسکنشان کردهام و برایت ایمیل زدهام!
موبایلم را نگاه میکنم! نه، خودش است! خود مادام گلابی است که دارد با من صحبت میکند! یکجورهایی دوباره من هستم که سورپریز شدهام! زبانم بند میآید اما آنقدر از اینکه این بار هم او مرا بیشتر سورپریز کرده لجم میگیرد که میگویم خیلی گاوی!
...
..
.
ادامه صحبت تلفنی با خانوم گلابی را نمیگویم! بیخود منتظر دیدن صحنههای ماچ و موچ ما هم نباشید! من شما را میشناسم دیگر؛ یک کلمه حرف دارای کژفهمی که میزنم فوراً من را در بیناموسیترین وضع ممکن تصور میکنید و سریعاً ذهنتان میرود سراغ شطرنج و اینجور مسائل! دلم نمیخواهد خب؛ دلم میخواهد یک موسیو گلابی باشم که انسان فرهنگی و فرهیختهایست و وقتی از سر کار میآید ابتدا دستان مادرش را میبوسد؛ سپس شانههای پدرش را میمالد و کارهای خوب میکند! آن قدر انسان خوبیست نه تنها نان میخرد بلکه گهگداری هم نان میپزد! موسیو گلابی اینجوریاش خوب است! وگرنه کسی که بخواهد از دیدن صحنههای شطرنج لذت ببرد برایش فرقی ندارد شطرنجبازش چه کسی باشد؛ چه من باشم چه هر کس دیگر، لذتش را میبرد!
پینوشت:
منظور از «پیشو» در سخنان مادام گلابی من بودم! البته من هم وقتی عشقم فوران میکند به ایشان میگویم «جوجو»! البته خیلی از جوانها به همدیگر میگویند جوجو و پیشو؛ اما شأن نزول این دو جانور در مکالمات ما با آنها از زمین تا آسمان فرق دارد و یک دلیل کاملاً بیناموسی پشتش است که باز هم نمیتوانم بگویم! حالا شاید یک روز در عالم مستی آمدم توضیح دادم که این دو جانور از کجا آمدهاند اما در حالت عادی محال است بگویم؛ اصرار هم نفرمایید، حتی شما دوست عزیز!
بعداً اضافه شد: این پست را همینجوری نوشتمها، یک وقت فکر نکنید نشستهایم دو ساعت این کارها را کردهایم! حداقل نود و هشت درصدش دروغ بود!!
دیدهاید یک وقتهایی آدم با خودش حال میکند؟! شاید به نظر شما این حرف من بیناموسی بیاید یا مثلاً پیش خودتان فکر کنید خجالت هم خوب چیزیست! شاید هم تا الآن در دلتان و یا زیر لب مبارکتان یک فحش درست و درمان بار بنده کرده باشید! اما خب مشکل از ذهن منحرف شماست؛ من بیگناهم و توضیح میدهم! این که من گفتم آدم با خودش حال کند از آن نوعی نیست که آدم با دیگری حال میکند و هیچ ربطی هم به شطرنج و اینجور چیزها ندارد! البته کتمان نمیکنم که آدم میتواند از جنس شطرنج هم با خودش حال کند اما باید بدانید که منظور من در این پست، از نوع حال کردن غیرورزشیاش بوده است! به هر حال اگر منظورم از نوع ورزشی بود نمیپرسیدم دیدهاید یا خیر؛ چون حتماً جوابتان خیر بود! کسی که نمیآید مقابل چشمان بهتزده دیگری با خودش حال آنچنانی بکند! یعنی میفرمایید کسی آنقدر ابله است که همه آدم و عالم را دعوت کند به مسابقه شطرنجش؛ آن هم با خودش؟! خب این کار را نمیکند دیگر!! شوخی که نیست؛ شطرنج است آقا جان، شطرنج!
حالا این همه مقدمهچینی و روشنگری کردم که چه بشود؟! عرض میکنم! من الآن نزدیک دو شب است که با خودم حال میکنم! انصافاً خیلی هم حال میکنم! یک وقتهایی فکر میکنم حال کردن از این لحاظ هم کیفی داردها! حالا چرا حال میکنم را هم در ادامه میگویم خدمتتان!
من یک دوست اینترنتی خوب دارم به اسم الهام! (البته چند دوست اینترنتی خوب دارم به اسم الهام اما خب منظور من در اینجا آن الهامی است که صاحب وبلاگ سیب من است!) دوست خیلی خوبی است! دارد برای کنکور کارشناسی ارشد درس میخواند و علاقه عجیبی به خوشهیکل شدن و اینجور کارها دارد! البته نمیتوان گفت به دنبال کارهای بیناموسیست؛ اما باید انصاف داد که علایقش چندان هم باناموسی نیست! گهگداری وقتی میروم به وبلاگش یک خروار کامنت میگذارم و آخرش هم خجالت میکشم که چرا با این همه دبدبه و کبکبه رفتهام به وبلاگ چنین وبلاگنویسی و این همه کامنت گذاشتهام! از همه اینها گذشته بالاخره برایم کسر شأن است که بروم برای دختر مردم اینقدر حرافی کنم! اما خب خوشم میآید از وبلاگش، ناخودآگاه مطالبش را که میخوانم کامنت گذاشتنم میگیرد همینطوری!
یک لحظه دیگر تحمل بفرمایید الآن میگویم چرا حال کردم! به هر حال تمام این مقدمهچینیها لازم بود!
بله ... چند روز پیش این الهام خانم یک پستی نوشته بود در مورد خرید اینترنتی و پست و اینجور مسائل؛ در پستش در فضیلت ایروبیک برای داشتن هیکل مانکنی هم بیانات و افاضاتی داشت! من در یک اقدام جهادی کامنتم داشت همینجوری میآمد و میریخت! این بود که یک کامنت درشت برایش نهادینه نمودم و خیلی هم از کامنت خودم خوشم آمد و با خودم آنقدر حال کردم که نگو و نپرس؛ بیا و ببین! دیگر امشب دلم طاقت این همه حال و حول تنهایی را نیاورد، گفتم حالی هم به شما بدهم و کامنتم را با اندکی تغییرات و اضافات و کسورات در این مکان به صورت یک پست قرار بدهم و شما را هم در این حال خودم شریک گردانم! و اما کامنت من ...
«عرضم به حضورت که خرید اینترنتی کار خوبی است، ایروبیک هم خوب است، اما رقص از هر دوی اینها خوبتر است! دلیلش هم این است که از نظر من، کار هر چه بیناموسیتر باشد خوبتر است! خب، من اینطوری هستم که اگر به من بگویند مثلاً میخواهی دو کتابخانه پر از کتاب بگیری و ساعاتی چند به صورت رایگان به مطالعات فرهنگی بپردازی یا اینکه جسیکا آلبا با حفظ تمام موازین شرعی بیاید روی تختت استراحت کند من حتماً گزینهای که تویش جسیکا آلبا و تخت هست را انتخاب میکنم! اینکه موازین شرعی را رعایت میکند هم در تصمیم من کوچکترین خللی وارد نمیکند و آنقدر هم دیوانه نشدهام که این فرصت مغتنم را با کارهای فرهنگی به هدر بدهم!
به هر حال خودم میدانم که اگر من هم بتوانم کنار جسیکا آلبا با رعایت موازین به استراحت بپردازم او خودش نمیتواند! نصفههای شب بلند میشود میگوید گلابی جان مهرهها را بچین که یک دست شطرنج بازی کنیم و بعدش هم یک دست دیگر و باز هم یک دست دیگر و ... همین طور شما فکرش را بکن تا صبح چهها که بر من نمیگذرد! حالا من دیوانهام بروم کار فرهنگی بکنم؟! خدای من شاهد است که بزرگترین آدمهای فرهنگی این مملکت هم نیمههای شب، آن هم با این شرایط مساعد نمیروند کار فرهنگی بکنند!
بله، عرض میکردم ... اصولاً از نظر من خرید اینترنتی و ایروبیک نوعی وقت تلف کردن است و هیچ تأثیری در ادامه زندگی آدم نمیتواند داشته باشد اما رقص خوب است! به هر حال محملیست برای یافتن دوستان بهتر و کسانی که بهتر میرقصند از نظر من انسانهای به درد بخورتری هستند تا کسانی که نمیرقصند!
حتماً دلیلی داشته که از قدیم وقتی میخواهند یک حالی به کسی بدهند میگویند «خوب تار میزنی یا رقصت قشنگه؟!» و معنیاش این است که وقتی کسی خوب میرقصد یعنی باکمالاتتر است و میتوان به او به چشم یک case درست و حسابیتر نگاه کرد و به هر حال شاید شانس به او یک نیملبخند بزند و بتواند صاحب سر و همسری هم بشود!
در پایان از معلم عزیزم الهام خانم تشکر میکنم که موضوعات خوبی را انتخاب میکند به نحوی که آدم ذهنش همینجوری مثل اسب در چمنزار ایدهها میجهد و میپرد و جفتک میپراند و کیف میکند! در ضمن به این معلم عزیزم توصیه میکنم که پدیده بیخودی مثل کارشناسی ارشد را رها کند و بچسبد به رقص و اینجور کارهای خوب و به این توجه کند که من که کارشناسی ارشد میخوانم هیچ گلی به سر خودم و مملکتم نزدهام اما جنیفر لوپز یک قر کمر میآید، چند میلیون دلار به تولید ناخالص ملی آمریکا کمک میکند!»
پینوشت:
1. من از روزی اولی که کلمه کسورات را شنیدم به این فکر میکردم که مگر کسور خودش جمع نیست؟! دیگر کسورات چه صیغهایست؟
2. حسین بیشتر از آب، تشنه لبیک بود. افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بیآبی نامیدند! (دکتر علی شریعتی)
یه وقتایی میبینم چند تا آدم مثلاً با جستجوهایی مثل «رختخواب» یا «گلابی آویزون» یا «آبت رو هر جایی نریز» به وبلاگم رسیدن؛ خب این چندان تعجبآور نیست، چون به هر حال یه وقتایی من هم علیرغم شخصیت فرهنگیم تو این وبلاگ حرفای بیناموسی زدم! اما یادم نمیاد هیچ وقت نوشته باشم «دخترهای خوشگل تهران»! در همین راستا چند تا مورد کوچیک به ذهنم رسید ...
1. یعنی موتورهای جستجو به این قدرت رسیدن که بدون ذکر کلمه و فقط به صرف اینکه دخترهای خوشگل تهران این وبلاگ رو میخونن ملت رو صاف فرستادن وسط این وبلاگ؟!
2. بذارین به یه اشتباهی اعتراف کنم! یادتونه گفتم در کامنتای خصوصی شماره تلفنتون رو ندین؟! خب همینجوری پشیمونم کلاً! در همین لحظه میخوام از اون پست ابراز انزجار کنم! به هر حال انسان جایزالخطاست و زمان عصبانیت یه حرفایی میزنه همینجوری واسه خودش! شما که نباید جدی بگیرین، باید بگیرین؟!
3. «خوشتیپترین پسر وبلاگنویس در سطح کشور»! این رو جستجو کردم و غم عجیبی بر من مستولی گشت! (خب، آره، گاهی اینجور کلمات قلنبه سلنبه برای منم اتفاق میافته!) بیصبرانه منتظر بودم که google جواب بده این که جستجو نمیخواد و بعدشم من رو پرت کنه تو وبلاگ خودم! اما خب از طرف دیگه همچنان جای امیدواری هست و هنوز هم شانسم رو از دست ندادم؛ نوشته بود هیچ موردی یافت نشد! شاید پسفردا که این عبارت جستجو بشه، google همه رو با مشت و لگد هدایت کنه سمت وبلاگ من! خدا رو چه دیدی؟!
پینوشت:
به علت تقارن ایام محرم با روزهای امتحانات و سایر اتفاقات کمرشکن، تمایلی به خندوندن علاقهمندان ندارم! در همین پست هم سعی کردم باعث خندوندن شما نشم ... از پست بعدی و تا اطلاع ثانوی با سبک جدیدی از نوشتههام در خدمتتون خواهم بود! (آیکون موسیو گلابی در حالی که داره تمام شاعران و نویسندگان ایران رو از محمد بن وصیف سیستانی و اثیرالدین اخسیتکی گرفته تا مصطفی مستور و م. مؤدبپور چپ چپ نگاه میکنه!)
1. دوستان در دولت، همچنان اسامی مفاسد اقتصادی را در جیب خود نگه داشتهاند و هیچجوره هم نمیخواهند آن را رو کنند! اعضای مافیای نفت و شکر و خیار و گوجهفرنگی همچنان مثل بید میلرزند؛ از ترس آنکه اسامیشان از جیب مسئولان خارج و پتهشان روی آب ریخته شود! عزیزان عدالتپرور همچنان میگویند که مشغول برخورد با مافیای اقتصادی هستیم.
داخل پرانتز: معلوم نیست از کدام طرف با آنها برخورد میشود که هر چه بیشتر برخورد میکنند، آنها بیشتر خوششان میآید!
2. خدا این مهدی کروبی را از ما نگیرد! خیلی انسان باحالیست ... آنقدر خوشمزه است که آدم دلش میخواهد اول یک گاز از لپش بگیرد و بعد به همراه چند قطرهای سس کچاپ، آرام و با طمأنینه قورتش بدهد! وقتهایی که شروع به سخن گفتن میکند انصافاً انسان جالبتری میشود! آدم خیلی خوشش میآید!
داخل پرانتز: کروبی خود را مصداقی برای کاندیدای اصلح از نظر رهبری دانست و گفت: مقام معظم رهبری اعلام کردند که فردی شجاع، توانمند و لایق برای ریاستجمهوری انتخاب شود، که من تمامی این خصلتهای خوب را در خودم سراغ دارم.
3. سید محمد خاتمی در روزهای گذشته، تصمیم قطعی خود را مبنی بر نیامدن به میدان انتخابات ریاست جمهوری به تعدادی ار دوستان نزدیکش اعلام کرد.
داخل پرانتز: اگر این خبر راست باشد امیدوارم خدا حداقل آخر و عاقبت من یکی را به خیر نماید، کلاً!
پینوشت:
1. من هنوز هم نمیدونم بین احمدینژاد و کروبی، از حرفهای کدوم شادتر میشم! اما اگه حق انتخاب با من بود به هزار و یک دلیل نگفتنی حتماً میذاشتم هر دو نفر در کنار هم و به صورت همزمان رئیس جمهور باشن! به هر حال نباید غافل از این بود که نسل جوون ما به شادی احتیاج داره ...
2. با تشکر از امیرمهدی ژوله بابت داخل پرانتز مربوط به بند یک!
داشتم کامنتهای وبلاگ را میخواندم که یکهو چشمانم گرد شد! دیدم ظرف کمتر از یک روز دو عدد خانم طی کامنتهایی خصوصی با اعلام شماره موبایل خود و ابراز ارادت فراوان به بنده حقیر و مقادیری حرفهای بیربط دیگر نه تنها رسماً از بنده خواستگاری کردهاند بلکه در لفافه پیشنهاداتی مبنی بر یک دست شطرنج و یک دوره فشرده حافظخوانی دادهاند به نحوی که من از شدت خجالت تا چند دقیقه زیر چشمی کامنتهایم را نگاه میکردم!
گیرم که به قول «خانم ویدا» هم شیرینزبانم، هم خوشبیانم! اینها برای بچهمان پوشک میشود؟ شام شبمان میشود؟ اصلاً این دلیل میشود شما از من خواستگاری کنی عزیز دل؟! رقصم قشنگ است یا خوب تار میزنم؟! هیچکدام! تازه اگر باشد باز هم پوشک نمیشود! میشود؟! اخلاقم هم گند است ... قیافه و تیپ را که دیگر نگو، انگار کن یک فقره هجده چرخ از روی فیلیپ نویل رد شده است!
اگر خدای نکرده، زبانم لال، رویم به دیوار، پسفردا ضعیفه من بیاید این کامنتهای خصوصی شما را بخواند چه خاکی به سرم بریزم؟! نمیزند توی سر من؟ نمیگوید آخر به تو هم میشود گفت مرد؟! اگر هم نگوید یکجوری میفهماند که تأثیرش از صد بار گفتن بیشتر باشد!
حتماً آن وقت با خودش فکر میکند ما آمدهایم اینجا را راه انداختهایم که دختران مردم را منحرف کنیم و مرتب شطرنج بزنیم و پشت سر هم حافظ بخوانیم و تا تمام شد برویم سر وقت سعدی و لابد بعدش هم منوچهری دامغانی و فرخی یزدی و عارف قزوینی! حافظ و سعدیاش را یکجور توجیه کنم، منوچهری دامغانی و فرخیاش یزدی را هم بپیچانم، عارف قزوینیاش که دیگر توجیهپذیر نیست! قبول کن که نیست! اگر این شماره تلفنها را ببیند آن یک ذرهای هم که ما را تحویل میگیرد و رحم و مروت به ما دارد یکباره به فنا میرود! فردا که یقه شما را نمیگیرد؛ من را از بدترین جایی که تصور بکنی آویزان میکند! اگر به خودتان رحم نمیکنید، به من رحم کنید! از همین تریبون به تمام کسانی که در کامنتهای خصوصیشان شماره تلفن میدهند و تقاضای شطرنج دارند اعلام میکنم من همین مادام گلابی خودم را دوست دارم و شما یا خودتان دیوانهاید یا ما را دیوانه انگاشتهاید! ضمن آنکه من حالا حالاها قصد ادامه تحصیل دارم!
همه اینها را صادقانه گفتم و شما هم که گوش کردید! بگذارید این آخری را هم بگویم راحت شوم! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، ضعیف و قوی بودن به دور بازو و کول نیست! ضیعفه واقعی من هستم!!
پینوشت:
1. ای کسی که چنین غلطی کردی یا میخواهی بکنی؛ اگر یک بار دیگر چنین کامنتی ببینم خودم عمومیاش میکنم، شمارهات را هم میدهم تمام عناصر ذکور عرصه وبلاگنویسی؛ جوری که یا شمارهات را عوض کنی یا از این مدل شطرنجهای یک نفر با 200 نفر بازی کنی، آن هم از نوع سرعتی! دیگر هر جور خودت میخواهی!! قسم میخورم که در این مورد کاملاً جدی هستم!
2. امروز از راه دور خدمت آقای احمدینژاد بودیم! خداییش فکر نمیکردم اینجوری باشد، توی تصورات من به مراتب بهتر از این بود! حالا که فکر میکنم میگویم کاش کروبی در عرصه بماند! بماند که کروبی هم ... نه، اشتباه گفتم! ... کروبی هم بماند! اینجوری بهتر است!
اینجا ایران است، صدای من را از وبلاگ موسیو گلابی میشنوید ... لطفاً به گیرندههای خودتان دست نزنید، اشکال از ماست.
میبینید تو را به خدا چه دوره زمانهای شده است؟؟؟ آدم کاملاً سرش توی لاک خودش است و دارد همی برای خودش زندگانی میکند و زبانم لال به کار هیچ کس کاری ندارد و آویزان هیچ بنیبشری نمیشود و اینها، آن وقت یکی میآید بهش پیشنهادهای اینچنانی میدهد ... کدام چنانی؟ بله بله الآن شفافسازی میکنم .... آآآآآآآآآآآآآه اینچنانی! ... متوجه نشدید؟ ... بیشتر توضیح میدهم از همان ابتدایش ...
شب ـ داخلی ـ خانهی ما ـ اتاق من
موسیو گلابی: ببین الهام جان شما با قلم شیوایت هزارمین کامنت را برای من نهادی! ... من تصمیم داشتم از کسی که هزارمین کامنت را برایم نهادینه میکند قدردانی کنم و به او یک فرصت طلایی در زندگانیش بدهم ...
من: اِ ....
موسیو گلابی: ... و چه فرصتی بهتر از این که این افتخار نصیب حالش گردد که در وبلاگ من درافشانی کند ...
خودش هم فهمید که چند تا که در جملهاش استفاده کرده است و جملهاش از نظر زبانشناسی بیریخت شده است؛ برای همین چند ثانیه سکوت کرد و من تا آمدم حرفی بزنم بدو بدو گفت ...
موسیو گلابی: خلاصه که همای سعادت بر روی روسریت با رعایت موازین اخلاقی نشسته است و خوشبختی و شهرت در یک قدمیت میباشد ... به این فکر کن که چقدر بچه معروف میشوی اگر در وبلاگ من از خودت پست در کنی ...
من: ش ...
موسیو گلابی: هیچ شرط و شروط و شرایطی ندارد!!! من میخواهم محبت را در حقت به اتمام برسانم ...
در اینجا با این که موسیو گلابی از دیدم پنهان بود اما باد کردنش را احساس کردم!
همچنان موسیو گلابی: بله داشتم میگفتم! ... من برای این که جوانمردیم را برایت به اثبات برسانم این قول را به تو میدهم که هیچ دستکاری در نوشتهات نکنم و تو آزادی که هرچی دوست داری بنویسی و کلاً برو حالش و ببر و اینا!!!
در این قسمت من به ناگاه دیس کانکت شدم و به فکر فرو رفتم ...
همان شب ـ داخلی ـ خانهی ما ـ اتاق من ـ چند ساعت بعد
بعد از این که از اعماق فکرهایم بیرون آمدم دوباره کانکت شدم و دیدم که موسیو گلابی کلی برایم از خودش پیغام گذاشته است.
موسیو گلابی: خوب میدانم که دارم در حقت لطف بزرگی میکنم. میدانم ... میدانم ... نیازی به قدردانی نیست ... من آدم شدیداً خاکی پاکی هستم. در مرامم نیست در برابر محبتی که میکنم چشمداشتی داشته باشم!
موسیو گلابی: خوب از قدیم میگویند سکوت علامت رضاست! ... این سکوت هم نشانه جواب مثبت است ... پس قبول میکنی؟! خوب تا هر وقت که بخواهی وقت داری که هر چه دلت خواست بنویسی!
موسیو گلابی: ببین خانوم جان ... حاج خانوم ... این بار سومیه که من دارم حرف میزنم شما هیچی نمیگی ... انقدر ناز کردن نداره که ... شما آزادی قبول کنی یا نکنی. یک کلام جواب ما را بده برویم پی کار و زندگیمان!!
.
.
.
موسیو گلابی: ببین دیگه حسابی داری اون روی من و بالا میاریها!!! اصلاً تو یک راه بیشتر نداری ... اونم اینه که برای من یک پست مینویسی مثه بچهی آدم. روشنه؟ من کلی برای این موضوع نقشه کشیدم. از همون روزی که وبلاگ زدم، این ماجرای هزارمین کامنت برام مثه یه آرزو بود! فهمیدی؟ حالا که تعداد کامنتهام از هزار تا گذشته نمیذارم تو یه الف الهام حالم رو تو قوطی کنی! یا با زبون خوش برام یه مطلب مینویسی که پستش کنم یا میدم بچهها در وبلاگِ در پیتت و ببندن! میدم یاهو مسنجرت و قیمه قیمه کنن دیگه نتونی با دوستهای محترم اینترنتیت در تماس باشی! میدم هکت کنن دل و رودهی کامپیوترت و بریزن رو دایره! فهمیدی؟ یه ذره بشین مثه بچه انسون فک کن. رفیقهای من اسفندیار سبیل چخماقی و اسی سگ سبیل و شاپور دست طلا و عزت بیمخ و خیلیهای دیگه که حتی اسمشونم چار ستون تن تو رو میلرزونه هستن! ... پس ببین خودم چه موجود خطرناکیم!!! روشنه؟ پس چی شد؟ این شد که مثه یه آبجی خوب میشینی تنگ خونه چار تا خط واس ما سیاه میکنی، زرت و پرت الکیام نمیکنیا! مفهومه؟ اون چرت و پرتایی که گفتم هر چی دلت میکشه بنویس واسه این بود که خرت کنم ... به مولا اگه یک کلام حرف نامربوط توش ببینم ... میدونی که! مخلص کلوم ... دو سه روز بیشتر وقت نداری ... نهایت چار روز اونم واسه اینکه ضعیفهای و تا دو روز باید بخوابی و مثه بید بلرزی از هیبت داداشت ... منم تو این چار روز با این هیجان مضاعفم کنار میام. میبینی که من باز دارم مرام کشت میکنم. اگه تو بودی عمراً میتونستی زیر بار این همه هیجان جیک ثانیه دووم بیاری! ولی ما اینیم دیگه ... ناسلامتی مردی گفتن. دیگه عرضی نیست. حالا بازم لالمونی بگیر ... استغفرالله ... شیطونه میگه دهنم و باز کنم بگم اصلاً خودم چار تا خط از طرف تو مینویسما ... بر دل سیاه شیطون لعنت! ... حیف این ضعیفکشیها تو مرام ما نیست ... گفتنیها رو گفتم. چار روز دیگه همین موقع باید تو میل باکسم ازت چارتا خط ببینم ... زت زیاد.
همان شب ـ داخلی ـ خانهی ما ـ اتاق من ـ چند ساعت بعدتر
من بعد از خواندن این جملهها هاج و واج مانده بودم و از طرفی از این که میدیدم موسیو گلابی چه شخصیت دوگانهی جالبی دارد بسی متعجب و مسرور بودم و خودمانیم کلی با شخصیت چالهمیدونیش حال کردم و از طرف دیگر از شدت وحشت بید که چه عرض کنم مانند یک زلزلهی هشت ریشتری میلرزیدم.
تقریباً چند ساعتی طول کشید تا بر آن همه احساسات جور واجور فائق آیم و عنان اختیار را در دست گیرم!
تصمیم گرفتم به گفتههای موسیو گلابی قدم به قدم عمل کنم و آنها را آویزهی گوشم کنم باشد که رستگار شوم! از اینرو در قدم اول باید تنگ خانه را پیدا میکردم ... با وجود پرسشهای زیادم آخر هم نفهمیدم تنگ خانه کجا میباشد؟ برای همین به کنج اتاقم اکتفا کردم و دعا نمودم که اثرشان یکی باشد. بعد از آن قلم به دست گرفتم و کاغذهای کاهیم را به روی پایم نهادم، گردنم را سی درجهای کج کردم، لب و لوچهام را آویزان کردم و با خود اندیشیدم که حالا چه خاکی بر سرم کنم؟ چه بنویسم که هم خدا را خوش آید هم موسیو گلابی را؟ چه بنویسم که دچار خشم موسیو گلابی نشوم؟ در همین هنگام از اعماق وجودم ندای وجدانم را میشنیدم که مرا به آزادگی و آزاداندیشی و آزادی بیان و همین حرفهای آزادیدار امر میکرد! به وجدانم حالی کردم که آسوده بخوابد ما بیداریم! وجدانی که آنقدر خر است که نمیفهمد این موسیو گلابی خطرناک میباشد بایدم خوابش کرد!
چهار شب بعد ـ داخلی ـ خانهی ما ـ اتاق من
دقیقاً سه روز و بیست و سه ساعت و سی دقیقه به این موضوع فکر میکردم که چه بنویسم تا هم خدا را خوش آید و هم موسیو گلابی را؟ تازه افکارم گسترش هم پیدا کرده بود. به این نیز میاندیشیدم که چه بنویسم تا آقایان و خانمهای محترمی که موسیو گلابی را میخوانند بد برندارند بدهند به یکی دیگر و همین طور بغلی بگیرد بدهد به بغلی و این برداشت بد بشود باعث اعصاب خردی موسیو گلابی و موسیو جان هم بشود بلای جان ما!
تا آخر بعد از سه روز و بیست و سه ساعت و سی دقیقه به این نتیجه رسیدم که از هر چه بگذریم سخن دوست همانا خوشتر است و میباشد!
پس تصمیم گرفتم چهار خطم را دربارهی موسیو گلابی جان بنویسم تا هم خدا را خوش آید و هم موسیو گلابی را و در این چهار خط از طرف خودم و دوستانی که میآیند و اینجا را خوانش میکنند قدردانی کنم از دوستی که مدت کوتاهی است با او آشنا شدهام و در همین مدت کوتاه این را فهمیدهام که روح بزرگی دارد ... انقدر بزرگ که هیچ وقت غم و غصههایش را حتی در اینجا در این محیط مجازی که هیچ کس به درستی دیگری را نمیشناسد و اغلب برای خالی کردن خودشان از زیر بار غمها و کجمداریهای زندگی که جدیداً خیلی قر میآید انتخاب کردهاند، نمیآورد ... همیشه لبهای خوانندههایش را به خنده باز میکند و اگر تلخی را خواست در گوششان بگوید با لبخند پایین میدهد ... هر چند باید این را بگویم که خیلیها هستند که سعی میکنند از غمهایشان ننویسند. یکیش خود من اما سخت است و گاهی نوشتهای حتی کوتاه انقدر غمگین میشود که آدم دلش نمیخواهد هیچ کس آن را بخواند و باری شود بر روی بارهایش حتی برای چند ثانیه ....
و این شد مطلب پاچهخوارانهی من :))
پ ن 1: خدا نکشدت موسیو گلابی که پیرم کردی ... مردم تا این چند خط و نوشتم ... حالا چرا وقتی با مردن مردن اینا رو مینوشتم انقدر زیاد نوشتم؟ خوب چون هزار سال یک بار، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم میدن تا من بشم هزارمین کامنت و این فرصت نصیبم شه توی وبلاگ مردم پست بذارم!
پ ن 2: سوسک شی موسیو گلابی اگه یک نقطه از نوشتم و جا به جا کنی! ...
پ ن 3: من گفته بودم برام پست نذار، گفته بودم کابوسم شده این که تو برام پست بذاری و حالم و بگیری اما این یکیش و نخونده بودم ... این که ازم بخوای خودم خودم و پست کنم .... یکی طلبت.
بعداً توسط خودم اضافه شد:
برای دریافت روایت صحیح و نسخه اورجینال ماجرا به پشت صحنه ماجرا مراجعه فرمایید!
مختصر و مفید عرض کنم که با خودم وعده کرده بودم به کسی که هزارمین کامنت رو تو وبلاگم میذاره پیشنهاد بدم یک پست هم در وبلاگ من بنویسه! نتیجه اینکه به صاحب کامنت هزارم ایمیل فرستاده و ازش درخواست پست کردم! اون هم به صورت نسبتاً زوری و البته با چاشنی طنز که اندکی هم سرش گول مالیده باشم!! متن ایمیل رو در ادامه مشاهده میفرمایید!
«سلام بر سرکار خانم الهام جیزجیز نشان، از طرفداران خدوم تیم بارسلونا! امیدوارم که ایام به کام بوده و علیرغم بردهای متوالی منچستریونایتد روحیه مبارک خود را حفظ فرموده و همچنان به قهرمانی تیمتان در لیگ قهرمانان اروپا امید داشته باشید! (آیکون ببخشید خندهام گرفت!)
مدتها بود با خودم فکر میکردم چه آدمی این افتخار را خواهد داشت که هزارمین کامنت را در وبلاگ من بگذارد تا به عنوان برنده جایزه ویژه وبلاگ یادداشتهای گلابی دیوانه معرفی و حسابی مشهور شود! آن وقت حتماً میتواند برای دوستانش کلاس بگذارد که موسیو گلابی نه تنها من را به وبلاگش راه میدهد بلکه اجازه میدهد برایش کامنت هم بگذارم! تصمیم گرفته بودم یک حال اساسی به این آدم بدهم و بگویم علاوه بر همه اینها، اجازه دارد یک مطلب هم در وبلاگ من بنویسد و من مطلبش را دستکاری نمیکنم مگر آنکه بخواهد رسماً چهار چرخ آباء و اجداد مرا پنچر نماید! خب چه افتخاری برای او بالاتر از اینکه دوستانش بیایند ببینند در وبلاگ بنده مطلب نوشته! مثل این میماند که آدم با آقای احمدینژاد عکس یادگاری بگیرد و به این و آن نشان بدهد که این منمها! البته این که مثال چندان خوبی نبود! خب مثلاً فکر کن مثلاً طرف دستش را حلقه کند دور گردن براد پیت و برای دوستانش کلاس بگذارد که من فلانی را اندک بغلی هم کردهام! حالا براد پیت یا شاهرخ خان یا حسام نواب صفوی بودنش مهم نیست! تعارف که نداریم؛ مهم نفس عمل است که همان معروف شدن است! تو اصلاً بگو محمد ورشوچی، تو بگو پروین سلیمانی!
القصه این که این انسان خوششانس تو بودی که کفتر اقبال و همای سعادت چرخیده و چرخیده و صاف نشسته وسط فرق سرت و در آن لحظه حیاتی یک عدد کامنت در وبلاگ من گذاشتهای!! حالا دیگر خودت میدانی با براد پیت و محمد ورشوچی! اما اگر از من میشنوی ظرف مدت یک ماه با زبان خوش و با ارائه کارت ملی و گواهی عدم فوت تشریف بیاور و یک فقره مطلب در هر زمینهای که دوست داری به همین آدرس ایمیل ارسال نما! البته واضح و مبرهن است که در صورت پنچری چهارچرخ آباء و اجداد بنده، هر هجده چرخ تریلی خاندان شما پنچر و منچر خواهد شد!
در پایان هم به سیاق تمام علما و بزرگان مملکتی، تو را توصیه میکنم به دست برداشتن از طرفداری آن تیم ملعون و نامه خودم را با این سخن گهربار به پایان میبرم که منچستر یونایتد سرور بارسلونا بوده، هست و خواهد بود!
با تشکر: موسیو گلابی!»
پینوشت:
1. تشکر ویژه از الهام عزیز بابت زحمتی که کشید و متنش رو هنوز به چند ساعته نکشیده برام فرستاد؛ علیرغم تمام مشغلههای درسی و کارهایی که میدونم در اون زمان داشت ...
2. امیدوارم خودش اعتراف کنه که بهم اختیار داد تا تیتر پست رو خودم انتخاب کنم! و در ضمن قسم میخورم هیچ تغییری چه در نحوه نگارش و چه در متن ایجاد نکردم به جز چند عدد تنوینگذاری و این حرفها که اصولاً همون هیچ تغییری حساب میشه! این رو هم امیدوارم هر چه سریعتر با پای خودش بیاد و اعتراف کنه!
3. از اینکه بعد از خوندن ایمیل من چه چیزهایی گفت انشاءالله در زمان دیگهای پردهبرداری خواهد شد به نحوی که بیا و ببین!
4. برای دیدن پست نوشته شده الهام یا یه کمی بالا برید و یا در صورت ناتوانی از انجام این کار به آسونی روی این کلیک کنید!
خدا به سیب من عمر باعزت بده که من رو به شکل اختصاصی به یه بازی وبلاگی دعوت کرده! من مدتها از غم دوری اینجور بازیها مشغول رتق و فتق امورم با در و دیوار بودم! (رجوع شود به پست قبلی!) البته بماند که این در و دیوارها بودن که با من رتق و فتق امور میکردن و باز هم بماند که بیشتر به فتق امور میپرداختن تا رتق اون! کاری هم به این ندارم که چرا من رو اختصاصاً به این بازی دعوت کرده، حتماً فکر کرده که من آدم بازیکن و بازیگر و اینایی هستم!
سؤال: فکر کنین اگه همین الآن (خدای نکرده) بفهمین که بیمارین و بنا بر علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارین، در این مدت کوتاه سه کار مهمی که حتماً انجام میدین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط میشه، نه دعا و عبادت و طلب حلالیت؛ چون به هر حال هر انسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال میره!)
جواب: البته واضح و مبرهنه که ذکر بخش داخل پرانتز برای آدمهایی مثل من که همواره در حال دعا و عبادت و طلب حلالیت هستن لزومی نداشته و در وضع موجود تغییری حاصل نخواهد کرد ... و اما سه کار مهم من در فاصله این پست تا لحظه جیغ خانواده در اثر دیدن جسد من!
1. باهاش زندگی میکنم! اینکه با کی زندگی میکنم چندان مسأله مهمی نیست؛ یعنی هست اما نه برای شما! من خودم میدونم با خودش! خودمون هم همه چی رو بلدیم، نیازی به آموزش نداریم، تمرین هم کردیم با هم! خودمون هم قضیه رو راست و ریست میکنیم، احتیاجی هم به کمک بشردوستانه شما نداریم! اصلاً شما چرا چسبیدین به مورد اول، برین به مورد بعدی! (مممممم، منظورم این بود که بروید به مورد بعدی!)
2. یه نونوایی فانتزی میزنم! (باز میکنم!) توی مغازهم نون میپزم، آهنگهای داود بهبودی و علیشمس و رضایا رو پخش میکنم، پوسترهای شهرام شبپره و جنیفر آنیستون رو به دیوار میزنم و تمام مشتریها رو اعم از مرد و زن میبوسم و بهشون نون میدم به این بزرگی!
3. تمام کسایی که نمیخوان یا نمیذارن که مملکتمون پیشرفت کنه رو جمع میکنم، در آزادی بیان کامل و به صورت کاملاً گفتمانی یک فحش نون و آبدار نثارشون میکنم، مشتی به دهانشون و لگدی به اقصی نقاطشون میزنم و ثانیههایی قبل از مرگ طبیعی دست رئیس جمهور رو محکم میگیرم و در یک حرکت انتحاری خودم رو به پیوست یک بمب هستهای منفجر میکنم ... (موسیو گلابی در حال احتضار و بال بال زدن) ... آخیششششش ... تمام!
پینوشت:
1. داشتم فکر میکردم در سه ماه باقیمونده چه کارهایی رو نمیتونم انجام بدم! تنها کاری که نمیتونستم انجام بدم اینه که بچهدار بشم؛ البته میتونم اما نمیبینمش! حیف!!
2. اگه یه روزی تو این وبلاگ یه پست دیدین با این متن که «من دوست موسیو گلابی هستم، موسیو گلابی دقایقی پیش مُرد!» باور کنین که اون پست واقعیترین، جدیترین و در عین حال شادترین پست این وبلاگه ... به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
3. تو رو خدا بگین روی آگهی ترحیم من ننویسن جوان ناکام! بحث ناکام یا کامبرده بودن من نیست، دوس ندارم با ضرب و زور استفاده از این کلمه و با القای بدبختی و بیچارگی خودم، ملت رو به گریه و نچ نچ و فیت فیت احتمالی دماغ مبارکشون بندازم!
4. من این بازی رو خیلی جدی گرفتم و واقعاً هر سه مورد رو با دقت و فکر زیاد از وسط هزاران کاری که باید بکنم انتخاب کردم؛ خیلی هم جدی و از ته ته قلبم بود و از اعماق وجودم و منتهیالیه ذهنم و اینجور جاهای قلنبه سلنبه!
یک وقتی است آدم خودش را به در و دیوار میمالد (یا میکوبد!) برای نوشتن دو خط مطلب، که داخلش دو کلمه طنزکی هم باشد و اگر چند نفر آدم احیاناً آمدند برای خواندن وبلاگ، یک لبخند زورکی تحویل بدهند و دوجملهای هم بگویند با این مضمون که چقدر زیبا مینویسید و این حرفها! (آخیش، بالاخره جمله قبلی تموم شد!) اما یک وقتهایی در و دیوار با پای خودشان میآیند و خودشان را میمالند به آدم که بیا چند جمله بامزه که دیگران گفتهاند را بکن داخل وبلاگت و حالش را ببر!
این پست از نوع دوم است! از همان نوعی که در و دیوار خودشان را مرتب میمالند به من و انصافاً بدجوری هم میمالند و اصلاً هم سر صبح و آخر شب و دوشنبه و پنجشنبه حالیشان نمیشود! از دیشب تا حالا آن قدر حالی به حالی شدهاند که حتی نمیگویند دو قدم آن طرفتر چند خانم و آقا نشستهاند و دارند نگاهمان میکنند! هر چه هم میگویم اسلام به خطر میافتد به روی مبارک خودشان نمیآورند و کار خودشان را میکنند! گفتیم محض رها شدن از مالاندن هم که شده بیاییم اینها را بنویسیم، بلکه فرجی شود و دست از سر ما بردارند! (غیر از سرمان بقیه اعضا و جوارح را دیگر رسماً بیخیال شدهایم و غزل خداحافظی برایشان سر دادهایم!)
غلامحسین الهام (سخنگوی دولت، وزیر دادگستری، رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و عضو حقوقدان شورای نگهبان) در جمع دانشجویان دانشگاه امام صادق (ع) حرفهای زیادی فرمودند که فتح بابی بود برای شروع فعالیتهای مالشی! Selection شادی از این حرفها را به شرح زیر تقدیم حضور میکنم!
1. سخنگوی دولت در واکنش به اظهارات یک دانشجو مبنی بر اینکه پیامکهای کوتاهی درمورد چند شغله بودن شما ارسال میشود که یک نمونه آن جایگزینی شما به عنوان سرمربی تیم ملی است، گفت: این پیامکها یک نوع تفریح است و اگر برای ما آب ندارد برای شما نان دارد! من از مسرور شدن شما نگران نیستم.
2. الهام در مورد وضعیت زندگی خود توضیح داد: خانه من نزدیک استادیوم آزادی است که سه دنگ آن متعلق به من و سه دنگ هم متعلق به همسرم است. اتومبیل من هم پراید ساده است و حقوقم از استادیاری دانشگاه تهران تأمین میشود که حدود یک میلیون و دویست هزار تومان است ... همسرم برنامهریزی مخارج زندگی را بر عهده دارد. اگر خانم رجبی را وزیر اقتصاد کنیم، وضع همه ما خوب میشود.
3. سخنگوی دولت در خصوص مشاوران گفت: یک فردی در بیابان میرفت که دید یک چوپانی در حال نی زدن است و گوسفندانش هم در حال چرا هستند. این فرد به چوپان گفت: یک سخنی با شما دارم. چوپان گفت: حال ما را نگیر، بگذار کارمان را بکنیم. آن فرد با اصرار گفت: اگر بگویم تعداد گوسفندانت چند تا است، به من چه میدهی؟ چوپان گفت: خودم تعدادشان را میدانم. فرد گفت: خوب حالا بگذار بگویم. چوپان قبول کرد و فرد گفت: تعداد گوسفندها 250 رأس است. حالا که تعدادشان را گفتم، اجازه میدهی آن بره را با خودم ببرم؟ چوپان قبول کرد و پس از اینکه آن فرد چند قدمی دور شده بود، او را صدا کرد و از او پرسید: تو مشاور نیستی؟ فرد گفت: از کجا فهمیدی؟ چوپان گفت: به سه دلیل؛ اول اینکه با پاترول اینجا آمدی، دوم اینکه یک چیزی را به من گفتی که خودم میدانستم، سوم اینکه آنچه که داری با خودت میبری، بره نیست، سگ گله است.
4. سخنگوی دولت در پاسخ به این سؤال که چگونه میتوانید این همه شغل را با یکدیگر مدیریت کنید گفت: من تمام این مشاغل را با رأی این مجلس و خواست سه قوه پذیرفتم؛ اگر هم اشکالی دارد، این اشکال متوجه رؤسای سه قوه است. برخی فکر میکنند که اگر من از شورای نگهبان بروم یک جوان تازهکار میتواند جای من بنشیند! من که آویزان نیستم!!
پینوشت:
در مورد سخنان سخنگوی دولت مهربان و مردمی و عدالتمحور و گل و بلبل، یک مقداری افاضات کرده بودم که جرأت نکردم اونها رو در این وبلاگ انتشار بدم! دیوانه هستم اما قرار نیست که به خاطر دو عدد خنده نصفه و نیمه شما خودم رو به کشتن بدم!
بلال جانم، سلام!
یکسر رفته بودم وبلاگ آنی (دختر ترشیده)! دیدم کامنت گذاشتهای که «سلام، خیلی بیجنبه هستی، حقته که هیشکی تو رو نگیره ای بدبخت ترشیده» و بعدش هم یک عدد قلب شکسته گذاشتهای که یعنی این حرفها را برای این زدهای که قلبت خیلی شکسته و اشک از اعضا و جوارحت همینجوری روان است! و آنی هم زیرش جواب داده که «چرا؟ چون به کامنت خصوصی خواستگاریت جواب ندادم و به وبلاگت سر نزدم؟؟ جالبه که با این طرز حرف زدنت ادعات هم میشه که از محبان اهل بیتی!»
نه اینکه آدم فضولی باشم اما خب به هر حال کتمان نمیکنم که کنجکاویام تحریک شد! خب، همانطور که میدانی هر تحریکی بد نیست مخصوصاً اگر در بالاتنه و قسمتهای مغز و اینها باشد که مربوط به کنجکاوی است! آمدم وبلاگت؛ دیدم اسمش را گذاشتهای عاشق گل فاطمه و یک عدد عکس 4 × 3 پرسنلی هم از خودت گذاشتهای با هالهای نورانی دور سرت؛ به سبک و سیاق رئیس جمهور محبوب و عدالتگستر و مردمی! خب، تا اینجایش خوشم آمد و وبلاگت را هم که نگاهی انداختم دیدم چه انسان خوب و متینی هستی و در کمالاتت چهار عدد سور هم به آقای رئیس جمهور زدهای، بماند که قبلش سه عدد سور آقای رئیس جمهور را هم جا کرده بودی!
این بود که برایت کامنت گذاشتم و پرسیدم تو واقعاً از آنی خواستگاری کردهای؟! دعا کردهای ترشیده هم بماند؟! و در ادامه استدعا کردم اگر دعایت تأثیرگذار است برای من هم یک دعایی بکنی تا با یک عدد دختر مهربان و پولدار ترجیحاً شبیه جسیکا آلبا یا خوشگلتر ازدواج کنم و سریعاً رستگار شوم!
آن وقت آمدی با عصبانیت به من گفتی «به شما اصلاً ربط نداره من از چه کسی خواستگاری کردم، این غلطها هم به شما نیامده، به امید دیدار» و یک شکلک هم گذاشتهای که من از ابتدای خلقت یاهو مسنجر نمیدانستم یعنی چه!
اولاً: راستش آن موقعها وقتی با کسی مختصر چتی میکردم و میپرسیدم ASL و او هم میگفت 20 F Teh، بلافاصله قلب من از خوشحالی میافتاد کف پایم و حالی به حولی میشدم و سرخ و سفیدشَوان اسمش را میپرسیدم و ماچی هم نثار روی ندیدهاش میکردم و او هم گهگداری از این شکلکها استفاده میکرد! من فکر میکردم این شکلک یعنی اینکه دارد به شکل غیرمستقیم و با ناز و عشوه دارد به من میگوید «عشق من! نه تنها اسمم را به تو میگویم بلکه دو عدد ماچ هم به تو میدهم و وب هم میدهم من را ببینی؛ اصلاً چرا این کارها را بکنیم، پاشو بیا اینجا دور هم باشیم و احیاناً یکی دو دستی هم شطرنج بزنیم تا پدر و مادرم نیامدهاند!» حالا که این شکلکت را دیدم و کنارش را هم خواندم که نوشتهای «به امید دیدار» یاد همان خاطرات قدیمی افتادم! این شطرنج را بهانه کردهای که چه؟! نکند بهانهاش کردهای برای کارهای بیناموسی؟ اصلاً تو برای چه باید برای من با این شکلک ناز و عشوه بیایی؟ اگر هم قرار بر ناز و عشوه است که آنی باید برای تو بکند که کرد، الحق و الانصاف هم خوب کرد!!
دوماً: من وقتی فهمیدم تو از آنی خواستگاری کردی تعجب کردم! در این دور و زمانه آدم تعجب هم میکند باید بیاید جواب پس بدهد؟! گیرم هم که باید جواب پس بدهد، دیگر نیازی به شطرنج نیست! میآید جوابش را پس میدهد میرود دیگر!
سوماً: مگر من بیاحترامی کردم؟ یک خواهش ناقابل کردم! گفتم تو که دعا کردی آنی بترشد یک دعایی هم برای موسیو گلابی کن که یک دختر مهربان و پولدار شبیه جسیکا آلبا یا خوشگلتر بیاید عهد زندگی با او ببندد! بدکاری کردم حرف از ماشینش نزدم؟ بدکاری کردم در مورد خانه پدریاش حرفی نزدم؟ بد کردم بلال گلم؟! نه فرش ابریشم خواستم، نه یخچال ساید بای ساید و نه حتی یک Sandwich Maker ناقابل! شیربها و مهریهاش هم روی چشم، میدهم! دعا کردن که خرجی ندارد بلالکم!
چهارماً: دل از این آنی دالتون بکن! ضعف اعصاب دارد، در وبلاگش حرفهای بیناموسی میزند، از دولت عدالتگستر انتقاد میکند؛ اصلاً هیچی سرش نمیشود! تازه گهگداری سرش بوی قرمهسبزی هم میدهد! ضعف اعصابش را تحمل میکنی، هیچی سرش نشدن را تحمل میکنی، بوی قرمهسبزیاش را هم میتوانی؟! تو با آن هفت سوری که در یک دست به رئیس جمهور میزنی خداییش باید با چنین آدمی ازدواج کنی برادر من؟! والله نباید!
پنجماً: ببین این آخر شبی چطور ما را بیدار نگاه داشتهای! اگر فردا خواب بمانیم و به کلاسمان نرسیم جواب استادمان را چه بدهیم؟ نمیگویی اگر پرسید یکشنبه شبی شطرنج زدنت چه بود من در مقابل اناث و ذکور کلاس چگونه سرم را بالا بگیرم؟!
همه اینها را گفتم که بگویم من قصد خیرخواهی داشتهام، این همه کارهای خوب کردهام اما تو هیچ کدام را ندیدهای و مستقیم چسبیدهای به چیزهای دیگر و عصبانی شدهای! شطرنج هم به وقتش بازی کن، نمیگویم نکن، اما با من نکن! آدم شطرنج هم که بازی میکند با همقد خودش بازی میکند نه با همجنسش! بیا و دست از سر من بردار! من از این شکلکها میترسم، از این پیشنهادات سفر به سانفرانسیسکو میترسم! من از شطرنج جز یک واحد تنظیم خانواده چیز دیگری نمیدانم و اینجور کامنتها را که میبینم از ترس خرابکاری، خودم را میکنم داخل پوشک! لطف کن با این گلابی دیوانه، یک کمی مهربان باش! مخصوصاً که در این دور و زمانه به خاطر چشم و همچشمی هم که شده به کمتر از Pampers دوجداره اعلا رضایت نمیدهم و بدجوری دسترنجم را آنجاها هدر میدهم! دیگر تحمل این همه ولخرجی را ندارم! الهی من به قربان چیزفهمی تو بروم که مثل اسمت خوشمزه است! خیلی آقایی بلال سخندان جانم! بووووس! خوب بخوابی ... قربانت: موسیو گلابی!
پینوشت:
این پست در پاسخ به کامنت دوستی بود به نام بلال سخندان که جوابش آنقدر طولانی شد که نتوانستم آن را مثل همیشه در کامنتدانی بگذارم!

