1. دیروز در یکی از کلاسها موضوعی را در مورد «مدیریت کیفیت در خدمات» ارائه میدادم و برای تأیید حرفهایم به طور مداوم جملاتی را از برخی مدیران مؤفق شرکتهای خدماتی آمریکا نقل میکردم! حرف همهشان به زبان ساده این بود که مهمترین موضوع در ارتقای کیفیت خدمات، توجه به نیازهای تک تک مشتریان و خواستههای آنهاست! نمیدانم چرا خارجیها مثل ما اهل عمل نیستند و یک کار ساده را که میخواهند انجام بدهند، آنقدر فکر و مشورت و نظرسنجی میکنند که حرص آدم را در میآورند!
2. در یکی از اولین یادداشتهای وبلاگیام، شخصی به نام «مهدی بوترابی» کامنت گذاشت. بعدها فهمیدم آقای بوترابی، مدیر گروه سایتهای پرشینبلاگ است و چند روز بعدتر عکسش را دیدم که کنار خاتمی ایستاده و دارد به دوربین لبخند میزند! خاتمی هم داشت برای عکاسان لبخند پرت میکرد و صورتش گل انداخته بود، مثل همیشه!
3. آن روزها که فهمیدم مدیر پرشینبلاگ با تمام مشغلههای کاری که دارد باز هم با حوصله به وبلاگهای مختلف سرک میکشد و برای رضایت وبلاگنویسان (علی الخصوص پرشینها!) تلاش میکند آنقدر ذوق کردم که دلم میخواست لپش را بکشم و ول نکنم! دست خودم نیست، اینجور خارجیبازیها را هم دوست دارم! مثل خیلی از بازیهای خارجی و البته مثل خیلی از بازیگرهای خارجی!!
4. مدتهاست در تلاشم جوری عمل کنم که برای دیگران مشکلی به وجود نیاید اما الآن که این پست را مینویسم شرمندهی خوانندگانی هستم که خواندن وبلاگم برایشان باعث دردسر شده؛ خوانندگانی که لطف زیادی به من و وبلاگم دارند به نحوی که حتی دلشان میخواهد کامنتهای وبلاگم را هم بخوانند. اعتراف میکنم هر بار یکی از آنان میگوید که نمیتواند کامنتهایم را ببیند در مقابل مانیتور خیس میشوم. باور کنید تمامش عرق شرم است! دلم نمیخواهد بیشتر از این شرمندهی آنها باشم، میخواهم از امروز تمام خوانندگانم قدری راحتتر باشند. دست خودم نیست، گفتم که اینجور خارجیبازیها را دوست دارم!
پینوشت:
1. برای دوستانی که همچنان تمایل به خواندن «یادداشتهای یک گلابی دیوانه» دارند: حرفهایم را از این به بعد در این وبلاگ بخوانید.
2. برای دوستانی که لطف کرده و من را در پیوندهایشان قرار دادهاند: اگر هنوز هم مایلید تا وبلاگم در لیست پیوندهایتان باشد، لینکش را اصلاح کنید!
3. برای دوستانی که وبلاگم را از طریق فید دنبال میکنند: چرا از این فید استفاده نمیکنید؟!
4. از دستاندرکاران پرشینبلاگ به خاطر صبوریشان و نیز قرار دادن فضایی جهت ابراز عقایدم تشکر میکنم. به خصوص از خانم پولادزادهی عزیز و جناب بوترابی که مهدی جانِ من است!
5. خودم هم میدانم که امکان filتر شدنم در بلاگفا بیشتر است و برای نظر دادن در آنجا بایستی کُدی پنج رقمی را وارد کنید و هر چند روز یکبار هم دچار مشکل میشود اما هر چه فکر میکنم راه بهتری به ذهنم نمیرسد. تنها چیزی که به ذهنم میرسد این است که آنجا هم یک علیرضای شیرازی دارد که مدیر است و میتوانم برایش غرغر کنم!
6. فکر نمیکنم دیگر کسی در مورد یاری که پسندیدم سؤالی داشته باشد!
شعری که در ادامه آوردهام را «هادی خرسندی» سروده است: شعریست از زبان یک ایرانی مقیم خارج از کشور که احتمالاً دلش هم قدری برای ایران تنگ شده است!
بگذر از نی، من حکایت میکنم
وز جداییها شکایت میکنم
نالههای نی، از آن نیزن است
نالههای من، همه مال من است
شرحه شرحه سینه میخواهی اگر
من خودم دارم، مرو جای دگر
این منم که رشتههایم پنبه شد
جمعههایم ناگهان یکشنبه شد
چند ساعت، ساعتم افتاد عقب
پاک قاطی شد سحر با نیمهشب
یک شبه انگار بگرفتم مرض
صبح فردایش زبانم شد عوض
آن سلام نازنینم شد «هِلو»
وآنچه گندم کاشتم، رویید جو
پای تا سر شد وجودم «فوت» و «هِد»
آب من «واتِر» شد و نانم «برِد»
وای من! حتی پنیرم «چیز» شد
است و هستم، ناگهانی «ایز» شد!
من که با آن لهجه و آن فارسی
آنچنان خو کرده بودم سال سی
من که بودم آنهمه حاضر جواب
من که بودم نکتهها را فوت آب
من که با شیرینزبانیهای خویش
کار خود در هر کجا بردم به پیش
آخر عمری، چو طفلی تازهسال
از سخن افتاده بودم، لال لال
کمکمک، گاهی «هِلو»، گاهی «پیلیز»
نطق کردم! خرده خرده، ریز ریز
در گرامر همچنان سردرگمم
مثل شاگرد کلاس دومم
گاه «گود مورنینگ» من جای سلام
از سحر تا نیمه شب دارد دوام
با در و همسایه هنگام سخن
لرزه میافتد به سر تا پای من
میکنم با یک دو تن اهل محل
گاهگاهی یک «هِلو» رد و بدل
گر هوا خوبست یا اینکه بد است
گفتگو دربارهاش صد در صد است!
جز هوا، هر گفتگویی نابهجاست
این جماعت، حرفشان روی هواست
بگذر از نی، من حکایت میکنم
وز جداییها شکایت میکنم
نی کجا این نکتهها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
نی کجا از فتنههای غرب و شرق
داغ بر دل دارد و تیشه به فرق؟
بشنو از من، بهترین راوی منم
راست خواهی، هم نی و هم نیزنم
سوختند آنها نیستان مرا
زیر و رو کردند ایران مرا
کاش میماندم در آن محنتسرا
تا بسوزانند در آتش مرا
تا بسوزانندم و خاکسترم
در هم آمیزد به خاک کشورم
دیدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
جمعههایم ناگهان یکشنبه شد!
پینوشت:
1. این روزها کمی نگرانم. مدام با خودم میگویم نکند اتفاقی بیفتد که دلتنگ ایران شوم با اینکه در آن زندگی میکنم! نگرانم که با شرکت نکردن در انتخابات، خودم را از داشتن ایرانی بهتر (هر چند فقط قدری بهتر!) محروم کنم و دلم برای ایرانی که دوستش داشتم، تنگ شود!
2. این مطلب را بخوانید. خوشمان آمد!
3. مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا! البته درستتر آن است که بگویم من یار را پسندیدم!!
دستورالعملزیر را برای شما نوشتهام. برای شما که قرار است به زور به خواستگاری دختری بروید که از او بیزارید. برای شما که دلتان میخواهد چند صباحی بیشتر مجرد بمانید (و البته چند لیالی!) اما خانوادهتان کمر به تأهل شما بستهاند. برای شما که همیشه آرزو داشتید حال دختر همسایهتان را بگیرید. برای شما که میخواهید خواستگاری مفرحی داشته باشید که جوابش حتماً «نه» باشد. بله برای شما، برای خودِ خودِ شما!
1. دسته گل نخرید ... جهت اطمینان بیشتر خریدن دسته گل گلایل به شدت توصیه میشوید!
2. به جای اینکه با بزرگترهایتان به خواستگاری بروید، دست چند نفر از دوستانتان را بگیرید و آنها را با عنوان «رفیق فابریکهای من» معرفی کنید!
3. وقتی دسته گل را تحویل خانوادهی دختر دادید و لبخندی حاکی از رضایت دریافت کردید، فوراً بگویید «یه لحظه این دسته گل رو نگهدار برم دستشویی، الآن میام ازت میگیرم!»
4. وقتی که دختر را دیدید به جای سلام، بگویید «اووووف»! (توضیح: اووووف یکی از اصوات مصطلح است که مفاهیم «جوووون»، «واااای» و «قربونت برم الهی» را به صورت همزمان در خودش دارد!)
5. وقتی خانوادهی دختر حرف میزنند سرتان را از شرم بیندازید پایین و چشمانتان را ببندید اما وقتی خود دختر حرف میزند نه تنها با چشمانی کاملاً باز به او خیره شوید، بلکه دهانتان را هم قدری باز کنید!
6. به خانوادهی همسر آیندهتان نشان بدهید که فرصتشناسید! موزها را فراموش نکنید، آنها را به خاطر شما روی میز چیدهاند، چه فرصتی بهتر از این!
7. به خواهر دختر مورد خواستگاری (!) چشمک بزنید و به کمک انگشتانتان به او شماره بدهید!
8. فراموش نکنید که مؤدب باشید پس بهتر است دختر را به اسم «عروس قشنگم» صدا کنید! واقعاً این لقب به او میآید و برازندهی اوست!
9. وقتی که دختر، با سینی چای مقابلتان رسید، جوری که ناراحت نشود بگویید که چای میل ندارید و بپرسید کدام احمقی را دیده است که وسط گرما چای بخورد!
10. در طول مجلس، یکبند از دختر به خاطر شب قبل تشکر کنید و بگذارید همهی حاضرین هاج و واج بمانند!
11. عزاداری که نیامدهاید! پس اشکالی ندارد اگر روی میز ضرب بگیرید و بشکنهای ریز بزنید!
12. همه باید بدانند که شما چقدر آدم مهمی هستید پس تلفنهای کاری با مهندسان را قطع نکنید و به آنها فحشهای رکیک بدهید! این روزها دیگر کسی نیست که نداند گاهی در حین کار، اختلافاتی بروز میکند!
13. یادتان باشد که باید با پدر زن آیندهتان خوب و مهربان باشید. پس به تمام حرفهایش با صدای بلند بخندید طوریکه میوه و شیرینی از دهانتان بیرون بریزد! دور دهانتان را با کف دست پاک کنید و آن را به مبل بمالید!
14. هنگامیکه دختر چیزی را به شما تعارف میکند و میگوید بفرمایید، بلند بگویید جیگرتو و وقتی که مطمئن شدید توجه همهی حاضرین را جلب کردهاید دستتان را به پایش بزنید! جهت محکمکاری دستتان را کلاً روی پایش بگذارید!
15. و در نهایت اینکه حتماً بگویید وبلاگنویس هستید و اسم مستعارتان در دنیای مجازی آقای لیمو، کدو خان و یا چیزی در همین مایههاست! لطفاً بین این مورد و مورد هفتم فقط یکی را انتخاب کنید چون قرار است جواب منفی بگیرید، از جانتان که سیر نشدهاید!
پینوشت:
1. عنوان این پست، قسمتی از ترانهی «زیم زیم» با صدای یکی از خوانندههای محبوب اهل افغانستان به نام «ولی» میباشد که به نظرم رسید متن ترانهاش ارتباطی هر چند ناچیز با این پست دارد!
2. واقعیت این است که من در طول عمرم یک بار خواستگاری رفتهام و آن هم خواستگاری برادرم بوده است! نه، از برادرم خواستگاری نکردم! منظورم این است که در مراسم خواستگاریاش شرکت کردم و این موارد دقیقاً همان کارهایی بود که برادرم انجام نداد و باعث شد جواب «بله» بگیرد! اگر بدانید او هر کار دیگهای کرد تا با دختر مورد علاقهاش ازدواج کند، به این دستورالعمل ایمان میآورید!
3. فکر میکنم دگمهی علامت تعجبم خراب شد آنقدر برای این پست فشارش دادم!!!!!! نه، هنوز سالم است!
و چند حرف کاملاً بیربط:
1. جمعه، اول خرداد 1388، ساعت 16 در دانشکدهی مدیریت دانشگاه تهران قرار است پرشینبلاگیها جشنی داشته باشند که قرار است در آنجا باز هم حرفهای خوبی زده شود، حتی خوبتر از دفعات پیش!
2. جمعه، اول خرداد 1388، ساعت 21:45 در شبکهی اول سیما قرار است برای اولین بار یک آقایی را نشان بدهند که خیلی حال میدهد اگر رئیس جمهور شود!

